۱۳۹۶ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

من به نشانه ها اعتقادی ندارم. اولین بار نیست که اینقدر خسته شده ام از زندگی کردن. اینقدر به یک چیزی گیر داده ام که مطمئن شوم نمی شود. کار، درس، موقعیت، رابطه ، دوستی. هرجا هرچیزی برایم ارزش داشت تا آخرِآخرش ماندم، ناز نکردم. ترسیدم که از دستم برود. و دو دستی چسبیدم تا باور کنم دیگر جایی ندارم. 
اما الان، همه ش در حال جان کندنم که بروم سراغ چیز دیگری. نمی شود. نمی شود که نمی شود. خسته ام کرده اند از بس می گویند نه! نمی توانی. به درد نمی خوری. از تو بهتر هست. پول خرج تو نمی کنیم...نشانه است که باید ول کنم و این راه درست من نیست؟ پس راه درست من چیست؟ چه کوفتی ست که من هیچ جا جا ندارم؟
بغض خفه ام کرده. هر روز بیدار می شوم، امیدوار می شوم. می نشینم پای لپ تاپ و امیدم را حواله می کنم بلکه اتفاقی بیفتد و نمی افتد. فوریه شده و کابوس دارم که باز هم مجبور باشم این زندگی بی سر و ته را ادامه بدهم. بی سر و ته. که مال من نیست. من به جای بقیه زندگی کردم. برای بقیه دویدم. و ته دویدن ها هیچی نبود. 
موفقیت های خوب برای من نیست. از 18 سالگی در گوشم می گفتند که راه آسان را برو تو نمی توانی. دیدی که نمی توانی. و الان دست و پای من شل شده. انگار هیچ چیز این زندگی را نمی توانم. نه بیدار شدن، نه خوابیدن، نه خوردن، نه نخوردن، نه حرف زدن، نه دیدن، نه شنیدن، نه شنیده شدن، نه تنها نماندن. سهم من تنهاییست و سرخوردگی از این همه جان کندن. نفسم بریده. کاش اصلا هیچ کدام از این کارها را نمی کردم. 15 سال است که اشتباه آمده ام. و این تقصیر همه ست. هیچ چیز برایم نمانده و فکر نمی کردم در 28 سالگی به بن بست رسیده باشم، حوصله زندگی را نداشته باشم. غصه بخورم و حس کنم دیگر زندگی تمام شد. باید همین کوفت را پذیرفت و من خسته م از کول کردن همه چی و تنهایی راست و ریست کردن همه چی و نق نزدن و محبت ندیدن و رو دست خوردن و باز تنهایی و بی پشتوانه همه چیز را مرتب کردن. خانه نداشتن، امنیت نداشتن و بی هدف و بی انگیزه بودن. از 4 تا دوست نزدیک زندگی در یک سال رو دست خوردن. 28 سالگی های 14 سالگی م اینجوری نبود. اما... به مرگ فکر کردن آنقدرها هم که فکر می کردم سخت نبود. 

خستگی، دردی ست خاموش، ذره ذره از پا می اندازدت. که خودت دلت بخواهد دیگر نباشی. و من دلم همین را می خواهد. 
دیگر نباشم.

کاش روز دیگری نباشد. از صبح ها خجالت می کشم

۱۳۹۶ بهمن ۲, دوشنبه

5 صبح بیدار شدم. همه بیدار بودیم. همه حس های مختلف 5 صبح های مختلف با هم به سمتم هجوم آورد. 5 صبح های رسیدن به سوی پرواز های به سمت جنوب. 5 صبح هایی که راهی می شدیم همه با هم که برویم شمال. 5 صبح های درس خواندنِ امتحان 8 صبح. 5 صبح های روزهای دبیرستان، 5 صبح های بی خوابی های شبانه. همه با هم به سراغم آمد. رفتم سالن. همه بیدار بودند. بحث بود که کی همراه بابا برود.به جز مامان، بیشتر از یک نفر که نمی شد آنجا باشد. خواهر می رود، برادر می رود دنبال کارای بابا،و من مثل همیشه سهمم می شود انتظار از راه دور. من می مانم خانه و گوش بزنگ. که مبادا چیزی نیاز باشد و من باشم که برسانم. رفتم که بخوابم. خوابم نبرد...6 صبح شده بود. صبحانه دلچسبم رو درست کردم، اخبار 6.5 صبح رو گوش دادم، صبحانه خوردم و تمام حس های 5 صبح بی دغدغه روزهای تابستان دانشجویی و دانش آموزی در لقمه لقمه های صبحانه ام خلاصه می شد و مسیر نوک سر تا نوک پا را طی می کرد. گوش به زنگ بودم و لبخند به لب. دلم قرص بود که همه چیز آنطور که من پیشبینی می کنم اتفاق می افتد. 5 صبح های قبل کتاب می خواندم. خیلی وقت بود که 5 صبح را ندیده بودم.مدت هاست کتاب نخواندم. دلم کتاب خواست و غلبه به بی تمرکزی ها و اجتناب از گم شدن تو زندگی های دیگر، که وقتی خودم تو این زندگی گمم کاری طاقت فرساست. رفتم سراغ کتابها. هنوز حس تعطیلات و فراغ بال داشتم. جلد 5 نصفه مانده بود. دقیقا نصفه. بله جلد 5 همان کتاب جادویی که قطعا بهترین کتاب دنیاس. چرا تموم نشده هنوز؟ دلیل زیاد است. اما دلیل 1 سال آخر ، سمتش نرفتنم خلاصه می شود در گره خوردن این کتاب با یکی از بدترین آدمهایی که توی تمام زندگی ام دیدم و حضورش را تجربه کردم. حالم به جوش می آمد وقتی می خواستم برم سمت کتاب.کتاب هم مثل جاهای دیگری که قدم گذاشته لجن مال شده است. حیف شاهکار ادبی. حیف اسم نویسنده، حیف هر چیزی که برای ادعاهای الکی و بی سر و ته ش از آن استفاده می کرد.حیف من که دلم برای هر چیزی که پر می زند یاد نکبتی اش می آید و باز شوقم را کور می کند. کتاب رو برداشتم، بازش کردم. این بار به جای دیدن خط کشی ها و دستنوشته های کریه کنار حاشیه متن، بوی عطر "پ" جان، یک مادر عزیز، به مشامم خورد و چهره ی زیباش تو خیالم مجسم شد. کتاب دیگه طاقت فرسا نیست. تابستان جوانی ست. و من در ساعت اول صبح به خواندن مشغول می شم. کتاب نجات پیدا کرده. می رویم از اولِ اولِ جلد 5، لبخند به لبم است و کم خوابی آزاردهنده نیست و فکر هزار مساله و کار تلنبار شده نیستم....
هزاربار زنگ می زدم، در دسترس نبودند. به جایش کتاب می خواندم و دوباره زنگ می زنم...برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر امکان پذیر نیست...

خواهر زنگ می زند...
آنطور که من فکر می کردم پیش نرفت...
روزهای سختی در پیش است.اما باز من نگران نیستم... 
روزها خیلی وقت است که سخت است، خیلی وقت است که رکب می خورم، خیلی وقت است که نگران نمی شم....قوی شده ام یا بی حس؟ نمی دانم...

۱۳۹۶ دی ۲۳, شنبه

باید فراموش کرد تا فراموش نشد

و من باز هم فهمیدم که تنهایی چیزی نیست که بتوان از بین بردش. تنهایی فراموش شدنی ست. باور کن. می توانم قسم بخورم. قسم به همه دوستی های الکی  که فقط تویی که جدی اش می گیری. که نباشی حالت را نمی پرسند و فقط یک وقت هایی وقتی بخواهد از حال "فلانی " با خبر شود از تو می پرسد. بعد از مدتی بی خبری آمده و می گوید یادت است این میز آخرین بار کی کی نشسته بود؟ و من هم می گویم من هم آدمم! من هم بودم! من هم دوستی کردم برایت و بعد از یک فصل بی خبری این صحبت ماست...قسم به دوستی ای که نداند سایه نمی زنم و رژ لب صورتی کمرنگ بهم نمی آید و این می شود احتمالا چیزی که جایی اضافه آمده و نسیب تو شده. کاش نمی شد. بی هدیه خوشحال تر بودم. و قسم به  من که دلشان برای ماشینم تنگ است و خودم بی  اهمیت ترین. قسم به من که کسی کمکم نکرد و خودم همیشه باید خودم را از این خفگی نجات دهم و بخندم و بگویند این که چیزی ش نیست. ببین می خندد. و قسم به من که کسی نمی پرسد داری چه گهی می زنی به زندگی ات؟ قسم به من که همیشه برای بیگاری دادن و سنگ صبور بودن آماده ام بقیه چیزهایشان باید از من مخفی باشد مثلا کار های مفید کردن و به موفقیت رسیدن. مثلا چیزی که نکند شاید جایی نفعی به من برسد.  من همیشه آماده به خدمتم. اما کسی خدمت که نه...هر از گاهی خشک و خالی 
بپرسد زنده ای؟  حالا من باید غصه این را بخورم که کافه محبوب من را آخرین بار با فلانی آمده. یادم آمد که اصلا هم خوشحال نبودم که فلانی آمده و آنروز هم همین حس چرند را داشتم که باز هم یکی را با خودش آورده و من در واقع بهانه ای بودم که فلانی را بیاورد بیرون. چرا؟ کسی تا به حال پرسید از من که زخمت درد داشت؟ تنها گذاشته شدن چه مزه ای بود؟ ناراحتی که فلانی ها بهت پشت پا زدند و رفتند؟ 
نه! 
بازهم قسم بخورم تا باور کنی؟ 
برای هیچ کس خوب نباش.
این نصیحت من است.

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

هرچقدر می رنجاند کمش نیست


ایمیل زده است که: 
I know this is disappointing but...
و  در ادامه اش یک سرپوشی و واضحا دورغهایی که اینقدر بهشان عادت دارد که به عنوان دروغ به حساب نمی آید...
نمی داند، من را هرگز نمی تواند ناامید کند. هرگز...
به جز همان باری که من را از آنچه که فکر می کردم باشد ناامید کرد...دیگر نمی تواند ناامیدم کند. 


می دانم هدفت آزرده شدن من است...اما بدان که به هدفت نمی رسی. هیچ وقت! در گندکاری هایت دیگران را دخیل نکن...خودت تنها...بدون زیرآب زدن! البته که نمی توانی...می توانستی دروغ نمی گفتی. دروغ گفتن اولین ضعف هرکسی ست. 

بچرخ تا بچرخیم... 

۱۳۹۶ دی ۱۲, سه‌شنبه

هویت ما را فتح کرده اند

یادم آمد هان! سورت سرمای شب بیداد ها می کرد... و چه سرمایی، چه سرمایی.... کدام از ما شود سخت بنیان و سر افرازش؟ هیچ! 
باید دهه شصتی باشی. آخرایش هستم؟ بله. اما از چیزهایی که سرشان آمد خیلی هم کم ندارم... باید مثل ما باشی که بدوی دنبال پیشرفت تکنولوژی و پدر و مادرت اصلا از دنیای تو سر در نیاورند و هنوز مثل دهه 40 با دخترانشان رفتار کنند. باید بدانی پدر می گوید ساعت فلان خانه باش یعنی حرف زدن فایده ندارد. باید بدانی کس دیگری برای خودت، رشته ات، شغلت، زندگی ات، ساعت خواب و حتی غذایت تصمیم بگیرد یعنی چه. باید بدانی آستانه سی سالگی و هنوز دست به دامن دیگران برای استقلال شدن یعنی چه. از نسل قبلمان چه یاد گرفتیم؟ بی تفاوتی، حسادت، تنگ نظری و چشم و هم چشمی، صبر نکردن و "زرنگی" کردن، توی رانندگی جلوی دیگران پیچیدن، چقولی کردن. و به پای کسی نماندن. نسل ما این بود؟خودمان چه؟ چند پاره شدیم. همه را باید راضی نگه می داشتیم، نسل قبل، نسل قبلِ قبل، نسل خودمان، نسل بعد و همه و همه. اعتقاداتمان را به روز و طبق میل خودمان می کردیم، اما از گفتنشان می ترسیدیم، اول از همه از پدر و مادر،معلم، دوست و همکلاسی، چه برسد به نظام و حراست و ....باید همیشه گوش به زنگ باشیم. باید برای هرچیزی بیشتر از ارزشش جان بکنیم و بدویم. باید همیشه ساکمان آماده سفر باشد،عصایمان آماده خالی شدن زیر پایمان باشد، باید بین دورغ و راست همه گیج و مبهوت بمانیم. باید بین ذوق برنامه کودک جوانیمان و اخبار ترسناک این سالها می ماندیم. باید هر روز دلمان می لرزید که اگر از فردا دانشگاهمان را زنانه مردانه کنند چه؟ اگر نتوانم بروم چه؟ اگر نتوانم بمانم چه؟ اصلا جایی دارم برای ماندن؟ هویتی دارم؟ می توانم "کسی" باشم و فقط خودم باشم و عقده هایم دامن گیر کسی نشود؟ 
ما هم مثل نسل قبلمان تکلیفمان معلوم نیست. آنها بی تکلیف رفتند جلو و ما بی تکلیف حذب باد هستیم. دیروز انتخابات بود، پریروز به خلیج فارس توهین شد و امروز معترضین در کوچه و خیابانند و این وسط ما هم می رویم پست می گذاریم اینور و آنور که "وطنم، پاره تنم" پاره ی تن ات؟ این جمله چقدر واقعی ست؟ پاره ی تنت بود چرا رفتی فرسنگ ها آنور دنیا و صد سال یه بار هم پیدایت نمی شود؟ به پای چه کسی ماندیم؟ به پای آنها که توی خیابانند؟ به پای آن ها که از اسلام دفاع می کنند؟ به پای خودت؟ هنوز به پای هیچ کس نیستیم...خودمان هم کسی نیستیم. و من خوب می دانم، هر جنبشی، با این وضع فرو می خوابد و می میرد. 
باید جای ما باشید تا بدانید این بی هویتی چیست و تقصیر ما نیست. وقتی که فهمیدیم، حراست به معنی محافظت از جان و مالمان نیست و پاسدار دلش به حال من ظلم دیده نمی سوزد و پلیس به جای دزد دختران بی آزار را می گیرد چون از ریخت و قیافه شان خوشش نمی آید. معنی ها را چَپَکی آموختیم.... 

و با غل زنجیر راه می رویم و می دویم و سرمان در برف است. اولی اش خودم....دنیا را آب ببرد من را خواب می برد و بیشعور ترین شهروند خودرو سوار و تک سر نشینم تو این اوضاع... 



سبک نوشتنم عوض شده. اما به اینجا که می رسم همه ش نق نق های یک دختر از دست داده را می نویسم و به یاد بی معرفت های زندگی می افتم. انگار که اینجا شده باشه مکان فریاد و تخلیه. آخر می دانید، من داد نمی زنم، مشت نمی کوبم. هیچ نمی کنم به هنگام خشم. فرو می دهم و ساکت می شوم. 
حالا که دست به قلم شدم برای متفاوت نوشتن، مخاطبش نیست. اینستاگرام هم کشش روده درازی های من را ندارد. هم محدودیت کلمه دارم، هم محدودیت حوصله مخاطب، هم اینکه، من عکس مناسب از کجا بیاورم آخر؟ 

پ.ن: آخرین باری که وبلاگ من در روز بیشتر از 40 بار خوانده شد، مردی دلش برای من لرزید...اینبار چه بلایی منتظرم است؟ 

۱۳۹۶ دی ۳, یکشنبه

پایان یه قصه دیگه

از کار بی کار شدم. 
اما ناراحت نیستم. چرا؟ چون آگاهانه کار رو به اینجا رسوندم که بهم نگن بدقول. اما به خودشون بگن لجباز. ظاهرا موفق شدم و مجبور شدم تلفن هاشون رو بلاک کنم.
یادم افتاد که خود خانوم گفته بود، یه آملی وقتی سر لج بیفته خون جلوی چشماش رو می گیره و هیچی جز لجبازی و انتقام نمی بینه. هر کاری می کنه و وقتی پشیمون شد، به روی خودش نمیاره و همچنان به رفتارش ادامه می ده. کافیه به حد آستانه برسونی ش تا یه هو یه تصمیم بگیره که به خاک سیاه بنشونتت و بی عقلانه به این کار بپردازه. بین ما چی شد؟ :
--آقای "ر" برای اصلاح لمینیت های کامپوزیتی تون، جلسه ی سومی ممکنه نباشه (آروم می گم، من دارم از اینجا می رم و قیافه ی بهت زده می گیره) توی سالن باش، خودت رو هر از گاهی توی آینه ی دیواری ببین و هر ایرادی هست بهم بگو تا برطرف کنم.
-پس شماره تون رو بدید برای لمینیت دندان های پایینم هم با خودتون هماهنگ کنم...
-- شششش، آروم! باشه، هماهنگ می کنم.
.
.
.
.
.
.
-- خب میثم خان هنوزم که اینجایی
- بله ..(حرفش رو قطع می کنن)
--- خانم دکتر این دندونش(من حرفش رو قطع می کنم)
--خودت بگو میثم. باید مشکلت رو خودت عنوان کنی...
(چشم غره، چشم غره که از سنگینی ش شونه هام خم می شه و درد می گیره)
.
.
.
-- پسر جون! مشکلاتت رو خودت باید عنوان کنی و نذاری کسی جای تو حرف بزنه...
- درسته که من این مشکل رو همیشه داشتم ولی این بار اصلا مهلت ندادن حرف بزنم...
.
.
.
طبق معمول با عصبانیت تمام مطب رو ترک کرده بود و منم عین خیالم اصلا نبود. اومدم خونه، پیام دادم که این دو روز رو هستم و کارای نصفه بیمارام رو بذارید تا جمع و جور کنم.
--- فعلا نیازی نیست؟
--مثل اینکه متوجه نشدید، روز کاری م رو نمی خوام تعطیل کنم.
--- یک تسویه می مونه که انجام می دم ، پیروز باشید...


اینم به قول خودشون یک آملی احمق و لجباز و عصبی و ...(خدا شاهده در تمام جلسات من سکوت بودم و همین حرفا رو خود شخص شخیصش می زد)  بعد از تسویه ، و به زور پولم رو از حلقومشون بیرون کشیدن، یه اس ام اس خواهرانه و بلند بالا فرستادم که تمام ضعف های کاری شون رو می گفت و دعای خیر بود. قبل از اینکه جوابی بده، بلاک شد، بلاک شدن. و خبر رسید که پشیمونن و تماس می گیرن...
کاش بیشتر خودشون رو می سناختن قبل از ایراد گرفتن از قوم پدری و .... اخلاق بد، می تونه ژنتیکی باشه و منحصر به قوم...اما شناخت و اصلاحش حد و مرز نمی شناسه.
پ.ن: باید نتیجه بگیرم که گیر آملی ها و توابعش نیفتم؟

۱۳۹۶ آذر ۲۴, جمعه

طبابتی که از ته دل نیست

سر کار با من لج افتاده اند. کلا هر وقت به طور سیستماتیک به رفتاری اعتراض می کنم نتیجه ش می شه لجبازی و مثل بقیه جامعه اول فرافکنی، بعد انکار و بعد که می بینن راه نجاتی ندارن دیگه شروع به حمله و تحقیر. منم که حرف نزنم می میرم، جواب می دم و ته ش می شه زورگویی اونی که زورش بیشتره. که البته این صاحب کارای جدید شدیدا منو یاد بعضی ها می ندازن. حالا بماند که دقیقا دارن چه بلایی سرم میارن. 

خانوم صاحب کار با شوهرش سعی دارن یه مطبی رو که جفتشون هیچ تخصصی ندارن توش رو بگردونن، بقیه حماقت هاشون بماند برای تعریفات بعدی. اما جالبه که قبل از این ماجراها هر از گاهی یه جلسه با این دوتا و اون یکی همکار من باب  نقد رفتارهای زشت اهالی اهل آمل و توابع داشتیم (یکی از این دو عزیز هم آملی تشریف داره که دست بر قضا اون روزی که اعتراض کردم اصلا نبوده ولی لجش از بقیه بیشتره.) چی این قضیه جالبه؟ دقیقا مو به موی همه ی چیزایی که ازش دلگیره توی آملی ها رو اجرا می کنه. منم که طبق معمول حال ندارم و با خودم گفتم باشه، می ریم یه جای دیگه و الی آخر. اما این بار گفتم بذار بزنم به رگ بیخیالی به طوری که اعصابشون رو به هم بریزم. خانوم تمام سعی ش رو می کرد که من مریض نگیرم.یعنی به حالت ظاهری بیاد به من بگه مریض زیاد داریم اما آگاهانه مریض ها رو یا بده به همکار یا به پدر پیر و بازنشسته ش که هنوز دست از سر یونیت بر نداشته ( صرفا باعث اعتماد به نفس دخترش شده که از کار سر در میاره...البته با  ورژن بسیار قدیمی و خاک خورده ی سواد پدرش.... ) من اما مثل این دکترای رو اعصاب همیشه بدترین موقع سر می رسیدم و با یه نظر دادن تکنیکی دل مریض رو برده، حرفای خانوم رو بی اعتبار کرده و نظر علمی م رو به همکارم می دادم... اما غافل از اون ور ماجرا....

خانوم دکتر؟ چقدر شما مهربونید.... بابا خانوم دکتر دمت گرم. اصلا درد نداشت. اصلا نترسیدم...من یه عمره فوبیا دندانپزشکی داشتم اما الان اصلا اذیت نشدم... خانوم دکتر نمی شه کار منو شما انجام بدید؟ من نمی خوام برم جای دیگه...  خانوم "ف" این خانوم دکتر خیلی مهربونه. انرژی خاصی داره...عالیه عالی...
 اینا جمله هاییه که برای حرص درآوردن موجبش شدم.و موقعی اینا رو می شنوم که گوتا به طول نمی ره، شت! کن کاغذی ها خونی میان بیرون....اه...نوار ماتریس جا نمی ره.... آندر شد...وید داده، دیچ شده...خالی مونده...گند زدم گند!  خانوم دکتر دستت درد نکنه کارت عالیه...زهر مار و کارت عالیه...یه دیقه خفه شو نمک رو زخمم نپاش... لعنتی...اونی که فورکاش رو پرفوره کردم با جد و آباد برگشته.... عجب غلطی کردم.... پرفوره ی اول... باورم نمی شه... و من فهمیدم که دکتر بودن و تشکر شنیدن ریوارد نیست...زجره زجر. به صورتش نگاه می کنم، به کن های خونی...آخر یه روز خودم رو با این کن ها دار می زنم با این همه عذاب وجدان....این دفعه یه دختر شر و شیطونه. تو پرونده ش نوشته مصرف داروهای اعصاب و روان، از مادرش می پرسم مشکل جسمی نداره؟ می گه نه فقط یه کم عصبیه. بیشتر از همه باهاش شوخی می کنم، دل می ده به شوخی ها و آروم می شینه روی یونیت. سی و دو سالشه اما به ظاهرش می خوره از من کوچکتر باشه...خیلی. می گم مامانت بهت می گه عصبی، می گه آره...ریزش موی سکه ای دارم به خاطر یه پسر نکبت که بهم خیانت کرد فردای خواستگاری. سر به سرش می ذارم و می گم ارزش دارن این جماعت بی فایده و بی خاصیت؟ چهره غم زده ش باز می شه و شوخی ش رو از سر می گیره این بار کارم رو درست انجام دادم و عالی بود. اما اوضاع دندوناش وخیم بود و جراحی فوری و تخصصی می خواست. پرونده ش رو که داشتم می نوشتم روسری م رو مرتب می کرد و موهام رو صاف می کرد، نخکش لباسم رو اصلاح می کرد و در همین حین یه بند التماس که تو رو خدا همه کارا رو خودت بکن، من اولین باره یه جا راحت نشستم...نگاش می کنم و تو دلم می گم، جرات ندارم دست بزنم...

یه استوانه ی طلایی تو خالی ام...ظاهرم دل می بره و باطنم... خانوم آملی اینا رو که می شنوه گوله گوله حرص فرو می ده. آخه قبلا بهم گفته بودن با بیمارام بداخلاقم و اونا از دست من فراری و ناراضی... شنیدم که بیمار همکارم هم اصرار داشته که می خواسته بیاد پیش من اما نذاشتن و گفتن دکتر عوض کردن ممنوعه. دیگه خانوم کم مونده از حرص بیاد یکی بزنه تو صورتم...نگاهم نمی کنه، باهام حرف نمی زنه و به جای صدا کردن روی شونه م می زنه...کاری که فوق العاده ازش متنفرم...یکی دیگه باز غر می زنه که می خواد من کار کنم براش. لعنت به من که فقط می تونم اینجوری راضی شون نگه دارم... 

اوضاع این چند روز تو مطب بهتره...باهام مهربون ترن و هنوز نظر تئوری من برای تشخیص لازمه...اما هنوز احساس امنیت ندارم... می خوام برم...

پ.ن: فهمیده بودم که اوضاع کارم اونقدرا هم بی ریخت نیست...همه همینن اما به قول "فلانی": امان از این کمالگرایی تو که نذاشت فیدبک مثبت بدی و همه ش شده بازخورد منفی و هر روز خسته تر شدن...الی، بکن برو...
کجا برم آخه...
پ.ن: یه جایی هست اطراف آمل...به تازگی فهمیده م که از نظر اکثریت آدم هایی که اونجاها خدمت کردن بدقلق ترین اهالی  رو داره... و من الان باید اینو بفهمم که درست مثل همین خانوم و آقا یه روز از ته دل دوستن و محبت می کنن، یه روز از ته دل دشمن... درست مثل کسی که در خاطرم همیشه می ماند منتها در نقشی دیگر...




۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

بیست و دوم آبان

یک دور دیگر از اول شدیم. 
درست است که هر کسی یک روز تولدی دارد و شاره ندارد و این حرفها. خیلی شارش ندارد. ولی همه می دانیم که این روز برای هر کسی مهم ترین است و ذوقش را دارد در هر سنی. اما بعضی ها هم مثل من هستند، نگران، ناراحت، افسرد، ترسیده و .... اما مگر من می توانم نهایت درونگرایی را تحمل کنم؟ نمی توانم. اگر تحمل کنم بیشتر از قبل می ترکم از بس که نمی گویم همه چیز را. برای همین است که اینجا هی می نویسم و هی خودم را خالی می کنم و می دانم کس زیادی اینجا را نمی خواند از وقتی که "خوب" نوشتن از قلم من افتاده.

بیست و دوم آبان شد. خیلی خیلی معمولی. دوستان نزدیکی که دیگر روز تولد آدم را هم یادشان می رود. یادشان می ماند و همه همدمی هایت را فراموش می کنند و دیگر حتا سراغی هم ازت نمی گیرند خصوصا در روز تولدت. عشق هایی که رفته اند و با معرفت ترینشان یک "تولدت مبارک" خشک و خالی نثارت می کند و تو فکر می کنی هر سال قرار است تنها تر شوی. در دهه ی سوم این من حتا یک تولد نبود که یاری داشته باشد و خوشحال باشد که تنها نیست. کسی را دارد، هدیه عاشقانه می گیرد و قرار نیست این تنهایی ادامه پیدا کند. من سر کار بودم، زنگ می زنند اول می گویند تولدت مبارک و بعد آدرس دکتر می خواهند، می پرسند تا کی مطب هستی. روز تولدم از من کار می خواهند. دوست 17 ساله ام حتی سلامی نمی دهد. و من فقط پدر و مادری دارم که خوشحالم می کنند(شاید از سر وظیفه) و همکارانی که تازه آشنا هستند اما مهربان. 
گذر عمر بی کیفیت است. دارم به تنهایی بیشتر عادت می کنم. تمرکز می کنم روی کارم و امیدوار شده ام به اینکه حداقل شاید یک کاری به نتیجه برسد. نرسد هم پویایی را حفظ کنم و سعی کنم زنده بمانم. دهه ی سوم می گذرد، من دیگر آرزو ندارم کسی باشد. خودم هستم و دیگر شاید بیست و دوم آبان را از یاد ببرم و این مسخره بازی ها را کنار بگذارم. بزرگ شوم و دیگر همدمی نکنم که روز تولدم منتظر باشم بیاید بگوید مرسی که بودی! خبر مرگت بهتر که نیستی! چه می دانم...

منتظر نباشم فلانی خوشحالم کند و بگوید، حالا باور نکن ولی دلم برایت تنگ شده. دنیا رنگ و بویی نداشته باشد و من حل شده باشم در تمام چیزهایی که ناامیدم می کنند و دیگر ناامیدم نکنند. دلگیر نباشم از آنهایی که باید باشند و نیستند. از سر کار رفتن و شب شدن روز تولدم بی آنکه اتفاقی بیفتد غمگین نباشم و عادت کنم. بیست و هشت بار است که بهترین سال هایش روز تولدش رنگ عشق ندیده. رنگ رفتن و تنها ماندن را دیده. شاید، من زیادی همیشه بوده ام. نمی دانم. فقط می دانم همان بهتر که رفتند...رفتنی ها اول و آخرش می روند. زورکی که نگه شان بداری اینطوری جفتک می پرانند قبل از رفتن. بگذاریم بروند، بی حاشیه بروند. 

این بار به طور مرگ آوری دلم می خواهد بلخره این بی حاصلی تمام شود و برسم به جایی که باید. بروم از اینجا و کار دیگری کنم، کس دیگری باشم و زندگی شروع شود. 

امشب، به من هدیه ندادی، اما من توی دفتر تو نقاشی کشیدم. باز هم من بودم. بودن از سر من نمی افتد. 
پ.ن: کاش نوشتن هایمان کاغذی می ماند، قلم من خشک نمی شد، حرفم از تویش می ریخت و اینجوری بغض نمی کردم از اینکه حرف دلم نوشته نمی شود هرکاری می کنم. 
آرزو کنید، خوشحالی به من بازگردد. آزرو کنید، از ته دلتان برایم آرزو کنید. 

به وقت بیست و دوم هزار و سیصد و نود و شش  


۱۳۹۶ آبان ۲۱, یکشنبه

آخرین حرف ها


جای عجیبی شده. شب ها چراغ ها خاموش می شود. پرده ی گوش هایم با صدای تق تق کی بورد خودم و کیبورد تو پشت تلفن نیم میلی متر بالا و پایین می رود و می کوبد درست وسط مغز سرم. قرص های آرام کننده را نخوردم. یک وقت هایی فلانی می گفت از بس که زندگی اش را سخت کردم دکترش "بدترین قرص ممکن" را بهش داده و حالا من بابت تمام بلاهایی که همان فلانی سرم آورد و استرس کمرم را خم کرده همان ها را می خورم. نخورم گوشم با صدای بدو بدو ی نوه ی همسایه بالایی می دود! ما آنقدرها هم قابل پیش بینی نیستیم. اولی اش خود من. چه می دانستم یک روزی می کوبم بر سر خودم خاک که این چه دل بستنی بود به کسی که نه سرش به تنش نه نفسش به هوای کثیف این دنیا نمی ارزد. هویتی ندارد وجز تنگ نظری و آزارش هیچ چیز نصیب من یکی نشد.که دلم بخواهد بهش  بگویم که بس است دیگر. بزرگ شو. یک بار برای بزرگ شدن خودت قدم بردار. یک بار خودت برای خودت هویت بسازچی به چه کسی وفا کرده؟ نه به ما که اینقدر خوبیم و نه به شما که اینقدر بد. بله ما خوبیم. باورت شود. در دایره ی خوب ها منم و در دایره بد ها تو، فلانی غیرعزیز.

بعد می گویم چه فایده. گوش ها که کر هستند و کارهایش  قدرت همه چیز را از من گرفته. دل بستنم هم همانطور شده. دل نمی بندم. نه به آینده ام، نه به حالم. حتی نه به رقصان گذشتن از آستانه ی اجبار.دنیا جای عجیبی شده. نمی دانم چرا ترکشش به من خورد که همچین بی سر و پاهایی را ببینم که یک بار یک حرف راست نمی زنند. باشد، تو بردی، تو زهرت را ریختی...اما زهرت هم مثل سر تا پایت بی هویت است و تقلبی. مثل همه کارهای خوب قبلی ات که به جز ادعا هیچ نبود. اصالت شما فقط در بدی هایتان است و لا غیر.

یک روز بلخره ، مثل الان که به روزهای دلبستگی ام می خندم، به همه این ها هم می خندم. بلخره تمام می شود این کودکانه های شما. بلخره وقتی دنیا تمام شد بزرگ می شوی. 

پ.ن: دروغت را باور می کنم که اینجا را نمی خوانی. بعد از اینکه اینجا را خواندی و خشمگین شدی قبل از دوباره پرتاب کردن خشم بی هویتت به من جلوی آینه برو و به صورت خودت نگاه کن و بگو: من دورغگو نیستم... 

۱۳۹۶ آبان ۱۹, جمعه

می ترسم باز از گذشت زمان؟

به تفریح ها می گم نه. 
کسی رو نمی بینم. کسی رو ندارم که ببینم.
نمی رقصم. از مربی م فرار می کنم و سر کلاس ها نمی رم 
سر کار رفتن خسته م می کنه و فقط نگرانی یه قرون دوزار پول تکونم می ده که برم و تلاش کنم.
چاق شدم. خیلی خیلی چاق شدم. 
از پیله م بیرون نمیام
کاری از پیش نمی ره. 
سه روز به تولدم مونده و نه مثل قدیما می ترسم ازافزایش سن و نه ذوق زده م و نه منتظر تبریک کسی.
فقط می دونم، امسال هم مثل سالهای قبله و این اتفاق خوبی نیست. 
گاهی فکر می کنم، این راهی که من پیش گرفتم، حتی تو قصه ها هم جواب نمی ده. 

بلند شده م از جام. هر روز مشغول یه کارم و از لذت های قبلی م دیگه لذتی نمی برم. 
28 سالگی قرار نبود این شگلی باشه. 
هیچ وقت.

من چه م شده؟ 

پ.ن: می شه به یادم باشی؟ 

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

ممکنه بهار سال بعد اصلا نباشم؟ 


پ.ن: یه بار هم که شده قانون جذب رو امتحان می کنم. بازم از ته دلم می خوام که بشه و شوقش رو توی دلم نگه می دارم. ببینم می شه؟ 
بهار می شه؟
من از این حس مرگ خلاص می شم؟
این بار تو واقعا میای؟ من رو با خودت می بری؟ واقعی هستی؟ دیگه تنها نیستیم؟ 
پس این بهار کی میاد؟ 
پس کی پاییز از این دنیا می ره؟ 
کی تاریخ تولد من، وسط پاییز، کلا پاک می شه؟

۱۳۹۶ مهر ۱۶, یکشنبه

مسخ شده ام. 
هیچ چیز من را به حالت اولم بر نمی گرداند 
یک دفترچه ای ست که دیگر سمتش نمی روم. آخرین بار نوشتم، دلم دیگر نمی خواهد... 
بغض نه می ترکد، نه می رود. 
گریه هم تنهایم گذاشته. 

نمی بخشمت...
همه چیز دروغ است. 
اولین دروغ هم تو...