دلم می خواست یک روز با مادرت حرف بزنم. حس مادرانه ش رو از همین جا نسبت به خودم حس می کنم. می خوام بهش بگم، یه بخشی از دردایی که من می کشم تقصیر اونه. بهش می گم وقتی به دوست مهربونم گفتم you're a very nice guy در جوابم گفت به خاطر مامانمه. می خوام بهش بگم مامان خوبی برای من نبود. و برای تو یه چیزی مثل خاله خرسه. اگه خوب بود، خم به ابروی من و تو نمی اومد. خیلی چیزا رو یادت نداد. دلم می خواد سرم رو بذارم روی شونه ی مامانت و تا نفس دارم هق هق کنم و بگم این بود چرک توی دل من. و هرچی فکر می کنم گناهی نداشتم. من هیچ گناهی نداشتم و کاش برای من بیشتر مادری می کرد. حرف نمی زنم. تعریف نمی کنم، از بدی هات نمی گم. خودش می فهمه همه چی رو. اونم یه روز مثل من یه دختر بوده و می فهمه این زخما چی هستن. در بسته رو همه می فهمن جز تو. بهش می گم، کاش یه وقتایی درا رو به روت می بست. کاش یه وقتایی صدات رو نمی شنید. کاش یه وقتایی به جای مادری برای تو، برای من مادری می کرد. کاش بیشتر یادت می داد. کاش به من یاد می داد که به مرد رویایی م نمی گفتم در به در تو هستم. کاش تو هم توی چشمات دریا داشتی. توی چشمات نه، دریا هم نه، توی دلت در حد یه تنگ آب روون داشتی. حیف که نه دلت نه قلبت نه چشمت حتی یه لیوان هم ندارن. همه ی اینا واسه همینه، مامان یادت نداد دل بزرگ داشته باشی. کاش مامان یادت می داد، مرد باشی. کاش مامان یادت می داد، وایسی و ببینی آخر داستان چی می شه. مامان برای تو فقط یه کار کرد: هر کاری کردی کنارت وایساد و نوازشت کرد و بهت گفت اشکالی نداره. مامان من رو یادش رفت. مامانت دخترش رو یادش رفت. یه روز سرم رو می ذارم روی شونه ش و همه ی دردام رو با یه نفس بی پایان هق هق بهش می گم. و بعد می گم، دختر تو نمی شم. یه مادری رو می خوام که به پسرش بگم تو خوبی، و بگه چون مامان خوبه و یاد تو هم بود که گریه نکنی. تو که حرفم رو نشنیدی، مادرت درد نگفته م رو بشنوه.
۱۳۹۷ مرداد ۷, یکشنبه
۱۳۹۷ مرداد ۴, پنجشنبه
تناقض
طبق عادت همیشگی همیشه طالع هفته را برام می فرسته. محض سرگرمی. تو اون روستای دور افتاده همین هم برای چند دقیقه مشغول شدن غنیمت بود. ایتالیا بودم. دختر محبوبم زنگ زد که بگه کنکور رو چطور داده. داشتم آماده می شدم برم سر کلاس، دیر شده بود. طالع رو خوندم: سه شنبه عصر توی یه محفل دوستانه به کسی دل می بندی، اما حواست باشه که یکی تون یه جایی گیر داره. عشق برای متولد آبان وقتی کار می کنه که آزادانه و بی قید و بند باشه. خندیدم. سه شنبه شب! چه اتفاق محالی.
یکی از پسرا از مصاحبه ی پیش روش با summerfield می گفت، همونجایی که من آرزوم بود برم. کمک و ایده می خواست، دست و پاش رو گم کرده بود و می گفت اگه نشه ناراحت نمی شم، شاید خوشحال هم بشم. و من به جای غبطه خوردن از ته قلبم براش آرزو می کردم که کارش جور بشه.
هر وقت باهاش حرف می زنم، هرچقدر هم که مکالمه مون خوب و خوش باشه، یه حرف دلهره آور، یه ضدحال، یه چیزی داره که همه ش رو از دماغم بیاره بالا. این بار هم همینطور بود. گفتم به درک، فکرم رو بدم به لکچر ها. برام قهوه آورد و با لهجه ی ایتالیایی ش گفت you deserve more than what you have right now . گفتم نه اینطور ها هم نیست و کسای دیگه اومدن کمکش که قانعم کنن که باور کنم حرفش رو.
سر ناهار اومد پیشم. گفتم می خوام ساعت آخر رو بپیچونم برم دریا. گفت یعنی ممکنه یه لحظه به خودم بیام ببینم ناپدید شدی؟ خندیدم و گفتم دقییییقا! گفت خب پس با خیال راحت می شینم سر فوتبال بدون غر ها و هیجان زده شدنای تو! سه شنبه شب شده بود. بیشتر از هر کس دیگه ای تو اون جمع با اون حرف می زدم. چشمای آبی ش رو تنگ کرده بود و با دقت گوش می داد به منی که از سختی یه رابطه ای حرف می زدم که نمی دونم هست یا نه. از رابطه ای که خیلی جون کندم تا تیکه تیکه هاش رو نگه دارم، که برم و ادامه ش بدم و هر کاری کردم همیشه تک و تنها بودم. برام شراب قرمز آوردند و گفت من می دونستم که چی دوست داری. سفارش منه. هر از گاهی سیگارش رو می گرفت طرفم و گفت می دونم ترک کردی ولی اگه دوست داری بکش. دوبار ازش گرفتم. گوش می داد و هر از گاهی تایید می کرد. اشک از گوشه چشمم اومد، محکم بغلم کرد. تو گوشم گفت هر کسی، هر کسی حتی برای یه روز تو رو داشته باشه خوشبخت ترینه... سه شنبه شب بود. محفل دوستانه بود و من مست شراب و قصه هاش بودم و طالع درست بود. اما بازم وفاداری کردم و پا روی خودم گذاشتم و گفتم حس می کنم آدم خیلی بدی هستم.چشمای آبی ش باز شد و لبخند زد که you're not a terrible person. و گفت هرچی تو بخوای. گفتم در مورد این ماجراها باهاش حرف می زنم. گفت درست ترین کار اینه که صادق باشی. بعد گفت فکر می کنی رابطه تون ادامه پیدا می کنه؟ گفتم باید ادامه پیدا کنه، برای لحظه لحظه ش تلاش کردم. گفت از تو چیزی غیر از اینم انتظار نداشتم. بعد پرسید چرا لبخند می زنی؟ گفتم همیشه لبخند می زنم. گفت چرا؟ گفتم چون آدم نایسی هستم. بلند بلند خندید گفت بهترین جواب، منم معمولا با هیچکس اینقدر حرف نمی زنم که با تو حرف می زنم ، تو واقعا نایسی...
سه هفته از اون شب می گذره.به سوالش فکر کردم. شب و روز. باید ادامه پیدا کنه؟ نمی خواستم جوابش رو بدونم. خیلی فکر کردم. به راه حل رسیدم. حال محبوب خوب نبود. مثل همیشه. منتظر شدم که خوب شه. نشد. دلخور شدم. دلخوری م رو نشون دادم. به همه می گفتم کلافه م از همه چی. همه چی این روزها ناامید کننده س. به جز رابطه و منی که فکر می کنم شب روز که چطور هم باشه و هم نباشه. ولی اشتباه می کردم که اینبار من باشم که تصمیم بگیرم. من باشم که بخوام به عقب برم. من باشم که حرفی بزنم که کمی دردناک باشه. صبح از خواب بیدار شدم، شبی که به لطف دوستام از کلافگی فاصله گرفتم بیدار شدم و غیرمنتظره ترین اتفاق ممکن، چیزی که همه زورم رو زدم که اتفاق نیفته اتفاق افتاد. جونم از تنم خارج می شد. در ها به روم بسته بود و یه خروار خاک روی گور من ریخته بود و دستهام بیرون مونده بود از گور و گلویی که حنجره ش رو بریدن که صداش برسه. این بار دیگه چرا؟
اسمش با فامیلی غیر قابل تلفظش روی گوشی ظاهر می شه: " وقت نکردم مقاله رو بخونم ولی توی لیست کارامه، چطوری؟ " گفتم کلافه م. گفت از چی. داستان رو براش تعریف کردم و گفتم راست می گفتی. خیلی سخته. احساس می کنم روی پاهام نمی تونم وایستم. گفت فقط می تونم تصورت کنم واون اشکی که توی سکوت از چشمت می ریزه... چشمای آبی ش رو تصور می کنم که می بینه با خوندن پیامش اشک از گوشه ی چشمم ریخت...از اون موقع، هر روز، یه چیزی بهونه می کنه برای رد و بدل کردن دو سه تا تکست که می دونه حالم رو بهتر می کنه. حالم رو نمی پرسه و همون دو سه تا تکست بسه که دستش بیاد. همه ی اینها توی کمتر از فقط ده روز، بی دلیل.
هر وقت یادم می افته بغضم از ته دلم میاد بالا و به گلوم می رسه و به سختی با بیرون آوردن جونم از تنم می ترکه. هیچ وقت اینقدر بد نبودم. همه چی برخلاف اون چیزی که من می خواستم تموم شد و دستای من از گور بیرون موند به تمنا و به اندازه ی خاک و سنگ قبر سنگینی روی قلبمه از تحقیر و بی حرمتی. عاشق کسی که نمی بینتتون و نمی ذاره حرف بزنید نشید. همین.
پ.ن: بعضی آدما مهم نیست که چقدر تلاش می کنن، یا چقدر دل بزرگی دارن، هیچ وقت به حق و لیاقتشون نمی رسن. زندگی با ماها بی رحمه.
سه هفته از اون شب می گذره.به سوالش فکر کردم. شب و روز. باید ادامه پیدا کنه؟ نمی خواستم جوابش رو بدونم. خیلی فکر کردم. به راه حل رسیدم. حال محبوب خوب نبود. مثل همیشه. منتظر شدم که خوب شه. نشد. دلخور شدم. دلخوری م رو نشون دادم. به همه می گفتم کلافه م از همه چی. همه چی این روزها ناامید کننده س. به جز رابطه و منی که فکر می کنم شب روز که چطور هم باشه و هم نباشه. ولی اشتباه می کردم که اینبار من باشم که تصمیم بگیرم. من باشم که بخوام به عقب برم. من باشم که حرفی بزنم که کمی دردناک باشه. صبح از خواب بیدار شدم، شبی که به لطف دوستام از کلافگی فاصله گرفتم بیدار شدم و غیرمنتظره ترین اتفاق ممکن، چیزی که همه زورم رو زدم که اتفاق نیفته اتفاق افتاد. جونم از تنم خارج می شد. در ها به روم بسته بود و یه خروار خاک روی گور من ریخته بود و دستهام بیرون مونده بود از گور و گلویی که حنجره ش رو بریدن که صداش برسه. این بار دیگه چرا؟
اسمش با فامیلی غیر قابل تلفظش روی گوشی ظاهر می شه: " وقت نکردم مقاله رو بخونم ولی توی لیست کارامه، چطوری؟ " گفتم کلافه م. گفت از چی. داستان رو براش تعریف کردم و گفتم راست می گفتی. خیلی سخته. احساس می کنم روی پاهام نمی تونم وایستم. گفت فقط می تونم تصورت کنم واون اشکی که توی سکوت از چشمت می ریزه... چشمای آبی ش رو تصور می کنم که می بینه با خوندن پیامش اشک از گوشه ی چشمم ریخت...از اون موقع، هر روز، یه چیزی بهونه می کنه برای رد و بدل کردن دو سه تا تکست که می دونه حالم رو بهتر می کنه. حالم رو نمی پرسه و همون دو سه تا تکست بسه که دستش بیاد. همه ی اینها توی کمتر از فقط ده روز، بی دلیل.
هر وقت یادم می افته بغضم از ته دلم میاد بالا و به گلوم می رسه و به سختی با بیرون آوردن جونم از تنم می ترکه. هیچ وقت اینقدر بد نبودم. همه چی برخلاف اون چیزی که من می خواستم تموم شد و دستای من از گور بیرون موند به تمنا و به اندازه ی خاک و سنگ قبر سنگینی روی قلبمه از تحقیر و بی حرمتی. عاشق کسی که نمی بینتتون و نمی ذاره حرف بزنید نشید. همین.
پ.ن: بعضی آدما مهم نیست که چقدر تلاش می کنن، یا چقدر دل بزرگی دارن، هیچ وقت به حق و لیاقتشون نمی رسن. زندگی با ماها بی رحمه.
۱۳۹۷ خرداد ۲۹, سهشنبه
در راستای کمپین نخریم!
1.
با مفهوم WTO اول
دبیرستان بودم که آشنا شدم، توسط یه معلم حسابی اجتماعی که اون موقع به علت کم عقل
بودن به حد جنون حرصش می دادیم از بس گوش نمی دادیم به حرفش. عرضه و تقاضا و تورم
و فلان و بیسار و هرچی شما بگید رو یادمون داد. هی هم می گفت پس فردا تو دانشگاه
هم هیشکی نیست اینا رو یادتون بده. خلاصه، دیگه کیه که ندونه تقاضا کم شه قیمت
میاد پایین و این حرفا. فرق منِ حرف گوش نکن به اون معلم خیر دیده از دنیا با اونی
که حواسش به همه جوانب هست اینه که من سرم نمی شه عرضه و تقاضا الاکلنگ نیست که تو
یه ماه اینور اونور شه اونم با نخریدن طلا و ماشین! WTO و مایی که عضوش
نیستیم و قیمتا و اینا به خریدن و نخریدن من بند نیست فقط. حتی اگه برم جزوه ی اول
دبیرستانم رو پیدا کنم و بخونم در حق خودم و نوادگانم لطف کردم. کتاب و اخبار دقیق
و ایناش جای خود.
2.
چند وقت پیش نشسته بودم داشتم با یه دوستی صحبت می کردم من باب حمایت کالای
ایرانی. گفتم ما همیشه در حال حرف زدنیم. کالای ایرانی که همه ش مال آقازاده ها و
ژن خوبا نیست. همه ش یخچال و لباس شویی به درد نخور نیست. همه ش ماشینای وسیله ی
مرگ نیست. کالای ایرانی می شه تریکو و لباس خواب، جوراب، خودکار،دفتر و هزار تا
ریز و درشت. خدایی کدوممون به جای کفش های به درد نخور و ناراحت چارلز اند کیت
رفتیم از چرم فروشی های خوب ایرانی، چه اسم در کرده ها، چه معمولی های تو سپه
سالار کفش حسابی خریدیم؟ (من این کار رو می کنم، و صادقانه، با این کفشا راحت ترم
تا کفش های فیک برند که معلوم نیست از sweatshop تو کدوم کشور در میاد و به قیمت چه قدر به ما
می دن.چند بار لباس خواب تریکوی ایرانی خریدی به جای لباس خواب های ترک. دفتر
ایرانی گل گلی چه فرقی با فَبِر کستل کرده واسه ما؟روسری ای که سر دو ماه رنگش
خسته م می کنه چه فرقی می کنه چه برندی باشه؟ توضیح دادم که یه زمانی پدر خودم
تولید کننده ی لباس بود، بعدش موج تجارت از ترکیه و چین اومد و تب برند مردم رو
گرفت و ما موندیم و تولیدی با سود معکوس و الی آخر. چرا؟ عصر همون روز که داشتم
این سخنرانی های فاخر رو برای رفیقمون می کردم، سوئیچ ماشینم (ساخت ایران خودرو)
توی قفل صندوق عقب ماشینم شکست. فرداش بردمش
نمایندگی، یه مقادیری اراجیف تحویلم دادن و خلاصه ش این بود که به خاطر یه نصفه
سوئیچ که تو قفل صندوق گیر کرده بود باید کل سیستم ضد سرقت (!) ماشین رو عوض می
کردم و طبیعتا کلی هم پولش رو می دادم. بعد از نمایندگی رفتم پیش همون رفیقمون.
گفتم غلط کردم گفتم کالای ایرانی و فلان، هرچی دوست داری بخر. گفت چه کفشای قشنگی،
یه نگاه به کفشام کردم، یادم افتاد وقتی داشتم می خریدم عمدا از فروشنده پرسیدم
این کفشا رو از کجا می خره، گفت تولیدی عمومه، هم چرمش هم زیره ش هم کفه ش رو
خودشون می زنن.حرف عمو که می شه یاد تفریحای بچگی م می افتم که با مامان سوار یه
تاکسی می شدیم که بریم سمت جمهوری، گلشن، سراغ بابا. بابا و عمو سخت مشغول باشن
وبابا بگه کار دارم، برید یه کم بگردید و خرید کنید تا کارم تموم شه. سپه سالار و
جمهوری و حافظ و پلاسکو و فردوسی و منوچهری و سعدی و لاله زار و مغازه ها و مزون
های لباس شب هایی که برق می زدن و مردمی که مثل مور و ملخ از این مغازه به اون
مغازه می شدن. بچه بودم، مدرسه نمی رفتم اما لباس عروسم رو هم توی همون مغازهه
انتخاب کرده بودم: پاساژ حافظ، طبقه ی همکف. از بالا مامان صدام می کرد، که برم
طبقه ی بالا، عمده فروشی بابا و جلو چشم خودشون باشم. عرق کارگرای تولیدی توی
دماغمه،پینه ی دستاشون رو دیدم. با خورده پارچه های رنگی ای که برام کنار می ذاشتن
ساعت ها بازی کردم. ژن صنف پدر من خوب نبود. همون تولیدی چهاردیواری، حاصل یه عمر
دوندگی بابام و عموم بود و به خاطر جنس های "اسپانیا" و
"فرانسه" و "ترک" اینقدر تیکه تیکه شد که چیزی ازش باقی نموند.
پارسال هم ته مونده های تولیدی های تهران تو پلاسکو خاکستر شد و رفت که رفت. حالا
تو یه ماه طلا نخرم، ماشین نخرم، مسافرت خارج نرم. هی تا ابد بشینم که تو جیب مردم
دو قرون پول بیاد که نیان بگن عصب کشی چند؟ کشیدن چند؟ می شه بکشی برام؟ دندون نمی
خوام.
3.
بریم اول دبیرستان، سر کلاس اجتماعی، گوش بدیم به حرف اون زن بیچاره که گلوی
خودش رو نابود کرد که ما بفهمیم وقتی از اقتصاد حرف می زنن، از چه حرف می زنن. من
نمی گم بخریم یا نخریم. حداقل بفهمیم چی به چیه و این کلاف نخ به هم گوریده توسط
این گربه ی بازیگوش چجوری باز می شه. یادم باشه یه روزی هم اگه به یه جایی رسیدم ،
سلبریتی ای چیزی شدم و چهارتا آدم می شناختنم، در حد سوادم، با املا و دستور زبان
درست کمپین بزنم. در حال حاضر فقط می تونم بگم آشغال نریزید و یه کیسه پارچه ای
بگیرید دستتون برید خرید. تا برنامه ی بعد، خدا، نگهدار!
۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه
خواب
خواب دیده بودم که قرار بود بیان خونه مون. همه با هم جایی بودیم که احساس کردم از بودن من معذبه. وقتی خودش گفت میام
خونه اگه کسی نیست ذوق زده شدم.زودتر ازشون خداحافظی کردم و رفتم به سمت خرید، می دونستم شیرینی چی دوست داره و با قهوه ای که می دونم چطوری درست کنم که بیاد و مدت ها بشینیم حرف بزنیم از اینور و اونور. احساس کردم دیگه غریبه نیست. می شه بهش اعتماد کرد مثل قبلنا و دیگه نترسید از قضاوت های الکی و محاکمه های غیر رسمی/علنی ش. خیلی ذوق داشتم. با کلی خرید ، دم خونه که رسیدم، پیام زد به گوشی م که ، من تصمیمم عوض شد، با م. می رم خونه ی اونا. به همین راحتی. اینقدر خورد تو ذوقم که از خواب پریدم.
بیدار که شدم، هنوز ضد حال باهام بود. بعد لبخند اومد رو لبم که خوابش رو دیدم، رفتم سمت گوشی که بهش پیام بدم، یادم افتاد دفعات اخیر همه ی پیام هام رو می دید و جواب نمی داد. وقتی شاکی شدم بهم خندید. تو خواب هم لحظه ی آخر درست جایی که باید می اومد، نیومد. حتی تو خواب. گوشی رو انداختم یه ور، لبخندم رو جمع کردم، رفتم سراغ روز پیش رو...
۱۳۹۷ خرداد ۷, دوشنبه
همه چیز داره ناگهانی تغییر می کنه. هیچ چیز شبیه برنامه ریزی های خودم نبود. می دونستم برنامه ریزی هام قسم خورده نیستند که اتفاق بیفتند. اما اتفاق نیفتادنشون ...پیش نرفتنشون همیشه نفس آدم رو می بره.
باز هم همه چیز در حال تغییره. من نمی دونم خوشحال هستم یا نه. فقط این رو می دونم : آشفته ام.
کفشامو گرفتم دستم، با پای برهنه و جیب خالی. مامان می گفت دلت نمی گیره؟ با بی رحمی گفتم دلم از چی بگیره؟ گفت تنهایی؟ اخمامو تو هم کشیدم و گفتم از اینجا که تنها تر نیستم. گفت الان تنهایی؟ گفتم زندگی کردن با یه مشت غریبه از تنهایی خیلی بدتره. گفت زندگی ت رو نبازی! گفتم تا همین الانش بازنده بودم. چیزی برای باختن ندارم. می رم که شاید از این جا به بعد روزای زندگی م رو به جای فروختن به بقیه، خودم ببرم. می بازم هم به خودم ببازم.
گفت عشقت کجاس؟ گفتم یه جای دور. گفت نمی خوای بری پیشش؟ گفتم نمی شه. گفت کمکت نکرد؟ گفتم نخواستم. غصه ش گرفت. گفتم چی شد مامان؟ گفت خیلی سختت می شه این همه تنهایی. گفتم تا کی بند دلم رو ببندم به این و اون وآویزون کسی باشم؟ بذار رو پای خودم وایستم. ( روی پای خودم؟ تا الان کجا ایستاده بودم مگه؟ ) بذار برم دنبال تنهایی م. بذار برم.
این هفته از دنده ی چپ پا شده. از شنبه همه ش یه چیزی می شه که از صبح تا شب هر روز چهار ستون بدنم بلرزه. روی پام بند نیستم. خیالم مال خودم نیست. حساب زمان از دستم در رفته. تو این آشفته بازار ، همه به جون هم افتادن. یکی نا امیده، یکی طلبکار، یکی عصبانی. منم شاکی و ترسیده و دلتنگ و نگران. چجوری ول کنم و برم؟ پس کی بهش می رسم؟ کی این کابوسا به پایان خوش ختم می شه؟
۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه
ترس همیشگی
طی یه دیالوگ ساده و همیشگی می پرسه چطوری، می گم خوبم، تو چطوری؟ می گه من خوب نیستم، و شروع می کنه به گفتن حرفای فروخورده ی من که تو یه "من خوبم" کوتاه خلاصه می شه. می فهمم از صبح با بغض بیدار شدن یعنی چی، همه ش افکار منفی. می گه می دونی، من به جز شماها دوست دیگه ای ندارم، به همه هم بی اعتماد شدم از بس که یه چیزایی از فلانی (دوست مشترکمون که دوست صمیمی ش باشه) دیدم و نمی تونم هضم کنم.
می رم تو فکر، به همه آدمهایی که دوستشون داشتم و دیگه نیستن فکر می کنم. کسایی که تعمدا نیستن و بدون اینکه بفهمم چرا. یه وقتایی هم می دونم چرا.
ترس از تنهایی توی یه عنوان فقط خلاصه نمی شه. تنهایی فقط یه ترس نیست. هزارتا ترسه. هر روز با ترس از تنهایی زندگی کردن یه شنکنجه ی به تمام معناست. از وقتی یادم میاد، نتونستم با کسی صمیمی باشم و دردِ واقعی دلم رو بگم. یکی از ترسای بزرگم این بوده که دوستای نزدیکم رو یه مدت نبینم، وقتی برمی گردم سمتشون ( می ترسم از اینکه بفهمم وقتی من جلو نرم کسی جلو نمیاد و همیشه پیش قدم می شم) حرفی به جز "چه خبر" به ذهنمون نرسه و سیصد بار تو یه ساعت تکرار شه و بذاریم در بریم از دست هم تا چندین سال آینده که کسی هوس کنه از سر تنهایی سراغ اون یکی رو بگیره و نه از سر دلتنگی. و می ترسم از اینکه فراموش بشم و توی خاطراتشون محو شم. حالا اون روزایی که دلم نمی خواست رسیده. ازم می پرسن بهترین دوستت کیه؟ کسی رو ندارم اسم ببرم. دوستای صمیمی دبیرستانی م توی همه ی مناسبت ها منو از قلم می ندازن. با هیچ کس نتونستم صمیمی بشم و هیچ کس بهترین دوست من نشد. همه تاریخ انقضا داشتن. خودم رو می ذارم تو موقعیت اون. فکر می کردم اگه منم با خانواده م صمیمی بودم، اگه ازدواج کرده بودم، اگه این می شد، اگه اون می شد شاید خیلی نیازی به دوستام نداشتم اما حالا می بینم اونم مثل من چشماش رو تنگ کرده از حجم دقتی که باید به خرج بده تو شکافتن لایه ی سطحی آدما. با حرفای صد من یه غاز خودم دلداری ش می دم و می گم هرکسی نباشه من همیشه هستم. می گه می دونم. هر بلایی سرت آوردم بازم بودی. آروم می شه و باز به خودم ایمان میارم که هرچقدر هم خودم محتاج آروم شدن باشم بازم می تونم کس دیگه ای رو آروم کنم. از فکر آدمای بی خیال از دست رفته و حجم دفعاتی که فراموش شدم بیرون نمیام. مرور می کنم. متوجه این شدم که به شبکه های اجتماعی معتاد شدم و هی منتظرم کسی بهم پیام بفرسته. می دونم کسی سراغم رو نمی گیره اما با وسواس تمام همه اپلیکیشن های ارتباطی م رو چک می کنم. حتی یه نفر هم نیست. از فکرش حالم بد می شه و ترس همیشگی م می زنه بیرون : تنهایی.
۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه
از بدبختی های این دنیای مدرن این بود که هزاران گزینه داریم اما همیشه انتخابی جز آنچه جلوی رویمان است نداریم.. همیشه مجبوریم و همیشه تن می دهیم به جبر. از ریز تا درشت. تنها چیزی که از جوانی ام یاد گرفتم صرف صفت کلافگی برای مقاطع عمرم بوده. من همیشه کلافه بودم. همیشه هم مجبور بودم. همیشه هم از حقم کمتر کف دستم می گذاشتند. همیشه هم نفسم بریده بوده از بس دویده بودم دنبال هر آنچه که نمی دانم چه.
بی قرارم. این روزها خیلی بی قرارم و هنوز نمی دانم قرار است چند ماه دیگر کجا باشم. هنوز هم نسخه ی "بزرگ شده" خودم را در ذهنم تصور می کنم که در آینده ی دور چه شکلی خواهد شد. یادم می افتد که بزرگ شده ام و هنوز شکل ندارم و باز کلافه می شوم. بی قرار می شوم و می افتم به جان خودم. این شد جوانی من و خیلی های دیگر که بچگی هایمان به ذوق یک مدل بستنی و صدای آتاری گذشت و جوانی مان به هول و ولای مهاجرت و عشق های نیمه کاره و خانواده های پاره پاره و لحظه های بی برنامه و غیر قابل پیش بینی. من هنوز نمی دانم چند ماه دیگر کجای این کره ی خاکی قبرستانی ام و کجا دارم دق دوری کسی را
می خورم. مادرم؟ عشقم؟ حقم؟ سهمم؟ چه؟
این بار گذاشتیم تصمیم را به جای کبری آن ها بگیرند. برجام شد برجا گذارنده ی ما. یک ، دو ، سه، بنگ! تا الان هرچه آمدی روی هوا بود، بقیه اش روی بی هوایی. مادرم را کجا بگذارم؟
کلافه و بی قرارم. کسی به من جواب نمی دهد. کسی به من چیزی نمی گوید.کسی به من نشان نمی دهد که دو متر جای نفس کشیدن من کجاست. دلتنگی تو کلافگی ام را خفه می کند. دلم دارد می ترکد از بس که هوای تو را کرده. هر وقت فکرت را می کنم بغضی می شوم. لحظه ای نیست که به تو فکر نکنم و تو نیستی. تو هیچ وقت نیستی. برجام من هم لغو شد. هر قدمی سمتت بر می دارم دور تر می شوم.
هر قدمی که بر می داریم به مرگ نزدیک تر می شویم و از زندگی دور تر. من هیچ، حق جوانی ما این نبود.
۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه
خواهد آمد. با داس...
آخر ترکید. ترکیدن که همیشه انفجار و تکه تکه شدن نیست. ترکید و مایع شد و روان شد از گوشه ای مغلوب جاذبه شد و رفت پایین تر. پایین و پایین و پایین تر و سقوووووط. به کجا؟ نمی دانم. بعد از ترکیدن دیگر هیچ چیز مهم نیست. روان شد و رفت. هرچقدر هم سعی کردم که دو دستی بگیرمش و با گلویم بفشارمش که نرود و نترکد نشد. رفت.
من هیچ وقت دختر غمگین شانزده ساله ای نبودم که فکر کند اگر موهایش را رنگ کند و ابروهای را بردارد و ماتیک بزند تکلیفش هم روشن می شود. اما همیشه می ترسیدم که دختر بدی باشم. و به قول مامان همیشه دختر بدی بودم از بس که مواظب زبانم نبودم و دل والدین شکستم که چرا؟ گفته بودند لباس باز نپوش، مهمانی نرو، قبل از تاریکی خانه باش، مو رنگ نکن، با پسرها حرف نزن، این نکن ، آن نکن و وقتی می گفتم چرا؟ آخ! من عاق والدین شدم. همیشه می ترسیدم دختر بدی باشم و همیشه دختر بدی بودم. چه خوب شد که به جای فروغ در کتاب هایمان کبری بود که تصمیم بگیرد. تصمیم های خوب. و آن مرد همیشه می آمد؛ در باران می آمد. آن مرد داس دارد . مردهای فروغ داس نداشتند اما نمی آمدند. همیشه گناه آلود بودند و چه خوب که من در کتابم فروغ را ندیدم.خوب شد نفهمیدم عشق چیست و چراغ های رابطه همیشه تاریک است.همان بهتر که فکر می کردم فروغ گناه کرده. وگرنه آنوقت خیلی بیشتر از این حرفا باید می ترکید و از دستم در می رفت و خوب می دانستم که کسی هرگز نخواهد آمد حتی با داس. ابروهایم را برداشتم. از رنگ مو بدم می آید و رنگ رژِ لب ِ قرمز برایم تکراری ترین رنگ دنیاست. اما تکلیفم هم معلوم نشد. و خوب فهمیدم فقط یک داس بود که دست به دست می شد و وقتی حرف چیزهای دیگر می شد، داس را رو می کرد و دیگر مهم نبود من چه کسی هستم. چه با رُژ و چه بی رُژ. چه با موهای رنگ کرده و چه با موهای قهوه ای خودم.
فکر می کردم اگر بروم حالم خوب می شود. فک می کنم بمانم هم حالم خوب نمی شود. هیچ چیز حالم را خوب نمی کند. نه رفتن، نه ماندن. نه همین کار را کردن و نه عوض کردن کار. نه رئییس بودن و نه کارگری کردن. من فقط می خواهم بیست و هشت ساله باشم. بیست و هشت ساله ی واقعی. نه کسی که گیر کرده باشد بین دیوار های دانشکده و روزهای تازه کاری و هول و ولای کارهایی که باید 25 سالگی شروع می شد نه الان. نمی دانم مامان چرا اینقدر اصرار دارد من یکی مثل تو را داشته باشم که هر شب به جای نان ، داس دستت بگیری و بیایی سراغم و یادت برود من از کجا جلوی تو سبز شدم و چی شد. داس من کو؟ نمی شود یک بار من داس نثار تو کنم؟ مامان چه در شماها دیده که فکر می کنه "به درد" می خورید نه اینکه "درد" بیاورید یا اینکه خود درد باشید اصلا.
همه شان ریختند و رفتند اما چرک این زخم هنوز خالی نشده.
۱۳۹۷ اردیبهشت ۵, چهارشنبه
یک دایره به اضافه ی نُه
با صدای قشنگش و دل مهربانش کشاندتم که برگردم. برگشته بودم. تنم درد می کرد از تمرین های سختِ پر کردنِ فاصله های افتاده. اما شد. غریبه نشده بودم. اصلا.
گفت: یک دایره به اضافه ی نُه، دوزخ. همین.
همه ی دنیا شده بود دایره. کره ی چشم، پرده ی نمایش دنیای بینایی، سیستم گردش خون ، تارهای عصبی،روز، فصل، دنیا، کهکشان همه چیز. همه چیز دور باطل است و حتما دوزخ جایی ست که ازاول و آخرش به هم می رسد. شاید دوزخی اصلا نباشد. هرچی هست همین دنیاست که سر و ته همه چیز به هم می رسد.
عربده می کشیدم که با دومی دورتر شدی، با سومی دورتر شدی، همینطور عشق حرام کردی و دور تر شدی.
گفتی می دانم. "آینده" دورترم کرد.ولی چه می دانی؟ شاید ابد دور زده باشد و از آنور رسیده باشد به ازل.دور که می شویم از این سمت، نزدیک می شویم از آن سمت.
پر کردنِ فاصله های افتاده درد دارد. اما می شود. شاید حتی درد هم نباشد.
این امید چه کوفتی ست که دست از سر من و خیال هایم بر نمی دارد؟
دروغ گفتم، خیلی وقت است در آن دفترنه می کشم نه می نویسم. دستم به کشیدن و نوشتن نمی رود نه آن دفتر، نه جای دیگر.
۱۳۹۷ فروردین ۳۰, پنجشنبه
چند روز پیش، نگاهم با نگاه یک پسر آلمانی تلاقی کرده بود. تمام روز را بی تمرکز بودم. بیشتر از 15 دقیقه هم با هم حرف نزده بودیم. آن هم در باره ی مسائل گیکی و علمی و این حرفا و بعدش هم خداحافظ. کل روز به چه فکر می کردم؟نمی دانم. اسمش چه بود؟ نمی دانم، تلفظش خیلی سخت بود. چه ام شده بود؟ نمی دانم. چند سالم است؟ زیاد!
امروز صبح دیدم مثلا لطف همایونیشان دامن گیر ما شده و ما را قبول کرده اند انگار که ایشان پرزیدنت هستند و ما همیشه آویزان و منتظر یه نگاه ایشان از چشم های ازبالای آن دماغ دراز که احتمالا علت ندیدن ما به جز سایر صفات، درازی همین دماغ باشد. گفتم بهش بگویم خوشحالم برایت. درجا یک چیزی گفت که پشیمانم کرد و ناراحت از بابت بی احترامی ای که بهم کرده بود و همه بی احترامی های که تا الان کرده و لعنت به خودم که باز این جماعت را لایق دانستم.
باز امروز تمام مدت نگاه پسر آلمانی جلوی چشمم بود. هنوز چهره اش جلوی چشمم است و نمی دانم چرا. خیالم کجاست؟ تمرکزم کو؟ کارهای عقب افتاده کجایند؟ از تصور اینکه جایی صدایم کرده باشد the olfaction girl خنده ام می گیرد.
تا به حال شده هم دلتان هوای کسی را بکند تا حد مرگ و هم از اینکه نمی توانید لجتان را سرش خالی کنید به مرز جنون برسید؟
۱۳۹۷ فروردین ۲۳, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)