۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه

خواب

خواب دیده بودم که قرار بود بیان خونه مون. همه با هم جایی بودیم که احساس کردم از بودن من معذبه. وقتی خودش گفت میام 
خونه اگه کسی نیست ذوق زده شدم.زودتر ازشون خداحافظی کردم و رفتم به سمت خرید، می دونستم شیرینی چی دوست داره و با قهوه ای که می دونم چطوری درست کنم که بیاد و مدت ها بشینیم حرف بزنیم از اینور و اونور. احساس کردم دیگه غریبه نیست. می شه بهش اعتماد کرد مثل قبلنا و دیگه نترسید از قضاوت های الکی و محاکمه های غیر رسمی/علنی ش. خیلی ذوق داشتم. با کلی خرید ، دم خونه که رسیدم، پیام زد به گوشی م که ، من تصمیمم عوض شد، با م. می رم خونه ی اونا. به همین راحتی. اینقدر خورد تو ذوقم که از خواب پریدم. 
بیدار که شدم، هنوز ضد حال باهام بود. بعد لبخند اومد رو لبم که خوابش رو دیدم، رفتم سمت گوشی که بهش پیام بدم، یادم افتاد دفعات اخیر همه ی پیام هام رو می دید و جواب نمی داد. وقتی شاکی شدم بهم خندید. تو خواب هم لحظه ی آخر درست جایی که باید می اومد، نیومد. حتی تو خواب. گوشی رو انداختم یه ور، لبخندم رو جمع کردم، رفتم سراغ روز پیش رو...

۱۳۹۷ خرداد ۷, دوشنبه

همه چیز داره ناگهانی تغییر می کنه. هیچ چیز شبیه برنامه ریزی های خودم نبود. می دونستم برنامه ریزی هام قسم خورده نیستند که اتفاق بیفتند. اما اتفاق نیفتادنشون ...پیش نرفتنشون همیشه نفس آدم رو می بره. 
باز هم همه چیز در حال تغییره. من نمی دونم خوشحال هستم یا نه. فقط این رو می دونم : آشفته ام. 
کفشامو گرفتم دستم، با پای برهنه و جیب خالی. مامان می گفت دلت نمی گیره؟ با بی رحمی گفتم دلم از چی بگیره؟ گفت تنهایی؟ اخمامو تو هم کشیدم و گفتم از اینجا که تنها تر نیستم. گفت الان تنهایی؟ گفتم زندگی کردن با یه مشت غریبه از تنهایی خیلی بدتره. گفت زندگی ت رو نبازی! گفتم تا همین الانش بازنده بودم. چیزی برای باختن ندارم. می رم که شاید از این جا به بعد روزای زندگی م رو به جای فروختن به بقیه، خودم ببرم. می بازم هم به خودم ببازم. 
گفت عشقت کجاس؟ گفتم یه جای دور. گفت نمی خوای بری پیشش؟ گفتم نمی شه. گفت کمکت نکرد؟ گفتم نخواستم. غصه ش گرفت. گفتم چی شد مامان؟ گفت خیلی سختت می شه این همه تنهایی. گفتم تا کی بند دلم رو ببندم به این و اون وآویزون کسی باشم؟ بذار رو پای خودم وایستم. ( روی پای خودم؟ تا الان کجا ایستاده بودم مگه؟ ) بذار برم دنبال تنهایی م. بذار برم.

این هفته از دنده ی چپ پا شده. از شنبه همه ش یه چیزی می شه که از صبح تا شب هر روز چهار ستون بدنم بلرزه. روی پام بند نیستم. خیالم مال خودم نیست. حساب زمان از دستم در رفته. تو این آشفته بازار ، همه به جون هم افتادن. یکی نا امیده، یکی طلبکار، یکی  عصبانی. منم شاکی و ترسیده و دلتنگ و نگران. چجوری ول کنم و برم؟ پس کی بهش می رسم؟ کی این کابوسا به پایان خوش ختم می شه؟ 


۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

ترس همیشگی

 طی یه دیالوگ ساده و همیشگی می پرسه چطوری، می گم خوبم، تو چطوری؟ می گه من خوب نیستم، و شروع می کنه به گفتن حرفای فروخورده ی من که تو یه "من خوبم" کوتاه خلاصه می شه. می فهمم از صبح با بغض بیدار شدن یعنی چی، همه ش  افکار منفی. می گه می دونی، من به جز شماها دوست دیگه ای ندارم، به همه هم بی اعتماد شدم از بس که یه چیزایی از فلانی (دوست مشترکمون که دوست صمیمی ش باشه) دیدم و نمی تونم هضم کنم. 
می رم تو فکر، به همه آدمهایی که دوستشون داشتم و دیگه نیستن فکر می کنم. کسایی که تعمدا نیستن و بدون اینکه بفهمم چرا. یه وقتایی هم می دونم چرا. 
ترس از تنهایی توی یه عنوان فقط خلاصه نمی شه. تنهایی فقط یه ترس نیست. هزارتا ترسه. هر روز با ترس از تنهایی زندگی کردن یه شنکنجه ی به تمام معناست. از وقتی یادم میاد، نتونستم با کسی صمیمی باشم و دردِ واقعی دلم رو بگم. یکی از ترسای بزرگم این بوده که دوستای نزدیکم رو یه مدت نبینم، وقتی برمی گردم سمتشون ( می ترسم از اینکه بفهمم وقتی من جلو نرم کسی جلو نمیاد و همیشه پیش قدم می شم) حرفی به جز "چه خبر" به ذهنمون نرسه و سیصد بار تو یه ساعت تکرار شه و بذاریم در بریم از دست هم تا چندین سال آینده که کسی هوس کنه از سر تنهایی سراغ اون یکی رو بگیره و نه از سر دلتنگی. و می ترسم از اینکه فراموش بشم و توی خاطراتشون محو شم. حالا اون روزایی که دلم نمی خواست رسیده. ازم می پرسن بهترین دوستت کیه؟ کسی رو ندارم اسم ببرم. دوستای صمیمی دبیرستانی م توی همه ی مناسبت ها منو از قلم می ندازن. با هیچ کس نتونستم صمیمی بشم و هیچ کس بهترین دوست من نشد. همه تاریخ انقضا داشتن. خودم رو می ذارم تو موقعیت اون. فکر می کردم اگه منم با خانواده م صمیمی بودم، اگه ازدواج کرده بودم، اگه این می شد، اگه اون می شد شاید خیلی نیازی به دوستام نداشتم اما حالا می بینم اونم مثل من چشماش رو تنگ کرده از حجم دقتی که باید به خرج بده تو شکافتن لایه ی سطحی آدما. با حرفای صد من یه غاز خودم دلداری ش می دم و می گم هرکسی نباشه من همیشه هستم. می گه می دونم. هر بلایی سرت آوردم بازم بودی. آروم می شه و باز به خودم ایمان میارم که هرچقدر هم خودم محتاج آروم شدن باشم بازم می تونم کس دیگه ای رو آروم کنم. از فکر آدمای بی خیال از دست رفته و حجم دفعاتی که فراموش شدم بیرون نمیام. مرور می کنم. متوجه این شدم که به شبکه های اجتماعی معتاد شدم و هی منتظرم کسی بهم پیام بفرسته. می دونم کسی سراغم رو نمی گیره اما با وسواس تمام همه اپلیکیشن های ارتباطی م رو چک می کنم. حتی یه نفر هم نیست. از فکرش حالم بد می شه و ترس همیشگی م می زنه بیرون : تنهایی. 


۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه

 از بدبختی های این دنیای مدرن این بود که هزاران گزینه داریم اما همیشه انتخابی جز آنچه جلوی رویمان است نداریم.. همیشه مجبوریم و همیشه تن می دهیم به جبر. از ریز تا درشت. تنها چیزی که از جوانی ام یاد گرفتم صرف  صفت کلافگی برای مقاطع عمرم بوده. من همیشه کلافه بودم. همیشه هم مجبور بودم. همیشه هم از حقم کمتر کف دستم می گذاشتند. همیشه هم نفسم بریده بوده از بس دویده بودم دنبال هر آنچه که نمی دانم چه. 
بی قرارم. این روزها خیلی بی قرارم و هنوز نمی دانم قرار است چند ماه دیگر کجا باشم. هنوز هم نسخه ی "بزرگ شده" خودم را در ذهنم تصور می کنم که در آینده ی دور چه شکلی خواهد شد. یادم می افتد که بزرگ شده ام و هنوز شکل ندارم و باز کلافه می شوم. بی قرار می شوم و می افتم به جان خودم. این شد جوانی من و خیلی های دیگر که بچگی هایمان به ذوق یک مدل بستنی و صدای آتاری گذشت و جوانی مان به هول و ولای مهاجرت و عشق های نیمه کاره و خانواده های پاره پاره و لحظه های بی برنامه و غیر قابل پیش بینی. من هنوز نمی دانم چند ماه دیگر کجای این کره ی خاکی قبرستانی ام و کجا دارم دق دوری کسی را 
می خورم. مادرم؟ عشقم؟ حقم؟ سهمم؟ چه؟ 
این بار گذاشتیم تصمیم را به جای کبری آن ها بگیرند. برجام شد برجا گذارنده ی ما. یک ، دو ، سه، بنگ! تا الان هرچه آمدی روی هوا بود، بقیه اش روی بی هوایی. مادرم را کجا بگذارم؟ 
کلافه و بی قرارم. کسی به من جواب نمی دهد. کسی به من چیزی نمی گوید.کسی به من نشان نمی دهد که دو متر جای نفس کشیدن من کجاست. دلتنگی تو کلافگی ام را خفه می کند. دلم دارد می ترکد از بس که هوای تو را کرده. هر وقت فکرت را می کنم بغضی می شوم. لحظه ای نیست که به تو فکر نکنم و تو نیستی. تو هیچ وقت نیستی. برجام من هم لغو شد. هر قدمی سمتت بر می دارم دور تر می شوم. 
هر قدمی که بر می داریم به مرگ نزدیک تر می شویم و از زندگی دور تر. من هیچ، حق جوانی ما این نبود.



۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه

خواهد آمد. با داس...

آخر ترکید. ترکیدن که همیشه انفجار و تکه تکه شدن نیست. ترکید و مایع شد و روان شد از گوشه ای مغلوب جاذبه شد و رفت پایین تر. پایین و پایین و پایین تر و سقوووووط. به کجا؟ نمی دانم. بعد از ترکیدن دیگر هیچ چیز مهم نیست. روان شد و رفت. هرچقدر هم سعی کردم که دو دستی بگیرمش و با گلویم بفشارمش که نرود و نترکد نشد. رفت. 

من هیچ وقت دختر غمگین شانزده ساله ای نبودم که فکر کند اگر موهایش را رنگ کند و ابروهای را بردارد و ماتیک بزند تکلیفش هم روشن می شود. اما همیشه می ترسیدم که دختر بدی باشم. و به قول مامان همیشه دختر بدی بودم از بس که مواظب زبانم نبودم و دل والدین شکستم که چرا؟ گفته بودند لباس باز نپوش، مهمانی نرو، قبل از تاریکی خانه باش، مو رنگ نکن، با پسرها حرف نزن، این نکن ، آن نکن و وقتی می گفتم چرا؟ آخ!  من  عاق والدین شدم. همیشه می ترسیدم دختر بدی باشم و همیشه دختر بدی بودم. چه خوب شد که به جای فروغ در کتاب هایمان کبری بود که تصمیم بگیرد. تصمیم های خوب. و آن مرد همیشه می آمد؛ در باران می آمد. آن مرد داس دارد . مردهای فروغ  داس نداشتند اما نمی آمدند. همیشه گناه آلود بودند و چه خوب که من در کتابم فروغ را ندیدم.خوب شد نفهمیدم عشق چیست و چراغ های رابطه همیشه تاریک است.همان بهتر که فکر می کردم فروغ گناه کرده.  وگرنه آنوقت خیلی بیشتر از این حرفا باید می ترکید و از دستم در می رفت و خوب می دانستم که کسی هرگز نخواهد آمد حتی با داس. ابروهایم را برداشتم. از رنگ مو بدم می آید و رنگ رژِ لب ِ قرمز برایم تکراری ترین رنگ دنیاست. اما تکلیفم هم معلوم نشد. و خوب فهمیدم فقط یک داس بود که دست به دست می شد و وقتی حرف چیزهای دیگر می شد، داس را رو می کرد و دیگر مهم نبود من چه کسی هستم. چه با رُژ و چه بی رُژ. چه با موهای رنگ کرده و چه با موهای قهوه ای خودم. 

فکر می کردم اگر بروم حالم خوب می شود. فک می کنم بمانم هم حالم خوب نمی شود. هیچ چیز حالم را خوب نمی کند. نه رفتن، نه ماندن. نه همین کار را کردن و نه عوض کردن کار. نه رئییس بودن و نه کارگری کردن. من فقط می خواهم بیست و هشت ساله باشم. بیست و هشت ساله ی واقعی. نه کسی که گیر کرده باشد بین دیوار های دانشکده و روزهای تازه کاری و هول و ولای کارهایی که باید 25 سالگی شروع می شد نه الان.  نمی دانم مامان چرا اینقدر اصرار دارد من یکی مثل تو را داشته باشم که هر شب به جای نان ، داس دستت بگیری و بیایی سراغم و یادت برود من از کجا جلوی تو سبز شدم و چی شد. داس من کو؟ نمی شود یک بار من داس نثار تو کنم؟ مامان چه در شماها دیده که فکر می کنه "به درد" می خورید نه اینکه "درد" بیاورید یا اینکه خود درد باشید اصلا.
 همه شان ریختند و رفتند اما چرک این زخم هنوز خالی نشده. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

یک دایره به اضافه ی نُه

با صدای قشنگش و دل مهربانش کشاندتم که برگردم. برگشته بودم. تنم درد می کرد از تمرین های سختِ پر کردنِ فاصله های افتاده. اما شد. غریبه نشده بودم. اصلا. 
گفت: یک دایره به اضافه ی نُه، دوزخ. همین. 
همه ی دنیا شده بود دایره. کره ی چشم، پرده ی نمایش دنیای بینایی، سیستم گردش خون ، تارهای عصبی،روز، فصل،  دنیا، کهکشان همه چیز. همه چیز دور باطل است و حتما دوزخ جایی ست که ازاول و آخرش به هم می رسد. شاید دوزخی اصلا نباشد. هرچی هست همین دنیاست که سر و ته همه چیز به هم می رسد. 
 عربده می کشیدم که با دومی دورتر شدی، با سومی دورتر شدی، همینطور عشق حرام کردی و دور تر شدی. 
گفتی می دانم. "آینده" دورترم کرد.ولی چه می دانی؟ شاید ابد دور زده باشد و از آنور رسیده باشد به ازل.دور که می شویم از این سمت، نزدیک می شویم از آن سمت. 

پر کردنِ فاصله های افتاده درد دارد. اما می شود. شاید حتی درد هم نباشد.
این امید چه کوفتی ست که دست از سر من و خیال هایم بر نمی دارد؟
دروغ گفتم، خیلی وقت است در آن دفترنه می کشم نه می نویسم. دستم به کشیدن و نوشتن نمی رود نه آن دفتر، نه جای دیگر. 

۱۳۹۷ فروردین ۳۰, پنجشنبه


چند روز پیش، نگاهم با نگاه یک پسر آلمانی تلاقی کرده بود. تمام روز را بی تمرکز بودم. بیشتر از 15 دقیقه هم با هم حرف نزده بودیم. آن هم در باره ی مسائل گیکی و علمی و این حرفا و بعدش هم خداحافظ. کل روز به چه فکر می کردم؟نمی دانم. اسمش چه بود؟ نمی دانم، تلفظش خیلی سخت بود.  چه ام شده بود؟ نمی دانم. چند سالم است؟ زیاد! 

امروز صبح دیدم مثلا لطف همایونیشان دامن گیر ما شده و ما را قبول کرده اند انگار که ایشان پرزیدنت هستند و ما همیشه آویزان و منتظر یه نگاه ایشان از چشم های ازبالای آن دماغ دراز که احتمالا علت ندیدن ما به جز سایر صفات، درازی همین دماغ باشد. گفتم بهش بگویم خوشحالم برایت. درجا یک چیزی گفت که پشیمانم کرد و ناراحت از بابت بی احترامی ای که بهم کرده بود و همه بی احترامی های که تا الان کرده و لعنت به خودم که باز این جماعت را لایق دانستم.

باز امروز تمام مدت نگاه پسر آلمانی جلوی چشمم بود. هنوز چهره اش جلوی چشمم است و نمی دانم چرا. خیالم کجاست؟ تمرکزم کو؟ کارهای عقب افتاده کجایند؟ از تصور اینکه جایی صدایم کرده باشد the olfaction girl خنده ام می گیرد.

تا به حال شده هم دلتان هوای کسی را بکند تا حد مرگ و هم از اینکه نمی توانید لجتان را سرش خالی کنید به مرز جنون برسید؟ 
 


۱۳۹۷ فروردین ۲۳, پنجشنبه

بیا و گوشت را به هق هق های من بچسبان. بیا محکم مرا در آغوش بگیر. بیا حرف نزنیم. بیا صورتت را به اشک هایم بکش تا بیشتر بفهمم این مفهومِ غمگین ِ عصبی ِ تلخ را.

۱۳۹۷ فروردین ۲۰, دوشنبه

دردهای بی مسکن، دردهای سهمگین، دردهای خوردنده ی تمام روح و جان و لحظه ها: 
انتظار
انتظار
انتظار

دلتنگی 
دلتنگی 
دلتنگی 

بی جواب ماندن سوال ها... 

به چه گناهی؟

۱۳۹۷ فروردین ۱۲, یکشنبه

من نشسته بودم. 
آينده شده بود چيزي كه نمي آيد.
به اسمم با صداي تو فكر مي كنم. 
ما شديم آرزوي بقيه و بقيه شدند آرزوي ما. تو هميشه حيراني و من منتظر كه بلخره از پشت عينكت ببيني كه كجا ايستاده ام.موبايلم زنگ مي زند، صدايش مي گويد نمي دانم چه كنم، خيابان شريعتي سر معلم دستش خالي ست، ما تنهاييم. ما نمي بينيم كه اين نااميدي ها تقصير ما نيست. 
آنها به سمت آينده مي رفتند و من نشسته بودم. اين بار فقط صداي تو بود و اسمم را نمي گفت. نمي فهميدم. 
يكي با صداي من مي خواند: ارغوان، ارغواااان، اين چه رازي ست كه هرسال بهار.....؟ چقدر صدايش قشنگ بود. 
اصلا چرا بايد به تو فكر كنم كه صد ساله معلوم نيست كجايي ؟ 
آنها را ببين... به سمت آينده مي روند و شايد در سرشان بچرخد كه به آرزويشان برسند و بشوند ما. ما راببين... در حسرت پاهاي آنهاييم كه به سمت آينده مي روند و آينده به سمت ما نمي آيد.
نمي شد ٥٠ سال زودتر به دنيا مي آمدم و الگويم همان سوفيا لورن مي شد ؟ 
بسيجي ها از كنارم رد شدند و با هم نتچ نتچ مي كردند كه همه شان سيگار مي كشند، هممممه شان. 
من؟ حتي سيگار هم نداشتم! به سيگار هم با صداي تو فكر مي كنم. سيگار. سيگار. سيگار

۱۳۹۷ فروردین ۱۱, شنبه

دل شکستگی

این روزها هی بغضی می شدم و هی به خودم می گفتم دیوانه نشو، تلخ کامی نکن، تلاش کن. وقت تنگ است. 
قرار بود امسال حالمان خوب باشد، بجنبیم و خوشحال باشیم. 
خوب می دانستم استراحتی در کار نیست و تا آخرای تعطیلات باید استرسی باشم و شاید چیزی جلو نرود.استرسی شدم، استراحت ها را کوفت خودم می کنم، بیرون نمی روم، می روم با عذاب وجدان می روم. دردم می گیرد و غصه می خورم که تنهام. 
او هم که طبق معمول حالش بد است. از اول سالی حالش بد است و نمی داند که من می فهمم. من همیشه می فهمم و اشکال کارم این است که زیادی می فهمم. 
دیوانه شده، با من خیلی وقت است حرف نمی زند. نمی دانم این کنکاشش از اینکه بداند هنوز بهش دل بسته ام برمعنی اش چیست. می خواهد نا امید شود از اینکه نمی خواهمش؟ می خواهد خیالش راحت باشد که دل کنده ام؟ از من بدش می آید؟ می گریزد؟ می ترسد؟ می خواهدم و دوری می کند؟ نمی فهمم. هیچ چیز را نمی فهمم و می دانم دیوانه شده. خشن ترین کارهایش را می کند و منِ نادان باز هم "درک" می کنم. 
یکی به او بگوید، از این دنیای کوفتی بیشتر از این می خواهی که کسی بخواهدت و کمکت کند و آرزویش خوب بودن تو باشد؟ کافی نیست که خوب باشی؟ لعنتی! کاش یکی مثل خودم داشتم و دیگر مثل تو اینجوری دیوانه نمی شدم. 
بیشتر از این از زندگی چه می خواهی؟ ها؟ چه؟ 

چند بار باید دل من را بشکنی و بغضی و دقی ام کنی تا خیالت راحت شود؟ فکر می کنی من مثل بقیه ام؟ من دل کندن هایم مثل هیچ کس نیست. خودش خود به خود اتفاق می افتد. من زیادی آدمم. همین را بفهمی بس است. نکن... تو دیگر نکن... تو مثل بقیه نباش و با من اینقدر ترشی نکن...
همین...

سال نو

سال نو امسال شد. من ذوق و شوق داشتم اما از پست وبلاگ باز موندم. برخلاف اینکه از چندین روز قبلش یادم بود که بیام و یه چیزی بنویسم. 
دلم را صاف کرده بودم. من از آن احمق هام که هر چه قدر هم که بلا سرم می آورند باز دلم غنج می رود و می گویم حیف این همه روزهای خوبی که داشتیم با هم . دلم صاف است به خدا. همه روزهای تلخ امسال را مرور کردم، نفش عمیق کشیدم، اشک هایم بی اختیار می ریخت و پاک کردم، به خودم گفتم: قول می دهم سال بعد سال زیبایی ست. قول می دهم سال موفقیت است، سال امید است سال عشق است و سال همه ی آن چیزهایی ست که از تو دریغ شد امسال و سال بعد منتظرش باش که همه چیز می شود لبخند. 
نوشتم. برایش همه لحظه های خوب گذشته را نوشتم و خواستم بداند که هرچه خوبی بود با هم رقم خورد.  و ذوق کردم از ذوقش و همین شد بهانه ای برای بهتر شروع کردن سال و نفسم گرم بود که خوب شروع شد. 97 باشد که برایمان سبد سبد خوشحالی بیاورد و من برهم از این همه افسردگی و درد و دوری و بی کسی و دستهایی که دیگر خالی نباشند. 
شروع 97 مبارکمان باشد.