۱۳۹۷ فروردین ۱۱, شنبه

دل شکستگی

این روزها هی بغضی می شدم و هی به خودم می گفتم دیوانه نشو، تلخ کامی نکن، تلاش کن. وقت تنگ است. 
قرار بود امسال حالمان خوب باشد، بجنبیم و خوشحال باشیم. 
خوب می دانستم استراحتی در کار نیست و تا آخرای تعطیلات باید استرسی باشم و شاید چیزی جلو نرود.استرسی شدم، استراحت ها را کوفت خودم می کنم، بیرون نمی روم، می روم با عذاب وجدان می روم. دردم می گیرد و غصه می خورم که تنهام. 
او هم که طبق معمول حالش بد است. از اول سالی حالش بد است و نمی داند که من می فهمم. من همیشه می فهمم و اشکال کارم این است که زیادی می فهمم. 
دیوانه شده، با من خیلی وقت است حرف نمی زند. نمی دانم این کنکاشش از اینکه بداند هنوز بهش دل بسته ام برمعنی اش چیست. می خواهد نا امید شود از اینکه نمی خواهمش؟ می خواهد خیالش راحت باشد که دل کنده ام؟ از من بدش می آید؟ می گریزد؟ می ترسد؟ می خواهدم و دوری می کند؟ نمی فهمم. هیچ چیز را نمی فهمم و می دانم دیوانه شده. خشن ترین کارهایش را می کند و منِ نادان باز هم "درک" می کنم. 
یکی به او بگوید، از این دنیای کوفتی بیشتر از این می خواهی که کسی بخواهدت و کمکت کند و آرزویش خوب بودن تو باشد؟ کافی نیست که خوب باشی؟ لعنتی! کاش یکی مثل خودم داشتم و دیگر مثل تو اینجوری دیوانه نمی شدم. 
بیشتر از این از زندگی چه می خواهی؟ ها؟ چه؟ 

چند بار باید دل من را بشکنی و بغضی و دقی ام کنی تا خیالت راحت شود؟ فکر می کنی من مثل بقیه ام؟ من دل کندن هایم مثل هیچ کس نیست. خودش خود به خود اتفاق می افتد. من زیادی آدمم. همین را بفهمی بس است. نکن... تو دیگر نکن... تو مثل بقیه نباش و با من اینقدر ترشی نکن...
همین...

سال نو

سال نو امسال شد. من ذوق و شوق داشتم اما از پست وبلاگ باز موندم. برخلاف اینکه از چندین روز قبلش یادم بود که بیام و یه چیزی بنویسم. 
دلم را صاف کرده بودم. من از آن احمق هام که هر چه قدر هم که بلا سرم می آورند باز دلم غنج می رود و می گویم حیف این همه روزهای خوبی که داشتیم با هم . دلم صاف است به خدا. همه روزهای تلخ امسال را مرور کردم، نفش عمیق کشیدم، اشک هایم بی اختیار می ریخت و پاک کردم، به خودم گفتم: قول می دهم سال بعد سال زیبایی ست. قول می دهم سال موفقیت است، سال امید است سال عشق است و سال همه ی آن چیزهایی ست که از تو دریغ شد امسال و سال بعد منتظرش باش که همه چیز می شود لبخند. 
نوشتم. برایش همه لحظه های خوب گذشته را نوشتم و خواستم بداند که هرچه خوبی بود با هم رقم خورد.  و ذوق کردم از ذوقش و همین شد بهانه ای برای بهتر شروع کردن سال و نفسم گرم بود که خوب شروع شد. 97 باشد که برایمان سبد سبد خوشحالی بیاورد و من برهم از این همه افسردگی و درد و دوری و بی کسی و دستهایی که دیگر خالی نباشند. 
شروع 97 مبارکمان باشد.

۱۳۹۶ اسفند ۲۳, چهارشنبه

داشتم طبق معمول حرص می خوردم از پیام های بی سر و ته صدسال یه بارش که طبق معمول من را مقصر می داند، قضاوت می کند و امر و نهی می کند و "روی خودت کار کن" می گوید در صورتی که خودش ام النقص است. در واقع ابوی نقص هاست. همین موقع که دیگر شروع کردم بد و بیراه گفتن دیدم نوتیفیکیشن آمد که فلانی که به اسم Unknown user  سیو کرده بودمش joined ! 
یادم بود آخرین بار شماره کوفتی اش را پاک کرده بودم که دیگر هیچ وقت به سرم نزند اصلا آدم حسابش کنم و چیزی بهش بگویم اما متعجب شدم که چرا شماره اش هنوز هست توی این گوشی که عمری بیشتر از دو سال ندارد. لعنتی.
کاش می توانستم حرصم را از هر کدام سر آن یکی خالی کنم. 

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

شنا، کیمیا، من...

همه جام درد می کرد. از سلولای پریفرونتال تا ناخن شصت پا. درد دیگه. خودت می دونی چی می گم.حسابم خالی، حقوق هنوز نگرفتم از دکتر، پس اندازم هم که همه ش شد خرج اپلای و باید بیشتر نگه دارم برای خرج های زیاد بعدی.دلم استخر می خواست. خیلی دلم استخر می خواست...
7 سالم که بود شنا رو یاد گرفتم، تو یه استخر سر باز وسط تابستون، با رفیقِ دبستانیِ همه ی آتیش سوزوندنام، کیمیا. همه یه استخر می رفتیم، سمیرا حسابی بزرگ بود و مسخره کردنا و تحقیر کردناش از همون موقع شروع شده بود. یادمه، من و کیمیا و سایر بچه جقل ها رو که گوشه استخر مجبورمون می کردن پا بزنیم، بیرون استخر دست کرال رو اینقدر تمرین کنیم که برامون اتوماتیک بشه رو چنان با خنده و آب و تاب برای مامان تعریف می کرد که از همیشه توی من زنده می شه.آفتاب داغ بود. کلاس ما از 8 تا 12. زیر آفتاب. چه کیفی داشت. خصوصا وقتی سمیرا رو اصلا نمی دیدم و با کیمیا باز آتیش می سوزوندیم. معلممون یه زن خیلی زیبا بود و البته عاشق من و کیمیا. کیمیا سفید بلوری بود، من متمایل به سفید. آفتاب سوخته شده بودم. بد جوری. اون موقع ها پوست سفید "مد" بود. مدونا و خواننده های ترک و آمریکایی یه لایه یه سانتی متری کرم پودر های شبیه ماست می مالیدن روی صورتشون و سفیدِسفید بودن. کسی برنزه رو نمی پسنید و من ِ 7 ساله به لطف شنا یاد گرفتن شده بودم سیاهِ برنزه. مامان نگران بود. می گفت شنیده که اگه تو بچگی آفتاب سوخته بشی دیگه تا آخر عمرت همینجوری می مونی. و هی فکر می کرد با دختر برنزه چه کنه. زشت می مونه و کسی نمی پسندتش. 
 من و کیمیا، اون سال مقام دار منطقه 5 شدیم. توی گروه سنی دبستان. من دوم شدم، کیمیا سوم. رفتیم استان، من 15 ام شدم و کیمیا 18 ام. پروانه بلد نبودیم. دوتا کلاس دومی از دور مسابقات خارج شده...کیمیا سفید بود. من سبزه. مسابقه نبود اما استخر که بود! تو هر عمقی مینداختنم مثل ماهی شنا می کردم. روی آب می موندم مثل نیلوفر آبی. شیرجه یاد گرفتم. هر مدلی. عاشق این بودم که پشت به استخر بایستم، و خودم رو رها کنم روی آب. مامان می ترسید. خیلی می ترسید. دایی سر به سرم می ذاشت، باهام مسابقه می داد، و من خوشحال بودم که ازش می برم، از یه مرد با قد 185 سانتی متر توی استخرکوچیک ته حیاط خونه ش...و سمیرا می خندید، خنده هام رو روی صورتم خشک می کرد. 
حالا چشمام ضعیف شده، چندین ساله که استخر نرفتم. می ترسم از اینکه برم وچشمام جایی رو نبینه. تنها بودن هم که شده حال به هم زن ترین وضعیت الان من، کافه، سر کار، همه چیز تنهایی نکبتی به نظر میاد. چندباری تنم رو به آب زدم و دیدم آب از دماغم بالاتر بره، خفه می شم. هیچی یادم نمونده. استخر باغ خودمون رو هم، نمی رفتم که به روی خودم نیارم که باز یه چیزی بود که اسمش موند اما مهارتش رفت. چرا افول؟ چی به سرم اومده؟ 

گفتم به جهنم، می رم، پول زیاد ورودی رو می دم بابت سونا و جکوزی. می افتم توی جکوزی بین پیرزن ها و می دونم سر ده دقیقه حوصله م سر می ره ولی نیازه. باید برم. 

رفتم. شلوغ بود. پیشبینی م از وضعیت جکوزی درست بود. مجبور شدم برم توی استخر. راه رفتن تو آب هم مفیده. یاد حرفای مامان می افتم. می گفت حوصله کن دختر، به جای معلم گرفتن یه کم تو آب دست و پا بزن، یادت میاد همه چی. تو که خوب بودی اونقدر...(ولی یادش نبود قهرمانی 7 سالگی م رو). خودم رو ول کرده بودم. نگاه به سقف بود. فکر تو سرم می چرخید. هر وقت یه کسی برخورد می کردم می ایستادم و باز دوباره از اول. مثل یه مرده، روی آب شناور. فکرا تو سرم بود، یاد روزای تابستون ، یاد تراس آفتابی که همون سه چهار باری که بهار منو برد استخر، ازش فراری بودم. از کرم برنزه که حالم ازش به هم می خوره. از دریای دبی و بارسلون که حاضر نشدم پام رو بذارم توش به خاطر اینکه آفتاب سوخته نشم و حالا برنزه مده. حالا پسر ها عاشق رنگ تن من می شن. و من هنوز فکر می کنم زشتم و همون حال کوفتی توم زنده می شه. همینطور خجالت های بچگی، همه شون، توی هر شرایطی ، مثل شعله های بخاری گر می گیرن و روشن می شن. این چه حس کوفتیه که خودمم با خودم غریبه کرده...

به سقف بودم، یاد کیمیا افتادم، یاد آتیش سوزوندنا، رفتم تو دوره ی  مدرسه، خانوم بهداشت، دخترش که به لطف من و کیمیا شیطون شده بود.زنجیره وار داستانم پشت سر هم جلو می رفت. چهره خاله شکار، مامان کیمیا که رفیق مامان بود. من رفتم فرزانگان، کیمیا رفت هنرستان. کیمیا داف شد و من دکتر، و هیچ کدوم به درد هیچ کدوممون نخورد. هیچ کدوم نتونستیم هر دوش  باشیم: داف دکتر. حالا من شنا بلد نیستم، خبری از خاله شکار نیست، روزا سخت می گذرن و سمیرا موفق شد ثابت کنه که من هیچی نیستم... نخواست که باشم. تنهای تنهام و از تنهایی و ضعیف بودن چشمم می ترسم. هربار خجالت زده می شم همون حس ها میاد سراغم. یاد محبوبم می افتم که نرمی ورنگ پوستم رو دوست داشت. یاد اینکه اونم تنهام گذاشته. یاد اینکه نمی خواد من باشم. یاد همه روزای قبل بدون ارتباط به هم و بی ربط به موضوعشون توی سرم چرخ می خورن. سقف اینجا آبیه. چقدر هم بلنده، داستانای بچگی جلو می رن، دندانپزشک بچگی ای که رفتم دیدنش، خانم بهداشت که سه سال پیش اتفاقی دیدمش، شهرزاد همکلاسی که هنوز تو اینستاگرام با هم در ارتباطیم و ...به خودم اومدم دیدم ده باری هست که طول قسمت کم عمق رو به کرال پشت شنا کردم... 

تموم می شه این خستگی بلخره؟ اون روز خوب میاد؟ 

۱۳۹۶ اسفند ۵, شنبه

دارم سر نگون می شم؟

خرفت! کله ی سحری می گه داری سرنگون می شی....و دیگه جواب نمی ده...مثل همیشه اخلاقای گندش لجم رو در میاره. 

یه عمره به خودم می گم بذار کنار این قید و بند رو، این معذب شدنا رو، این عذاب وجدان ها رو، بلند شو برو سر کلاست که دیدم بسته شد رفت و من موندم با خداحافظی ِ نکرده از یه مکان و لحظه هاش و رها کردناش و حالا فهمیدم بی خود بود همه این قید و شرط ها. دقیقا مثل همین قید و شرطایی که این خرفت برای من و خودش گذاشته و هنوز عقلش قد نمی ده به بی خود بودنش. 
دارم سر نگون می شم؟ 
کتابا رو نخوندم، صاحبش ازم خواست برشون گردونم و من باز تو یه دنیا گره گیر کرده بودم و دیدم ارزش نداشت اون همه ربط دادن یه چیز به یه آدم نکبت دیگه و دلم غش رفت واسه کتابا. گفتم نخوندم هنوز، گفت اشکالی نداره دختر قشنگم، هر وقت تونستی بیار.منم گفتم نه، حداقل بهونه می شه به بهونه کتابا برم ببینمش. 
دارم سرنگون می شم؟
مدام در حال گشتنم. می نویسم،می خونم،ایده به ذهنم می رسه و مو در آورد نوک انگشتام از بس تایپ کردم.باید یه خودی نشون بدم که چشمای دراومده شون ببینه من چقدر خوبم. سفت سرجام وایسادم. هرچی سمتم پرت کردن یا جاخالی دادم و یا آخ نگفتم. حتی دستم رو گرفتم رو سر و صورت همین خرفت که اونم نفهمه چقدر درد داره، جون گرفت، بلند شد، قد کشید و کمرش که صاف شد دید قدش از من خیلی بلند تره. حالا به من می گه داری سر نگون می شی. 
دارم سر نگون می شم؟

پیام دادم، ببخشید، من خیلی دیر فراخوان رو دیدم، هنوزم قبول می کنین فرم تعیین سطح رو بفرستم؟ جواب می ده و فرم خالی رو برام می فرسته.درجا پر شده بر می گردونم و یه بادی به غبغب می ندازم و تو آینه به خودم می گم آخه پارلاتی کانتاتی که آماده شدن نداره.به مرحله ی دومش فکر می کنم و قطعه م رو انتخاب کرده فرض می کنم. 
دارم سر نگون می شم؟
حسی از سرنگونی ندارم. می دونم همیشه محکم ایستاده بودم و یه وقتایی مچ پام درد می گرفته خم می شدم و می پیچیدم مثل گربه به خودم و ناله های قورت داده م رو سر می دادم. مثل زجه. خالی که می شدم بلند می شدم و ادامه می دادم به مادری کردن. ولی قیافه هاشون عجیب و بهت زده بود. انگار توقع این ناله ها رو نداشتن. فکر کرده بودن کارم تمومه. اما باز کسی قدم برنداشته بود بیاد یکی محکم بزنه پشتم بگه نفس بکش لعنتی...فقط تعجب کردن که نه...کار تموم نبود.
شاید حق با اوناس، قوی ها زودتر کارشون تمومه اگه زمین بخورن. نباید بخورن زمین هیچ وقت چون هیچ کس نه جرات داره و نه می تونه دستشون رو بگیره. و تا خودشون نتونن بلند شدن نشدنیه.
مرور کردم نت صدام رو. بالا، پایین،بالا، پایین، سکوت ، سکوت، سکوت، سکوت، بالا، پایین. کج و کوله . یکی در میون. ولی همیشه بودم و سر نگون نشدم .
آخه پنگوئن! تو چی می فهمی سر نگونی یعنی چی؟ 

۱۳۹۶ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

من به نشانه ها اعتقادی ندارم. اولین بار نیست که اینقدر خسته شده ام از زندگی کردن. اینقدر به یک چیزی گیر داده ام که مطمئن شوم نمی شود. کار، درس، موقعیت، رابطه ، دوستی. هرجا هرچیزی برایم ارزش داشت تا آخرِآخرش ماندم، ناز نکردم. ترسیدم که از دستم برود. و دو دستی چسبیدم تا باور کنم دیگر جایی ندارم. 
اما الان، همه ش در حال جان کندنم که بروم سراغ چیز دیگری. نمی شود. نمی شود که نمی شود. خسته ام کرده اند از بس می گویند نه! نمی توانی. به درد نمی خوری. از تو بهتر هست. پول خرج تو نمی کنیم...نشانه است که باید ول کنم و این راه درست من نیست؟ پس راه درست من چیست؟ چه کوفتی ست که من هیچ جا جا ندارم؟
بغض خفه ام کرده. هر روز بیدار می شوم، امیدوار می شوم. می نشینم پای لپ تاپ و امیدم را حواله می کنم بلکه اتفاقی بیفتد و نمی افتد. فوریه شده و کابوس دارم که باز هم مجبور باشم این زندگی بی سر و ته را ادامه بدهم. بی سر و ته. که مال من نیست. من به جای بقیه زندگی کردم. برای بقیه دویدم. و ته دویدن ها هیچی نبود. 
موفقیت های خوب برای من نیست. از 18 سالگی در گوشم می گفتند که راه آسان را برو تو نمی توانی. دیدی که نمی توانی. و الان دست و پای من شل شده. انگار هیچ چیز این زندگی را نمی توانم. نه بیدار شدن، نه خوابیدن، نه خوردن، نه نخوردن، نه حرف زدن، نه دیدن، نه شنیدن، نه شنیده شدن، نه تنها نماندن. سهم من تنهاییست و سرخوردگی از این همه جان کندن. نفسم بریده. کاش اصلا هیچ کدام از این کارها را نمی کردم. 15 سال است که اشتباه آمده ام. و این تقصیر همه ست. هیچ چیز برایم نمانده و فکر نمی کردم در 28 سالگی به بن بست رسیده باشم، حوصله زندگی را نداشته باشم. غصه بخورم و حس کنم دیگر زندگی تمام شد. باید همین کوفت را پذیرفت و من خسته م از کول کردن همه چی و تنهایی راست و ریست کردن همه چی و نق نزدن و محبت ندیدن و رو دست خوردن و باز تنهایی و بی پشتوانه همه چیز را مرتب کردن. خانه نداشتن، امنیت نداشتن و بی هدف و بی انگیزه بودن. از 4 تا دوست نزدیک زندگی در یک سال رو دست خوردن. 28 سالگی های 14 سالگی م اینجوری نبود. اما... به مرگ فکر کردن آنقدرها هم که فکر می کردم سخت نبود. 

خستگی، دردی ست خاموش، ذره ذره از پا می اندازدت. که خودت دلت بخواهد دیگر نباشی. و من دلم همین را می خواهد. 
دیگر نباشم.

کاش روز دیگری نباشد. از صبح ها خجالت می کشم

۱۳۹۶ بهمن ۲, دوشنبه

5 صبح بیدار شدم. همه بیدار بودیم. همه حس های مختلف 5 صبح های مختلف با هم به سمتم هجوم آورد. 5 صبح های رسیدن به سوی پرواز های به سمت جنوب. 5 صبح هایی که راهی می شدیم همه با هم که برویم شمال. 5 صبح های درس خواندنِ امتحان 8 صبح. 5 صبح های روزهای دبیرستان، 5 صبح های بی خوابی های شبانه. همه با هم به سراغم آمد. رفتم سالن. همه بیدار بودند. بحث بود که کی همراه بابا برود.به جز مامان، بیشتر از یک نفر که نمی شد آنجا باشد. خواهر می رود، برادر می رود دنبال کارای بابا،و من مثل همیشه سهمم می شود انتظار از راه دور. من می مانم خانه و گوش بزنگ. که مبادا چیزی نیاز باشد و من باشم که برسانم. رفتم که بخوابم. خوابم نبرد...6 صبح شده بود. صبحانه دلچسبم رو درست کردم، اخبار 6.5 صبح رو گوش دادم، صبحانه خوردم و تمام حس های 5 صبح بی دغدغه روزهای تابستان دانشجویی و دانش آموزی در لقمه لقمه های صبحانه ام خلاصه می شد و مسیر نوک سر تا نوک پا را طی می کرد. گوش به زنگ بودم و لبخند به لب. دلم قرص بود که همه چیز آنطور که من پیشبینی می کنم اتفاق می افتد. 5 صبح های قبل کتاب می خواندم. خیلی وقت بود که 5 صبح را ندیده بودم.مدت هاست کتاب نخواندم. دلم کتاب خواست و غلبه به بی تمرکزی ها و اجتناب از گم شدن تو زندگی های دیگر، که وقتی خودم تو این زندگی گمم کاری طاقت فرساست. رفتم سراغ کتابها. هنوز حس تعطیلات و فراغ بال داشتم. جلد 5 نصفه مانده بود. دقیقا نصفه. بله جلد 5 همان کتاب جادویی که قطعا بهترین کتاب دنیاس. چرا تموم نشده هنوز؟ دلیل زیاد است. اما دلیل 1 سال آخر ، سمتش نرفتنم خلاصه می شود در گره خوردن این کتاب با یکی از بدترین آدمهایی که توی تمام زندگی ام دیدم و حضورش را تجربه کردم. حالم به جوش می آمد وقتی می خواستم برم سمت کتاب.کتاب هم مثل جاهای دیگری که قدم گذاشته لجن مال شده است. حیف شاهکار ادبی. حیف اسم نویسنده، حیف هر چیزی که برای ادعاهای الکی و بی سر و ته ش از آن استفاده می کرد.حیف من که دلم برای هر چیزی که پر می زند یاد نکبتی اش می آید و باز شوقم را کور می کند. کتاب رو برداشتم، بازش کردم. این بار به جای دیدن خط کشی ها و دستنوشته های کریه کنار حاشیه متن، بوی عطر "پ" جان، یک مادر عزیز، به مشامم خورد و چهره ی زیباش تو خیالم مجسم شد. کتاب دیگه طاقت فرسا نیست. تابستان جوانی ست. و من در ساعت اول صبح به خواندن مشغول می شم. کتاب نجات پیدا کرده. می رویم از اولِ اولِ جلد 5، لبخند به لبم است و کم خوابی آزاردهنده نیست و فکر هزار مساله و کار تلنبار شده نیستم....
هزاربار زنگ می زدم، در دسترس نبودند. به جایش کتاب می خواندم و دوباره زنگ می زنم...برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر امکان پذیر نیست...

خواهر زنگ می زند...
آنطور که من فکر می کردم پیش نرفت...
روزهای سختی در پیش است.اما باز من نگران نیستم... 
روزها خیلی وقت است که سخت است، خیلی وقت است که رکب می خورم، خیلی وقت است که نگران نمی شم....قوی شده ام یا بی حس؟ نمی دانم...

۱۳۹۶ دی ۲۳, شنبه

باید فراموش کرد تا فراموش نشد

و من باز هم فهمیدم که تنهایی چیزی نیست که بتوان از بین بردش. تنهایی فراموش شدنی ست. باور کن. می توانم قسم بخورم. قسم به همه دوستی های الکی  که فقط تویی که جدی اش می گیری. که نباشی حالت را نمی پرسند و فقط یک وقت هایی وقتی بخواهد از حال "فلانی " با خبر شود از تو می پرسد. بعد از مدتی بی خبری آمده و می گوید یادت است این میز آخرین بار کی کی نشسته بود؟ و من هم می گویم من هم آدمم! من هم بودم! من هم دوستی کردم برایت و بعد از یک فصل بی خبری این صحبت ماست...قسم به دوستی ای که نداند سایه نمی زنم و رژ لب صورتی کمرنگ بهم نمی آید و این می شود احتمالا چیزی که جایی اضافه آمده و نسیب تو شده. کاش نمی شد. بی هدیه خوشحال تر بودم. و قسم به  من که دلشان برای ماشینم تنگ است و خودم بی  اهمیت ترین. قسم به من که کسی کمکم نکرد و خودم همیشه باید خودم را از این خفگی نجات دهم و بخندم و بگویند این که چیزی ش نیست. ببین می خندد. و قسم به من که کسی نمی پرسد داری چه گهی می زنی به زندگی ات؟ قسم به من که همیشه برای بیگاری دادن و سنگ صبور بودن آماده ام بقیه چیزهایشان باید از من مخفی باشد مثلا کار های مفید کردن و به موفقیت رسیدن. مثلا چیزی که نکند شاید جایی نفعی به من برسد.  من همیشه آماده به خدمتم. اما کسی خدمت که نه...هر از گاهی خشک و خالی 
بپرسد زنده ای؟  حالا من باید غصه این را بخورم که کافه محبوب من را آخرین بار با فلانی آمده. یادم آمد که اصلا هم خوشحال نبودم که فلانی آمده و آنروز هم همین حس چرند را داشتم که باز هم یکی را با خودش آورده و من در واقع بهانه ای بودم که فلانی را بیاورد بیرون. چرا؟ کسی تا به حال پرسید از من که زخمت درد داشت؟ تنها گذاشته شدن چه مزه ای بود؟ ناراحتی که فلانی ها بهت پشت پا زدند و رفتند؟ 
نه! 
بازهم قسم بخورم تا باور کنی؟ 
برای هیچ کس خوب نباش.
این نصیحت من است.

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

هرچقدر می رنجاند کمش نیست


ایمیل زده است که: 
I know this is disappointing but...
و  در ادامه اش یک سرپوشی و واضحا دورغهایی که اینقدر بهشان عادت دارد که به عنوان دروغ به حساب نمی آید...
نمی داند، من را هرگز نمی تواند ناامید کند. هرگز...
به جز همان باری که من را از آنچه که فکر می کردم باشد ناامید کرد...دیگر نمی تواند ناامیدم کند. 


می دانم هدفت آزرده شدن من است...اما بدان که به هدفت نمی رسی. هیچ وقت! در گندکاری هایت دیگران را دخیل نکن...خودت تنها...بدون زیرآب زدن! البته که نمی توانی...می توانستی دروغ نمی گفتی. دروغ گفتن اولین ضعف هرکسی ست. 

بچرخ تا بچرخیم... 

۱۳۹۶ دی ۱۲, سه‌شنبه

هویت ما را فتح کرده اند

یادم آمد هان! سورت سرمای شب بیداد ها می کرد... و چه سرمایی، چه سرمایی.... کدام از ما شود سخت بنیان و سر افرازش؟ هیچ! 
باید دهه شصتی باشی. آخرایش هستم؟ بله. اما از چیزهایی که سرشان آمد خیلی هم کم ندارم... باید مثل ما باشی که بدوی دنبال پیشرفت تکنولوژی و پدر و مادرت اصلا از دنیای تو سر در نیاورند و هنوز مثل دهه 40 با دخترانشان رفتار کنند. باید بدانی پدر می گوید ساعت فلان خانه باش یعنی حرف زدن فایده ندارد. باید بدانی کس دیگری برای خودت، رشته ات، شغلت، زندگی ات، ساعت خواب و حتی غذایت تصمیم بگیرد یعنی چه. باید بدانی آستانه سی سالگی و هنوز دست به دامن دیگران برای استقلال شدن یعنی چه. از نسل قبلمان چه یاد گرفتیم؟ بی تفاوتی، حسادت، تنگ نظری و چشم و هم چشمی، صبر نکردن و "زرنگی" کردن، توی رانندگی جلوی دیگران پیچیدن، چقولی کردن. و به پای کسی نماندن. نسل ما این بود؟خودمان چه؟ چند پاره شدیم. همه را باید راضی نگه می داشتیم، نسل قبل، نسل قبلِ قبل، نسل خودمان، نسل بعد و همه و همه. اعتقاداتمان را به روز و طبق میل خودمان می کردیم، اما از گفتنشان می ترسیدیم، اول از همه از پدر و مادر،معلم، دوست و همکلاسی، چه برسد به نظام و حراست و ....باید همیشه گوش به زنگ باشیم. باید برای هرچیزی بیشتر از ارزشش جان بکنیم و بدویم. باید همیشه ساکمان آماده سفر باشد،عصایمان آماده خالی شدن زیر پایمان باشد، باید بین دورغ و راست همه گیج و مبهوت بمانیم. باید بین ذوق برنامه کودک جوانیمان و اخبار ترسناک این سالها می ماندیم. باید هر روز دلمان می لرزید که اگر از فردا دانشگاهمان را زنانه مردانه کنند چه؟ اگر نتوانم بروم چه؟ اگر نتوانم بمانم چه؟ اصلا جایی دارم برای ماندن؟ هویتی دارم؟ می توانم "کسی" باشم و فقط خودم باشم و عقده هایم دامن گیر کسی نشود؟ 
ما هم مثل نسل قبلمان تکلیفمان معلوم نیست. آنها بی تکلیف رفتند جلو و ما بی تکلیف حذب باد هستیم. دیروز انتخابات بود، پریروز به خلیج فارس توهین شد و امروز معترضین در کوچه و خیابانند و این وسط ما هم می رویم پست می گذاریم اینور و آنور که "وطنم، پاره تنم" پاره ی تن ات؟ این جمله چقدر واقعی ست؟ پاره ی تنت بود چرا رفتی فرسنگ ها آنور دنیا و صد سال یه بار هم پیدایت نمی شود؟ به پای چه کسی ماندیم؟ به پای آنها که توی خیابانند؟ به پای آن ها که از اسلام دفاع می کنند؟ به پای خودت؟ هنوز به پای هیچ کس نیستیم...خودمان هم کسی نیستیم. و من خوب می دانم، هر جنبشی، با این وضع فرو می خوابد و می میرد. 
باید جای ما باشید تا بدانید این بی هویتی چیست و تقصیر ما نیست. وقتی که فهمیدیم، حراست به معنی محافظت از جان و مالمان نیست و پاسدار دلش به حال من ظلم دیده نمی سوزد و پلیس به جای دزد دختران بی آزار را می گیرد چون از ریخت و قیافه شان خوشش نمی آید. معنی ها را چَپَکی آموختیم.... 

و با غل زنجیر راه می رویم و می دویم و سرمان در برف است. اولی اش خودم....دنیا را آب ببرد من را خواب می برد و بیشعور ترین شهروند خودرو سوار و تک سر نشینم تو این اوضاع... 



سبک نوشتنم عوض شده. اما به اینجا که می رسم همه ش نق نق های یک دختر از دست داده را می نویسم و به یاد بی معرفت های زندگی می افتم. انگار که اینجا شده باشه مکان فریاد و تخلیه. آخر می دانید، من داد نمی زنم، مشت نمی کوبم. هیچ نمی کنم به هنگام خشم. فرو می دهم و ساکت می شوم. 
حالا که دست به قلم شدم برای متفاوت نوشتن، مخاطبش نیست. اینستاگرام هم کشش روده درازی های من را ندارد. هم محدودیت کلمه دارم، هم محدودیت حوصله مخاطب، هم اینکه، من عکس مناسب از کجا بیاورم آخر؟ 

پ.ن: آخرین باری که وبلاگ من در روز بیشتر از 40 بار خوانده شد، مردی دلش برای من لرزید...اینبار چه بلایی منتظرم است؟ 

۱۳۹۶ دی ۳, یکشنبه

پایان یه قصه دیگه

از کار بی کار شدم. 
اما ناراحت نیستم. چرا؟ چون آگاهانه کار رو به اینجا رسوندم که بهم نگن بدقول. اما به خودشون بگن لجباز. ظاهرا موفق شدم و مجبور شدم تلفن هاشون رو بلاک کنم.
یادم افتاد که خود خانوم گفته بود، یه آملی وقتی سر لج بیفته خون جلوی چشماش رو می گیره و هیچی جز لجبازی و انتقام نمی بینه. هر کاری می کنه و وقتی پشیمون شد، به روی خودش نمیاره و همچنان به رفتارش ادامه می ده. کافیه به حد آستانه برسونی ش تا یه هو یه تصمیم بگیره که به خاک سیاه بنشونتت و بی عقلانه به این کار بپردازه. بین ما چی شد؟ :
--آقای "ر" برای اصلاح لمینیت های کامپوزیتی تون، جلسه ی سومی ممکنه نباشه (آروم می گم، من دارم از اینجا می رم و قیافه ی بهت زده می گیره) توی سالن باش، خودت رو هر از گاهی توی آینه ی دیواری ببین و هر ایرادی هست بهم بگو تا برطرف کنم.
-پس شماره تون رو بدید برای لمینیت دندان های پایینم هم با خودتون هماهنگ کنم...
-- شششش، آروم! باشه، هماهنگ می کنم.
.
.
.
.
.
.
-- خب میثم خان هنوزم که اینجایی
- بله ..(حرفش رو قطع می کنن)
--- خانم دکتر این دندونش(من حرفش رو قطع می کنم)
--خودت بگو میثم. باید مشکلت رو خودت عنوان کنی...
(چشم غره، چشم غره که از سنگینی ش شونه هام خم می شه و درد می گیره)
.
.
.
-- پسر جون! مشکلاتت رو خودت باید عنوان کنی و نذاری کسی جای تو حرف بزنه...
- درسته که من این مشکل رو همیشه داشتم ولی این بار اصلا مهلت ندادن حرف بزنم...
.
.
.
طبق معمول با عصبانیت تمام مطب رو ترک کرده بود و منم عین خیالم اصلا نبود. اومدم خونه، پیام دادم که این دو روز رو هستم و کارای نصفه بیمارام رو بذارید تا جمع و جور کنم.
--- فعلا نیازی نیست؟
--مثل اینکه متوجه نشدید، روز کاری م رو نمی خوام تعطیل کنم.
--- یک تسویه می مونه که انجام می دم ، پیروز باشید...


اینم به قول خودشون یک آملی احمق و لجباز و عصبی و ...(خدا شاهده در تمام جلسات من سکوت بودم و همین حرفا رو خود شخص شخیصش می زد)  بعد از تسویه ، و به زور پولم رو از حلقومشون بیرون کشیدن، یه اس ام اس خواهرانه و بلند بالا فرستادم که تمام ضعف های کاری شون رو می گفت و دعای خیر بود. قبل از اینکه جوابی بده، بلاک شد، بلاک شدن. و خبر رسید که پشیمونن و تماس می گیرن...
کاش بیشتر خودشون رو می سناختن قبل از ایراد گرفتن از قوم پدری و .... اخلاق بد، می تونه ژنتیکی باشه و منحصر به قوم...اما شناخت و اصلاحش حد و مرز نمی شناسه.
پ.ن: باید نتیجه بگیرم که گیر آملی ها و توابعش نیفتم؟

۱۳۹۶ آذر ۲۴, جمعه

طبابتی که از ته دل نیست

سر کار با من لج افتاده اند. کلا هر وقت به طور سیستماتیک به رفتاری اعتراض می کنم نتیجه ش می شه لجبازی و مثل بقیه جامعه اول فرافکنی، بعد انکار و بعد که می بینن راه نجاتی ندارن دیگه شروع به حمله و تحقیر. منم که حرف نزنم می میرم، جواب می دم و ته ش می شه زورگویی اونی که زورش بیشتره. که البته این صاحب کارای جدید شدیدا منو یاد بعضی ها می ندازن. حالا بماند که دقیقا دارن چه بلایی سرم میارن. 

خانوم صاحب کار با شوهرش سعی دارن یه مطبی رو که جفتشون هیچ تخصصی ندارن توش رو بگردونن، بقیه حماقت هاشون بماند برای تعریفات بعدی. اما جالبه که قبل از این ماجراها هر از گاهی یه جلسه با این دوتا و اون یکی همکار من باب  نقد رفتارهای زشت اهالی اهل آمل و توابع داشتیم (یکی از این دو عزیز هم آملی تشریف داره که دست بر قضا اون روزی که اعتراض کردم اصلا نبوده ولی لجش از بقیه بیشتره.) چی این قضیه جالبه؟ دقیقا مو به موی همه ی چیزایی که ازش دلگیره توی آملی ها رو اجرا می کنه. منم که طبق معمول حال ندارم و با خودم گفتم باشه، می ریم یه جای دیگه و الی آخر. اما این بار گفتم بذار بزنم به رگ بیخیالی به طوری که اعصابشون رو به هم بریزم. خانوم تمام سعی ش رو می کرد که من مریض نگیرم.یعنی به حالت ظاهری بیاد به من بگه مریض زیاد داریم اما آگاهانه مریض ها رو یا بده به همکار یا به پدر پیر و بازنشسته ش که هنوز دست از سر یونیت بر نداشته ( صرفا باعث اعتماد به نفس دخترش شده که از کار سر در میاره...البته با  ورژن بسیار قدیمی و خاک خورده ی سواد پدرش.... ) من اما مثل این دکترای رو اعصاب همیشه بدترین موقع سر می رسیدم و با یه نظر دادن تکنیکی دل مریض رو برده، حرفای خانوم رو بی اعتبار کرده و نظر علمی م رو به همکارم می دادم... اما غافل از اون ور ماجرا....

خانوم دکتر؟ چقدر شما مهربونید.... بابا خانوم دکتر دمت گرم. اصلا درد نداشت. اصلا نترسیدم...من یه عمره فوبیا دندانپزشکی داشتم اما الان اصلا اذیت نشدم... خانوم دکتر نمی شه کار منو شما انجام بدید؟ من نمی خوام برم جای دیگه...  خانوم "ف" این خانوم دکتر خیلی مهربونه. انرژی خاصی داره...عالیه عالی...
 اینا جمله هاییه که برای حرص درآوردن موجبش شدم.و موقعی اینا رو می شنوم که گوتا به طول نمی ره، شت! کن کاغذی ها خونی میان بیرون....اه...نوار ماتریس جا نمی ره.... آندر شد...وید داده، دیچ شده...خالی مونده...گند زدم گند!  خانوم دکتر دستت درد نکنه کارت عالیه...زهر مار و کارت عالیه...یه دیقه خفه شو نمک رو زخمم نپاش... لعنتی...اونی که فورکاش رو پرفوره کردم با جد و آباد برگشته.... عجب غلطی کردم.... پرفوره ی اول... باورم نمی شه... و من فهمیدم که دکتر بودن و تشکر شنیدن ریوارد نیست...زجره زجر. به صورتش نگاه می کنم، به کن های خونی...آخر یه روز خودم رو با این کن ها دار می زنم با این همه عذاب وجدان....این دفعه یه دختر شر و شیطونه. تو پرونده ش نوشته مصرف داروهای اعصاب و روان، از مادرش می پرسم مشکل جسمی نداره؟ می گه نه فقط یه کم عصبیه. بیشتر از همه باهاش شوخی می کنم، دل می ده به شوخی ها و آروم می شینه روی یونیت. سی و دو سالشه اما به ظاهرش می خوره از من کوچکتر باشه...خیلی. می گم مامانت بهت می گه عصبی، می گه آره...ریزش موی سکه ای دارم به خاطر یه پسر نکبت که بهم خیانت کرد فردای خواستگاری. سر به سرش می ذارم و می گم ارزش دارن این جماعت بی فایده و بی خاصیت؟ چهره غم زده ش باز می شه و شوخی ش رو از سر می گیره این بار کارم رو درست انجام دادم و عالی بود. اما اوضاع دندوناش وخیم بود و جراحی فوری و تخصصی می خواست. پرونده ش رو که داشتم می نوشتم روسری م رو مرتب می کرد و موهام رو صاف می کرد، نخکش لباسم رو اصلاح می کرد و در همین حین یه بند التماس که تو رو خدا همه کارا رو خودت بکن، من اولین باره یه جا راحت نشستم...نگاش می کنم و تو دلم می گم، جرات ندارم دست بزنم...

یه استوانه ی طلایی تو خالی ام...ظاهرم دل می بره و باطنم... خانوم آملی اینا رو که می شنوه گوله گوله حرص فرو می ده. آخه قبلا بهم گفته بودن با بیمارام بداخلاقم و اونا از دست من فراری و ناراضی... شنیدم که بیمار همکارم هم اصرار داشته که می خواسته بیاد پیش من اما نذاشتن و گفتن دکتر عوض کردن ممنوعه. دیگه خانوم کم مونده از حرص بیاد یکی بزنه تو صورتم...نگاهم نمی کنه، باهام حرف نمی زنه و به جای صدا کردن روی شونه م می زنه...کاری که فوق العاده ازش متنفرم...یکی دیگه باز غر می زنه که می خواد من کار کنم براش. لعنت به من که فقط می تونم اینجوری راضی شون نگه دارم... 

اوضاع این چند روز تو مطب بهتره...باهام مهربون ترن و هنوز نظر تئوری من برای تشخیص لازمه...اما هنوز احساس امنیت ندارم... می خوام برم...

پ.ن: فهمیده بودم که اوضاع کارم اونقدرا هم بی ریخت نیست...همه همینن اما به قول "فلانی": امان از این کمالگرایی تو که نذاشت فیدبک مثبت بدی و همه ش شده بازخورد منفی و هر روز خسته تر شدن...الی، بکن برو...
کجا برم آخه...
پ.ن: یه جایی هست اطراف آمل...به تازگی فهمیده م که از نظر اکثریت آدم هایی که اونجاها خدمت کردن بدقلق ترین اهالی  رو داره... و من الان باید اینو بفهمم که درست مثل همین خانوم و آقا یه روز از ته دل دوستن و محبت می کنن، یه روز از ته دل دشمن... درست مثل کسی که در خاطرم همیشه می ماند منتها در نقشی دیگر...