۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

اعتراض

اعتراض یک ویژگی ست. اعتراض یک بخشی از هویت است. اعتراض یک مهارت است برای زندگی. اعتراض درد فروخفته ی زنی مثل من است که فقط صبور است. از صبوری درد می کشد. دلش نمی خواهد خوب باشد. چون فرقی ندارد. چه صبور باشی چه معترض  "بد" هستی. کسی سراغت را نمی گیرد. اشکهایت در تنهایی فروخورده می شوند. و کسی نمی فهمد در دل زنی مثل من چه می گذرد. از بس منتظرم...منتظر. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

خب 
حرکت به سمت جلو، بعد از مدت ها سکون، ناگزیری و ذره ذره س، در حین حماسی و ناگهانی بودن. حرکت به سمت تو هم، مثل شکستن طلسم. ذره ذره و ناگهانی. 
 من دیگر، هر روز بزرگ می شوم. هر روز.

۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

روز جهانی زن

6 ام مارس، روز جهانی دندانپزشک بود. من با اینکه هیچ وقت آینده ی قطعی ای برای خودم توی این شغل دست کم تا به حال ندیدم ، از این تبریکات و وجود روز جهانی ش ذوق می کردم. اما دو روز بعد، 8 ام مارس، روز جهانی زن، بیشتر از هرچیزی دلگیرم کرد. گشتن توی فضاهای مجازی، دیدن کلیپ ها و متن های شکایت آمیز اکثریت زن ها و اینکه هنوز هم تبعیض جنسیتی وجود داره حالم رو بدتر می کرد. تمام این مدت به این فکر می کنم که شروع مرد سالاری از کجای تاریخ بود که ما به این وضع افتادیم و بعد از دست کم 3000 سال تمدن بشریت هنوز داریم باهاش می جنگیم. حقیقتا خیلی مسخره ست که آدم ها به خاطر "جنسیتشون" بزرگ داشته بشن ( فعل مناسب برای روز بزرگ داشت پیدا نکردم :دی) و اینکه چرا هنوز نتونستیم با وجود دونستن ویژگی های دو جنسیت ، این تفاوت رو درک کنیم و فارغ از اون ها تبعیض جنسیتی رو از بین ببریم نا امید کننده ست. بزرگداشت و روز جهانی برای من بیشتر دلگیر کننده ست تا دلگرم کننده. سال بعد باز میایم می بینیم کلیپ و متن اعتراضی و فستیوال و خیلی چیزای دیگه رو می بینیم هیچ اتفاق دیگه ای نه تو ذهن ما نه تو اعمال و رفتار ها اتفاق می افته. من ترجیح می دم به عنوان "آدم" مورد بزرگداشت قرار بگیرم. بابت شغلم و سایر توانایی هام. حتی اگه اون روز بزرگداشت شغل مورد تردیدم باشه. 6 مارس خوشحال بودم و 8 مارس دلگیر. تبعیض از همین جاست که شکل می گیره و از بین نمیره...خلاصه اینکه مرگ بر سکسیسم.

۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

  به من سلام نکن
من که یک عمر گول قصه ها را خوردم. یک تکه پارچه ی لاجوردی دستم ماند که بوی لجبازی می داد. هرچه روی دلم می گذارمش دردم نمی رود. آقا، مغز من خاموش است. منطق نمی فهمد. فقط می بیند دستش روی هوا معلق مانده از بس که گوشش شنید و باور کرد و دیگر هیچ کس هیچ چیز زمزمه نمی کند. امید که مفهوم نبود، یک کس بود، یک کس که خودش می گفت من واقعی نیستم. ما هم یک عمر گول قصه ها را خوردیم. با من از منطق حرف نزن. من عاقل بشو نیستم. 


۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

از کی گذشتن برای شماها آسان شد؟ از همان روز اول که با محبت سیب را کندیم دادیم دستتان؟ حالا هی با حرف های دری وری کثافت بپاش روی صورت من...  با این کثافت ها گناه تو در چشمان من پاک نمی شود. 

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

پلاسکو

هی خسته می شوم از اینکه نمی شود حرفی زد و کاری کرد. امسال سال عجیبی ست.  من که نگذاشتم خنده م از روی صورتم برود اما لحظه ای نیست که از دست داده هایم/در حال از دست رفتن هایم را نشمارم و زورکی دل خوش نکنم به روزهای بهتر و صبوری و مزد سعی گرفتن و این حرف ها. امروز بدتر از همه بود. اینجایی که من هستم، همه می میرند. از عمامه به سر کهنه کار کشورش  گرفته تا بچه ی دوساله ی  حوری چهره ی روستایی که در دیگ جزغاله می شود. من اما داشتم باز شیطنت می کردم که با همه بخندیم. سرم را برگرداندم به تلویزیون مرکز و یا خدا، یا حسین و فرو ریخت...جلوی دهان باز و چشم های از حدقه در آمده ی ما، لگد خشن خدا خرررررررر فرو ریختش. 
جمهوری 6 ساله  می شد، با مامان سوار اتوبوس می شدیم و خودمان را می رساندیم به بابا، جمهوری، چهارراه استانبول، ساختمان پلاسکو و تعریف های مامان از 6 سالگی تا الان. آن حوض وسطش و بوی بابا و هم صنفی ها که مارا از پاساژ حافظ و گلشن تا خودش می کشاندند. من کنار حوض می لولیدم. من همیشه کنار حوض بودم تا بابا بیخیال شود. بابا همیشه تا لحظه ی آخر کشش می داد و من بیشتر محو حوض و سقف بلند. سر به بالا، سر به پایین، هی بالا و هی پایین. 4-5-6 سالگی، نمی دانم. من آن قشر را خوب می شناسم. آن قشر پدر من است. آن قشر با هزار آرزو به تهران آمده و ذره ذره با سگ-دو پول جمع کرده و تولیدی زده است. آن دسته چک ناموسش است. من دیده ام که چه دردی دارد که تمام عمرت جلوی چشمت دود شود برود هوا. باید مثل من ذوق کرده باشی برای فواره ی ان حوض وسط. باید پیاده رفته باشی از گلشن تا پلاسکو. باید پز های مامان از دوران نامزدی اش از گشت و گذار در جمهوری را شنیده باشی تا بفهمی درد یکی دو تا نیست.باید همیشه در جمهوری بوده باشی از کودکی تا روزهای از دست رفتنت. باید بدانی که گیج و ویج بودن برای غصه های از شمار در رفته بابت فرو ریختن آن دیوار های فرسوده یعنی چه. من با این ویرانه چه کنم؟ با صدای ضجه ی "علی تو رو خدا نرو گیر می افتی" با اشک های گوله گوله، با غم  و نگرانی پدر، با انتظار و دلهره، با مادری که نمی داند خودش را دلداری بدهد یا خانواده اش را،  با مرگ رفیق، با خواب نا آرام این همه آدم، با این شبی که نمی دانم چطور قرار است صبح شود.... با این سال کوفتی که هر روز یه فاجعه دارد؟ 

با ذوق های کودکی ام برای "بریم جمهوری پیش بابا" با همه ی خیابان های دلگیر تهران.... با تو که نیستی سر روی شانه ات بگذارم و نتوانم بگویم چه مرگم است... با تو که "آلبر کاموی درونت می گوید همه چیز مدت هاست که فرو ریخته است"  با درماندگی خودم که کاش بودم و به یک دردی می خوردم/ در اینکه  حق و حدود ابراز-شراکت در غم عمومی تا کجاست؟ با وابستگی ام به متر به متر این شهر. 
من هم مثل همه نمی دانم با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم.... 

۱۳۹۵ دی ۲۱, سه‌شنبه

از تو دور بودم؛ کابوس از اینجا شروع شد. مدتها بود که خوشحال بودم که چنین خوابهای در هم تنیده  نمیبینم، یا دقیق تر اینکه چنین چرندیاتی را  به خاطر نمی آورم. دیشب اما دوباره به سراغم آمدند. من از تو دور بودم و کابوس از اینجا شروع شد. در پی تو بودم. تو اما دور بودی؛ در کشوری دیگر. به آنجا رسیدم، ماجرا شروع شد: خلاصه اش اینکه "ممنوع الورود به مبدا" و "دیپورت شده از مقصد" همه یکجا بودم. دور از تو "مولانا" هم که باشم، "ممنوع الورود از مبدا" و "دیپورت شده از مقصد" ام. خیلی دور نرو.




۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

عطر

 کاش می شد بو ها را هم ثبت کرد. آن وقت من بوی تن تو را می ریختم توی شیشه، و هر از گاهی سرم را می کردم توی شیشه و فکر می کردم تو اینجایی. اما حیف که نه طعم را می شود ثبت کرد و نه بو را. بو بهترین است. خصوصا عطر تو که روی نقطه نقطه ی مسیرت می ماند. و من برای چندمین بار که می گویم: 
این پخش می کند عطرت، 
این پخش که می کند عطرت، 
غریب ترین مردمان زمانه ام،
قریب به اتفاق تو می شوم...
بی آنکه بدانی،
یگانه ای برای من 

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

من هربار که عطر تو به این دیار می رسد، از ماه بیرون می آیم و ستاره می شوم. آنقدر می درخشم تا تو مرا پیدا کنی و دست به سویم دراز کنی. دلم می خواهد تا ابد، جلوی پایت را نور بتابانم. حیران تو ام. بیا مرا از ماه ببر. من خودم را روشن کردم. دست تو گرم ترین است. مرا بنوش. عطرت حرام ترین لذت بخش من است. هر چقدر هم که بودنم گناه باشد، بیا و مرا به ماه چشمانت ببر. 

۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

قصه ی تکرار

رابطه ی ما با بی اعتمادی و اجبار من وخواست او شروع شد. من مجبور بودم. با ترس و لرز و محافطه کاری آمدم. لذت می برد از حضور من. کم کم من را گیر این چهاردیواری اش انداخت. لبخند می زد و برق دندانهایش چشم هایم را گرفت. فکر می کردم به درد هم نمی خوریم. پس باهاش هم دل شوم تا این دوره بگذرد. اما از من زرنگ تر بود. هی مرا معتاد به کار می کرد.  معتاد به طبیعت. معتاد به همه ی دلبری هایش. حالا افتاده ایم به سرازیری. من چهارستون تنم می لرزد.از اینکه برسیم به ته داستان. مثل همیشه که کابوس تمام شدن خوشی هایم رهایم نمی کرد. مثل همیشه سرد شده، فکر می کند ما به درد هم نمی خوریم و راهمان از هم جداست، باید بروم دنبال آینده ی درخشانم چون او بد است، چون او لیاقت من را ندارد، چون او دیگر حوصله ی وابستگی من را ندارد و نمی خواهد بگذارد به معنای واقعی خودم را رها کنم و زندگی کنم و تجربه.چون از افسردگی من دیوانه خسته شده. چون خودخواه است و چون او نمی خواهد من هم نباید بخواهم.چون حتا حوصله ندارد بگوید چرا من را نمی خواهد و دروغ تحویل می دهد.از چشمانش می خوانم دل از من بریده و چشمش دنبال تازه وارد هاست. دیگر به من و خلوص و خنده هایم نیازی ندارد. و به جای من تصمیم می گیرد. حالا که حسابی دل بسته ام کرده و اعتمادم را جلب کرده می گوید کم کم جمع کن و برو...من که این همه جای بکر پیدا کردم که سیر کنم، بیرون انداخته می شوم. می بینی، حتا طرح هم به من اجازه ی حل شدن نمی دهد.
تمام رابطه های من همین بوده، اولش دل زده بودم و آخرش دل باخته و رانده شده. تا بوده همین بوده...

۱۳۹۵ آذر ۲۶, جمعه

درد نامه

 این چند وقت تمام مدت before  گوش کردم. داشتم سعی می کردم که روی ریتمش روی دانه دانه های سازش یک مفهوم را در بیاورم که از ته قلبم در بیاید. اما یک دقیقه هم نتوانستم متمرکز شوم رویش. همه ی این روزها روهیچ چیز متمرکز و عمیق نشدم. بدبخت تر از آنی هستم که هر چیز که از ذهنم می گذرد اجرا کنم، مگر After شد؟ نه نشد، نتوانستم. 
اینبار هم مثل هر دفعه با دلربایی همیشگی اش آمد گفت که می خواهد آنتیگونه را روی سن ببرد. منتها پرفورمنس. من که دلم غنج رفته بود منتظر بودم که باز مثل همیشه ابرو در هم کشد و بعدش لبخند بزند که حیف تو نیستی بذارمت در اجرا و عیبی ندارد، عوضش رفت دهات، حداقل  بیا و نظر بده... اما وقتی با ذوق می گفتم آنتیگونه ته داستان است، گفت آره...باید یه زن انتخاب کنم...یه زن حسابی...مثل رویا...رویانونهالی. و من پرت شدم به تک تک المان های زنانگی. که چقدر دوست داشتم همیشه که یک زن باشم. زن واقعی. زن حسابی، زنی با تمام زنانگی های عمیق پوست پوست شده، بدون کلیشه. اما چرا من زن نیستم؟ چرا زن واقعی نیستم؟ چرا نمی توانم باشم؟ چرا زنانگی من گم شده؟ 
من پیرزن شده ام. پیرزنی که هر از گاهی آرزوی مرگش را دارند که خودش از زندگی به ملال بیاید و بمیرد.همیشه در قبرم کردند، از سر قبرم نگاهی کردند و تفی انداختند و رفتند که رفتند. صدای خنده هایشان از لذت ارث و میراثم گوش عزراییل را خراش می داد هر دفعه. عزراییل هم نمی آمد. و هیچ کس نمی دید که دست من بیرون از سنگ قبر مانده و بی جانم. من همیشه پیرزن بوده ام. پیرزنی خالص و لبخند به لب و دست به جیب که ته مانده ی شکلات ها و پول هایش را بدهد تا شما بخندید.

باز دارم دری وری تحویل می دهم. ولی طبق نظریات دختربچگانه ی من شما همه تان دروغگو هستید. اصلا قامت دروغ را با شما آفریده اند. روی کروموزوم ناقصتان دروغگویی کد شده. فرقی هم ندارید با هم. جنس دروغ ها و ادا اصولتان یکی و زیادی تکراری شده. همه تان روزی متنفر می شوید. و من یکی خوب می دانم که عشق و نفرت دو سوی یک سکه اند و می دانم تو خیلی وقت است منتفر شدی. ولی من عذااااااب می کشم. عذااااااب می کشم که ذره ذره نفرت دارد جای تو را می گیرد. و دندانهایت تیز و برنده به نطر می رسند و چشمهایت زننده و کردارت دروغ...چه کنم. ملال ذوق نکردن و درد نکشیدن هم دارد اضافه می شود. من بااین مبارزه چه کنم. که پوست می اندازم که چیزی جایت را نگیرد. نگو که متنفر نشدی. همه می شوند. تو زودتر از همه چون می دانم تو بی صبر ترین و سر سری ترینی در دیدن من. 
یکی کفش های من را از من بگیرد. زمین زیر پایم مدفون شده. دلم چهره ی دلربایش را می خواهد که با زنانگی عمیقش دست تکان دهد که خدافظ گلابی...زود بیا دکترکم، بیا گریه های سماعت مال ما باشد. 

پ.ن: همین روزها ماه را مثل خودم می کنم. 

۱۳۹۵ آذر ۱۷, چهارشنبه

دل من پدیده ی عجیبی ست. مثلا ته این دل احمقم می دانم تو بلخره از یه جایی از گوشه ی چشمم بیرون می زنی و دست و پا در می آوری و مرا در بر می گیری، آنقدری که صدای بوم بوم قلبت را می شنوم و بین دست های تو گم می شوم و مرزهایم محو می شود. ولی باز همین دل احمقم می داند که اینقدر پاهای این مترسکِ انتظار خشک می شود که هیچ کلاغی حتا نگاهش هم نکند و تو دست و پایت را از قلبم بیرون بکشی و دست هایت به بال تبدیل شوند و پر بزنی و بروی. 
کاش اینقدر آرزو بر من حرام نبود. بغضم می گیرد و انگشتانم رو می بوسم...