۱۳۹۴ مرداد ۲, جمعه

محاصره

  گاهی وقت ها همه شان با هم محاصره ات می کنند. هر کدام از یک سمت. یکی از روبه رو ، یکی از کنار، یکی از پشت، یکی از بالای سر. خلاصه اینقدر سمتت می آیند که دیگر نفسی برایت نماند . اینقدر نزدیک می آیند  که بوی گندشان جایی برای نفس هایت نمی گذارد. می ترسی. احساس تنهایی چاله ای زیر پایت می کَنَد. و فکر می کنی اینجا آخر خط است. خودت را بسپاری دستشان و .... درست مثل زنی که نمی داند به کدام گناه زیر یک خروار شن، سنگسار می شود... این روزها همین است.

۱۳۹۴ تیر ۹, سه‌شنبه

نمی خواهم کسی مرد باشد!

یکی از زننده ترین اتفاقات این شهر  ، انتقال رفتارهای خشن، سبک سرانه و بی ادبانه مردان به زنان است. مردان تهران ( مجاز از ایران) بی ادب هستند. بی غیرت، مرد سالار و خشن و عصبی. و متاسفانه به تازگی همین رفتار ها را از زنان ایرانی می بینم. هنگام رانندگی بد دهنی می کنند، فحش می دهند، تهدید به دعوا می کنند، کولی بازی در می آورند و هزار تا مثال دیگر... خانم عزیز...برای نشان دادن قدرت لازم نیست کثافت مردهای کثیف جامعه را به تنمان بمالیم تا صدایمان را بشنوند. لازم نیست همان رفتارها و الفاظ شدیدا رکیک مردسالارانه را ما هم به زبان بیاوریم به جای ریشه کن کردنش. لازم نیست وحشی گری نرینه را بازسازی کنیم.  این نه قدرت است و نه باعث می شود که صدایمان برسد و بدتر به قلب خودمان می زنیم تا به قلب دشمن... بسه دیگه! آدم باشید. این شهر را بد تر از این نکنید...

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

ننوشتن، از نوشتن هم حتی بدتر است...

آیکن new post  تقریبا هر هفته دو سه بار مورد استفاده قرار می گیرد...هر بار هم مصمم می شوم که تا آخرش بروم. ولی...
انقدر ادامه دادم تا Stat از روزی دست کم 10 تا رسید به 0...بله 0!
بحث تنبلی و ننوشتن نیست. نمی دانم آیا همه مثل من بی حوصله شده اند در وبلاگ خوانی یا نه. .که خب وبلاگ که دفترچه یادداشت روزانه نیست...
سوژه برای نوشتن زیاد بود. از سرخوردگی در جامعه گرفته تا امید بخش ها. ولی  تخیلم دست و دلش به خلق نمی رود. حال ندارد. در دوره ی دری وری و اضافه کاری به سر می برد.
ولی
آمدم بنویسم
ولی
باز
خودم
خودم را
سانسور کردم  

و او بیاید و بگوید که "این خیلی بده که تو نمی تونی حرف بزنی..." 

۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

عیدی


در آستانه ی سال نو، بر خلاف همیشه ام چیزی ننوشتم. نه از حال و هوایم ، نه از گذر روزهای این سال عجیب و نه ...
آدم تکلیفش را نمی داند با این سال هایی که می گذرد اصلا..که خوب اند یا بد. ولی این یکی عجیب بود. واقعا عجیب بود.
اینی که پیش روست هم احتمالا عجیب است. از این هم عجیب تر.
من اما
بهترین عیدی ام را گرفتم : " زیباترین حرفم را برای تو می گویم: من عاشق تو ام ."
لبخند

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را...


من هم مثل خودت..."گیر کرده ام میان تو و این کلمات" ...
میان این کلماتی که گویا نیستند.
 عطر تو را.
  که بیگانه بودی برای من.
 و عطرت
یگانه شد
که نه کسی را عطر بزنند و جای تو به من تحویل بدهند
این پخش می کند عطرت
این که پخش می کند عطرت
خود منم
خود خود منم
که می پراکنم
سه حرف را
برای تو
شک نکن
برای خود خود تو
عزیز من
نفس هایت را
از من

بیاویز
:)  

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

نفس های گرم

پرام از این همه نفس. در گوشم، روی پوستم و لا به لای موهایم. موج نفس ها از قانون تشدید فیزیک تبعیت می کند. حس می کنم نفسم عمیق تر شده. پر شده ام از نفس. نفس های گرم و گرم و گرم. نفس های عمیق. نفس های تند. این نفس ها مرا زنده می کند.
و تنفس این عطری که تا صبح می ماند.
دست و دلم به نوشتن چیز دیگری نمی رود. بیا و از من بیاویز... 

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه



صدای پا می آمد.
سرعت عمل از حدی بیشتر نمی شود.
صدای پا می آمد و "او" نفس نفس می زد.
زجر ناتوانی را فقط در لحظه های شنیدن صدای پا می توان دریافت. اینکه از یه حدی به بعد چیزی تند تر نمی شود. گاهی آدم به استقبال مصیبت می رود. اینکه خودت را آماده کنی که دنیا روی سرت خراب شود. نفس نفس می زد و خود را به در و دیوار می کوبید. صدای پا می آمد. لعنتی چرا اینگونه راه می رود...یه پا پس می زند و یه پا پیش...داشت دیر می شد...اگر می رسید...
این صدای پا را یکی خفه کند...همه ی بدبختی ها و ناتوانی ها را می آورد جلوی چشم آدم. به خود می گفت خاک بر سرت...عرضه ی هیچ کاری را نداری...نمی شود که نمی شود...همه ی پارادوکس ها و امید به خود دادن ها و همه  و همه به ذهنش هجوم می آورد. به خود دلگرمی می داد. می گفت دار فانی همین است. یه روز همه ش رو سرت خراب می شود. و آن وقت است که می فهمی که از اولش هم هیچی نبود...
صدای پا نزدیک و نزدیک تر می شد.
زجر می کشید.
صدای پا قطع شد...
نفس می کشید.
قفل در چرخید..
با درد نفس می کشید..
دستگیره ی در تکانی خورد و در ناله ای کرد و من از چهارچوب ظاهر شدم. با نگاه پر از نفرت... با چشمانی از حدقه در آمده...نگاهش می کردم... نفرت ...از سر و رویم به قیافه ی پر از التماسش می بارید...
دنیا روی سرش خراب شده بود و نفس هایش هم آرام شده بود. نفرت می رفت و می آمد و من...نفرت از خودم...که کاش...بزرگ می شدم و می رفتم و در آغوش می کشیدمش...
به "او" گفته بودم...قدم زدن یک پا پس است و یک پا پیش...

پل های پشت سر را نگاه نمی کنم.منتظرم خودش بیاید بگوید که سالم اند یا همه ش را یک تنه خراب کرده...



 دم صبح خواب می دیدم  "س" جون وسط آن همه سر و صدا آمده به من می گوید "تو چرا صدات گرفته اینقدر؟  

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

بیست و دوم ماه هشتم از هر سال

 سلام. من ٢٢ آبان هستم و از اینکه هیچ وقت هیجان و خوشحالی ای نداشته ام ناراحتم.
سلام. من٢٢آبان هستم و از اینکه همیشه یادآور تنهایی و بی کسی و گذر زمان و ... هستم شاکی ام. از اینکه به جای خوشحال کردن بدتر ناراحت می کنم و همه ی بی کسی ها را در چشم کسی فرو می کنم احساس درد می کنم.
سلام. من ٢٢آبان هستم و اکثر اوقات چند روز قبل یا بعدش یک بد بیاری ای اتفاق می افتد و همه چیز را خراب می کند و گاهی هم تقصیر کسی نیست و گاهی هم متاسفانه هست و دردناک ترش می کند.
سلام. من ٢٢ آبان هستم. آنقدر چشمانم را می مالم که نور سفید چشمانم را می زند. لنزم کج و کوله می شود و مژه هایم می رود روی چشمم و لنزم و چشمم را می سوزاند. بعدش به اشک هایی که جمع می شود و چکه چکه از آن بیرون می آید بی توجهی می کنم. به تو. به نبودنت. به بی معرفی ات.
سلام. من ٢٢ آبان هستم و هر دفعه دنبال معرفت و محبت می گردم و نیست که نیست و بعد غصه می خورم.
 سلام. من ٢٢ آبان  هستم. می خواهم که اوضاع بهتر شود. می خواهم دیگر گریه نکنم و غصه نخورم. می خواهم به تو فکر نکنم.می خواهم تنها نباشم. می خواهم زمستان سرد نباشد. می خواهم هر روز به جای دانشگاه رفتن بخوانم و برقصم. می خواهم تو باشی. مرا دوستم داشته باشی...
سلام. من ٢٢ آبان هستم و دیگر حساس به چیزی نیستم. دیگر بریده ام. دیگر برایم چیزی مهم نیست. انتظاری هم ندارم. تنها قدم می زنم و از یکی دو تا لبخند و محبت...هرچند کم و کوتاه ذووووق زده می شوم و جایم را به ابر ها می دهم.
سلام. من ٢٢ آبان هستم و آدم های مهربان را می بینم. دوستشان می دارم و به همه شان دمت گرم می گویم. حتی یک نفر هم که باشید، یادم می افتد که تنها نیستم و دیگر توجه نمی کنم به آنکس که نیست. همراه من قدم بزنید. نفسم بیشتر در می آید.

عجب حکایتی ست این ٢٢ آبان...
٢٥ هم شد تمام.

من زنده ام . با ماشین دزد زده، یکی دو تا دوست مرهم دل و مادر و پدری فرار کرده از بهشتJ

  پ.ن:روز تولد هم مگر آدم باید بنویسد؟   و اینکه امسال به من خوش گذشت :) 
 همه ش حس می کنم این را  و یا شبیه این را کسی جایی نوشته. ولی نمی دانم چرا...

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

کابوس ها خیلی زود واقعی می شوند...خیلی زود...

 همین امروز صبح بود. رفتم روی ترازو و گفتم که دارم وزن اضافه می کنم.قبلا ها همه ش کم می کردم. فکر کردم که شاید به خاطر این باشد که با رانندگی عادت کردم و قدم زدن زود خسته ام می کند. دیگر توان این کارها را ندارم. بعد پشت سرش به چند ماه دیگر فکر کردم. فکر کردم که اگر روزی  دوباره برگردم سر خانه ی اول چقدر سخت است. چه قدر از پیاده قدم زدن در شهر خواهم ترسید...چقدر سردم خواهد شد... دیگر به کارهایم نمی رسم و وقتم و پولم بیشتر هدر خواهد رفت...حاضر نیستم از کارایم کم کنم... و گفتم هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. سی دی هایم را دیدم و گفتم اگر یه بار کسی بیاید و داخل ماشینم را بدزدد این سی دی ها را هم ببرد چقدر من غصه بخورم...بعد خودم را آرام کردم و گفتم نه بابا! کدام دزدی از این آهنگ ها خوشش می آید آخر؟
همین امروز صبح بود...فهمیدم چقدر به بوی عطرم دل بسته ام....لپ تاپم را گذاشتم توی کیفم و کتاب هایم را نیز هم و عینکم را و فقط دو کتاب ماند در ماشین و رفتم دانشگاه...
فقط فکر می کردم که تقریبا همه چیز خوب شده به جز یک کینه ی فراموش نشدنی و چند درد درونی...ولی...دیگر حاضر نیستم به قبل بازگردم...همه ی این ها یک کابوس بود...


ظهر که روپوش به دست رفتم به سمت ماشین...سر جایش نبود... به همین راحتی برگشتم سر خانه ی اول...کتاب هایم و سی دی هایم و عطرم و  ماشینم را همه را با هم دزد برده بود... در فاصله ی  4-5 ساعت فقط ... 

۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

 نه رفتن مهم بود
و نه ماندن
مهم
من بودم
که نبودم.




در ها که باز شد،
من
از هجوم حقیقت به خاک افتادم
...

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

چراغ قرمزها

پاییز و تابستان در هم نتیده است. اینجا همان جایی ست که باید موزاییک های کف خیابان را به دوش بکشیم. کسی به نداشته هایش می بالد و توهم مورد حسادت واقع شدن دارد. کسی مدام می دود. کسی به ناگاه چشم گریه اش را از دست می دهد. کسی همه ی خوشبختی هایش پشت سر هم سر می رسد. کسی تا به حال طعم تنش را نچشیده و فکر می کند تلخی اش مثل قهوه است.کسی تف می کند به این دنیا. کسی به دست کسی فاحشه می شود...میان سیاهی شب، نطفه های دردش مختوم می شوند و کیسه کیسه مرگ و سقط از او می بارد. اینجا زمین برای کسانی سنگین می شود. این جا از همه جا بی خبران روی زمین بند نیستند.کسی به فریاد زنندگان خیره می شود و همه چیز را فراموش می کند و خواب ابدی می گیردش. اینجا کسی مداااااام می دود. دور خیز می کند برای دورترین نقطه ها...نمی داند به دنبال چیست اما...با تماااااام قوا می دود. اینجا شب می نالد...روز می گرید و بعضی می خندند. اینجا اما کسی می خندد....می خندد و پشت می کند به این دنیا و کیسه کیسه آب بر شانه هایش سوار می کند...که شب...زخم های خود و رهگذران کتک خورده را بشوید و چشم ببندد و برود تا ناکجاآباد...وااااااای که چقدر ماه سنگین است این شب ها....


 پ.ن:از وقتی یادم است دوست داشتم از این دست فروش هایی که در ترافیک همت می چرخند از این کلاغ هایی که قارقار می کنند بخرم. هر بار غم صدای قارقارشان دستم را به لرزه می اندازد...

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

پشت چراغ قرمز 3

این بار در ترافیک بودم. ترافیکی که چراغ قرمز هایش ابهتی نداشت. چه فرقی می کند کجا؟ گردن که می چرخاندم دیدم راننده ی بغلی شبیه تو بود.. البته که دختری هم کنارش بود. ولی شبیه تو بود. شبیه قبلن های تو بود با اینکه می دانم دیگر اونجوری نیستی. ماشینش هم ماشین تو نبود. ولی فکر می کردم که شاید ماشینت را عوض کرده باشی. چراغ که رد شد سعی کردم دنبالت بیایم و ببینم که واقعا خودت هستی یا نه. ترافیک که نمی گذارد. حرص می دهد آدم را فقط. به همین بلاهت قانع شده بودم که دنبال کسی کنم که با این وصف به احتمال خیلی کم تو باشی. اما من برایش تلاش کردم و حرص خوردم. و نشد... می دانی؟ از آن احمقانه تر آن که دیگر دلم هم تو را نمی خواست..اما نمی دانم چرا می خواستم دنبالت کنم...

با من این کار را نکن
لطفا
من آدم نفرت ورزیدن نیستم