۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

365

 کسی می گوید آدمی هر چه بیشتر ته نشین می شود کمتر صحبت می کند. حتی ساده ترین جمله ها را با هزار توپوق و  تاخیر می گوید. آنقدری در این گفتن ها ضعیف شده ام که کلماتی که مربوط به مزخرف یا غر غر نباشد را به حدی نامفهوم می گویم که جدی ترین مخاطبم می گوید جمله ات را دوباره بگو... این یک سال آنقدر برایم گذشته که می ترسم از گفتن وقایع ا ش.  حالا بلند شدن موهایم را بیشتر حس می کنم. وقتی موهایی که امسال مد کرده اند به جای  صاف و لخت بودن  فرفری  باشند را آنقدر می کشم تا صاف شود تمام دوره ی دبیرستانم جلوی چشمم می آید. دنبال آخرین باری می گردم که موهایم تا این حد بلند شده بود. دقیقا هیچ نقطه ای نمی یابم.  بله. به اولین تغییر که دقت کنیم، بیدار شدن زنیت در من در همین نقطه ی به ظاهر ساده است. من از مرور کردن همیشه می ترسیدم. می دانی چرا؟ چون همیشه عادت داده ام خودم را که کارهایی که کرده ام و خجالت آور است، اتفاقات غم انگیز و هر چه که برایم ناخوشایند باشد از ذهنم پاک کنم. با فکر نکردن بهشان... در این 365 روز انگار وقایع زیادی گذشته که جرات ندارم تعریفشان کنم. می شمارم:
1)      خستگی ها، در به دری در کافه ها ، تنها. خوب بود اما این ها همه گیجی بود و شاید گیجی یافتن آدم ها در من و من در بین آدم ها.
2)     حالا دیگر می دانم چطوری سرم را در کیسه هایم دارو هایم فرو نکنم و نترسم از درد های مختلف و تحمل کردن . حالا راحت تر کنار می آیم با همبستگی تنش های روانی و دردها.
3)      طبق معمول روزهای ناب خستگی و استرس من توام می شود با یک واقعه اما این بار توام شد با یک درد جدید که نمی دانم خوب است یا بد. روزهای نابی بود. طعم گس مهرورزیدن ، هر چند کوتاه، اما جایش را هنوز روی پوستم گذاشته و هر از گاهی من سردرگم می شوم هنوز و تو به من می خندی. اما دوست من! این سردرگمی و صبر به نظرم ارزشش را دارد.  من اولین بارم بود و این ماندگار شد با اشک های 21 سالگی...
4)     دقیقا یک ماه میانگین چشم روی هم گذاشتن من شد شبی یک یا دو ساعت! هیچ کس نمی داند که همین شب ها چه شد در ذهن من و چ ماند برایم.  هیچ کدام نخواهید دانست هیچ وقت! اینها همان روزهایی بود با گرما و جنون مزخرف تابستان گرسنگی آور و غرولند های مادر در مقابل فرارهای من از تکلیف های اصطلاحا مذهبی که ذره ای اعتقاد به آن برایم نمانده.
5)     تولد وبلاگ !
6)      قطعا بهترین لحظات زندگی ام لحظاتی بوده که به زندگی فکر نکرده ام
7)     حاصل تابستانت را می دانی دختر؟ کلی خواندی،  فعالیت علمی و هزار مقاله ی علمی خوانده شده و 6 واحد تابستانی پاس شده ی ناقابل و یک کتاب که مکتوب کردی و 4 -5 تا لغت فرانسوی و یک تجربه ی ....
8)      روزهای سخت تحصیل با ارتباط جدید بین آدم ها. یکی به من بگوید من دقیقا کجا هستم!
9)      این تصمیم بزرگی که گرفتم در ذهنم هست. کسی نفهمید دقیقا چه بود و هنوز نمی دانم خوب بود یا بد.
10) هوای رفتن به سرم زده. هنوز نمی دانم می روم یا نه. اما اگر روزی روزگاری هوای رفتن به سرت زد، به نظر من پدر در آور ترین قسمتش این است که ورای مسلم بودن عقیده ی " من که رفتنی هستم بالاخره" معضل "کی بروم" مثل خوره به جانت می افتد. و ترس "شاید الان وقتش باشد" می شود کابوس و می ترسی از عملی کردنش و می ترسی بیشتر از عملی نکردنش . آنقدر دست-دست می کنی برای انجام دادن کارهایت که در نهایت می شوی این! اینی که دارد الان این ها را تایپ می کند.
11) تمام روزهایی که آنقدر دور زدم در این شهر تا فکر کنم که به کجایش تعلق دارم ، در من جوان دیگری بالغ می شد، درد می کشید؛ پوست می انداخت. در تمام انقباض  و انبساط روح آزده ام که همه چیز مایلش می کرد به محیط، تاثیرپذیری از محیط ، من می دیدم که قسمت هایی از پازل گم می شوند، می افتند و من دستم نمی رسد بهشان و قطعه های اشتباه جای آن ها را می گیرند. انگار وسط جایی پرتاب شده باش که کسی کاری به کارم نداشته باشد. و من هرچه فریاد می زدم هیچکس نمی شدنید. و من دیگر حرکت نمی کردم. همه چیز جلو می رفت و من متوقف مانده بودم. با بدن کوفته همان جا ایستاده بودم. حتی خودم را میدیدم که  میدود، خوشحال می شود و دلش می گیرد اما هیچ ربطی به من نداشت.یادم نمی آمد من کی بودم. و حتی یادم نمی آمد چطور این اتفاق افتاد.  در آرزوی برهنگی زار می زدم اما هیچ کس نمی شنید. ب عبارت اختلال وسواس جبری دقت می کردم و حالم بد می شد. من از استیصال خودم زجر می کشیدم.
12) مقداری دود و خاکستر صرف کردم تا بفهمم و هضم کنم همه چیز را. اولی اش آن بود که بی شرمانه ترین جملاتی که می شنوی از کسانی که انتظارش نمی رود، شاید نقطه ی عطفی باشد در بلوغ من. در زندگانی کسانی مثل من. شاید دیگر به جایی رسیدیم که شنیدن این جملات مربوط به طبیعتم شود. که باید عادت کنم به شنیدنش. آخری اش بماند...
13) هرچه بیشتر می گذرد ، بیشتر می فهمم که جایی ندارم در این جماعت سطحی. من سیاهم و سیاهی را  کسی نمی خواهد. و کسی نمی بیند، بله، کور است و نمی بیند که در پس سیاهی ام کیسه کیسه مهر دارم که تا به حال از هیچ کدامتان دریغ نکرده ام. در حد توانم دریغ نکرده ام. خودم بهتر از تک تکتان می دانم که اگر حتی حرفی نزنم ، زیر چشم هایم پف کرده، دستانم بی جان است و زانوانم از خستگی خم است. خنده  هایم الکی است و هیچ چیز برای تعریف کردن های دور همی ندارم. شیطنت نمی کنم و هیچ اتفاق تازه ای برایم نمی افتد.  جزوه هم که شکر خدا خوب نمی نویسم. صبح تا شب هم در حال پوست انداختنم. تمام کلماتی که از دهانم خارج می شود بوی گند  تفکر آکادمیک را می دهد. پایه ی پارتی و دور-دور و کوه و اردوی دانشجویی هم که عمرا به قیافه ام نمی آید باشم. دوست پسر هم که ندارم و به دوست پسر های شما حسودی ام می شود و همه می فهمید که ساعت ناهار در کتاب خانه پرسه می زنم و روز ولنتاین عین خر درس می خوانم. اما بی معرفتی همه تان در عمق وجودم ریشه دوانده که مهربانی ای که نثارتان کردم هیچ کدامتان نفهمیدید و باز می خواهید که انرژی صرفتان کنم یا به جهنم مهاجرت کنم. حقا که بدی در چشم ها بیشتر فرو می رود تا خوبی ها و این است که صدای من را اینقدر بلند در می آورد.
14)  این روزها اینقدر فشرده است که شمار روزها از دستم در رفته. زمستان است و من فرصت ندارم حتی آسمان را ببینم. اما در نهایت نسبتا خوب است. خستگی کم کم بیرون میرود از اسکلتم اندکی
15) بعد از سه سال راهی شاید برای بهبود یافته باشم. امیدوارم...
 روزهای آخر است. زمستان نفس های آخر را می کشد. من تازه فهمیدم که خودم را یادم رفته بود . هنوز در پس ماندن یا رفتن گیر افتاده ام.  غر غرو تشریف دارم و پدر دوستانم را در می آورم از بس که نق می زنم و ناله می کنم. خسته تر از همیشه ام مانند کسی کع کفگیرش به ته دیگ انرژی اش رسیده باشد. یک کلام: من هنوز نصف آن چیزی که باید باشم هستم  امید دارم و راضی ام از سالی که گذشت و آنچه انجام دادم در این سال، قطعا زیاد بوده. و من هنوز مهر می ورزم....

Your message has been sent…

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

چه اهمیتی دارد؟

 تنهایی ام به عفونت مزمن می گراید و عقده هایم بدخیم می شوند و کم کم با متاستاز فرا می گیرند همه جا را و آنقدر مزمن می شود که درد به فراموشی سپرده می شود و  نیز فراموش می کنم که باید بود  و زندگی کرد. فقط هستم با خوردن و نمردن و گاهی چشم از فرط  له شدگی بستن به سان  گرگی که در جنگ مغلوب شده باشد و
                                                                                                  صدای تپش ممتد...

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

نفرین

  لعنت به همان هایی  که ارزش های این خاک را طوری بنا کردند که این دنیا چون منی را این گونه بخواهد که  نه عشق بورزم نه کسی به من عشق بورزد
 دلم غنج می رود برای روزهای شیدایی ام و کاش این غنج رفتن را بفهمید که چقدر خوب است. 

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

آرزوی واهی


کاش اینقدر جمله ی خسته شدم را به ذهن و زبان نمی آوردم. اما خسسسسته شده ام از تمام امیدواری هایی که در ذهنم وول می خوردن و تمام سگ دو زدن هایم برای این امید های واهی که خودم هم نه از ته شان سر در می آورم نه از سرشان.و حتی کلا نمی فهممشان.
 کاش می توانستم و جرئتش را داشتم که تمام داشته ها و نداشته ها و مسئولیت هایم و هر چه که هست می ریختم در یک صندوقچه، می گذاشتمش لب پنجره و  چشم هایم را بی دغدغه می بستم. بی دغدغه از این که 2 قیقه دیگر ، 3 دقیقه دیگر ، 4 دقیقه ی دیگر باید بازشان کنم. کاش چشمانم را می بستم و دیگر باز نمی کردم ...

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

اعتراف های یک گلدان

من گلدان شده ام . مرا دوست دارند و به من آب می دهند . مرا در نور می گذارند و از من لذت می برند . من زیبا هستم و آنها مرا به خاطر زیبایی ام نگاه می کنند من همه آنچه که دارم برای لذت آنهاست و آنها از فکر نبود من غمگین می شوند و مدام می خواهند که مرا ببیند ، حواسشان به من هست و از اندوه و شادمانی من چیزی نمی فهمند آنها فقط لذت می برند که من هستم - وجود دارم - توی روزهایشان مرا می بینند و همین برای آنها بیشتر از کافیست از من انتظاری جز این ندارند و از خودشان برای رفتارهای خوبشان با من رضایت دارند و خیال می کنند هیچکس بیش از آنها نمی توانسته مرا اینطور نگاه داری کند و فکرشان را به من مشغول نمی کنند چرا که من به آنها زیبایی و طراوت خود را می بخشم و آنها نیروی هر روز را از ذخیره ی من میگیرند و در هر بازگشت از اینکه مهمان زیبایی من می شوند رغبت بیشتری میگیرند . و از بوی من سرمست می شوند. و هر گاه حتی ترس من افزون می شود که ریشه هایم بپوسند، برگ هایم بخشکند و گل هایم بچروکند و بوی تعفن خاکم آفاق را پر کند. اما مرا دوست دارند و هر آنچه دارم برای آن هاست.

 و من -
مدام حسادت می کنم به روزهای انسان بودنم .

                                                                                                                                                                                      
                                                                                                                                                                                          امضا گلدان


۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

you'll never feel me trying to hold you, if you did I would surely fade away

شب بود و طیق معمول غم بی دلیلی مرا گرفته بود.  بی دلیل که چه بگویم  شاید همه ی این دلیل هایی که من دارم برای گریز از تنهایی ام از دید همه تان احمقانه بیاید و شاید تک تکی پیدا شوند و  خود به روح وسیع من پی ببرند و کس نمی داند بالاخره حق با کی ست. من در نهایت در تنهایی غم گستر خود فرو می روم. شب بود و من در تنهایی خود بودم.  از دنیای مجازی  شاید خواستم کمی صحبت کنم با کسی. شروع  من همیشه با شوخی بوده. حتی اگر کسی این را درک نکرده. کمی که صحبت رفت غمم به خوشحالی تبدیل شد. کسی در این دنیا از من می خواست شادی هایم را برایش بگویم. شادی هایم را باهاش تقسیم کنم! فکر کن! یک نفر هنوز مانده که باور نکرده دختر خسته ی 21 ساله هنوز شادی ای برایش مانده. کسی هست که هنوز وقتی لبخند می زنم نمی گوید چه عجب  لبخند خانومم دیدیم . وقتی به زور قهقهه می زنم نمی گوید دختر بیچاره استرسش زده بالا هیستریک شده.  نمی گوید که این دختر  خسته و غیر خسته، ناراحت و خوشحال ، راضی و ناراضی اش کلا با هم فرقی ندارد. قیافه اش همین قدر همیشه آویزان است. فکر می کند که شادم و دریغ می کنم از شادی هایم را به دیگران رساندن. همه ش دستم را دراز کردم برای کمک! انتظار بیش از حد... فکر کن!  این چه حسی به غیر از خوشحالی به من می دهد؟
 اما حیف که دیری نپایید  و نگذاشت برایش بگویم من نه آنقدر سیاهم که فکرش را می کند ، نه آنقدر غم گین، نه آنقدر بخیل و پررو و   پر توقع...
 می دانم در حقت بدی کردم. می دانم انتظار زیادی داشتم. اما انصاف داشته باش.  یه کم فکر کن.  یک بار حساب کتاب کن...   آنقدرهم که فکر می کنی دریغ نکردم. یعنی از دستم بر نمی آمد.من آنقدری برای موجود دو پای آدم ارزش قائلم که گاهی فکر می کردم ضربه  هایی که خوردم به خاطر همین بوده. اما سهم من از شادی شاید آنقدری که تو فکر می کنی نباشد ...

شب بود و زبان به دهان گرفتار بود. آن وقت که باید گرفتار می بود ، نبود....


۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

جملاتی که در دلم مانده بود.



1)
 تمام راه را داشت برایم شعر می خواند.  راجع به هر چیزی می گفت.  آخرش گفت یکی از استاد های دانشگاه شما هم هست که گاهی  می آوردش دانشگاه و استاد حسابی راضی است از شعر هایش و گفته که کاش هم من می توانستم اینقدر خوب مثل تو شعر بخوانم. گفتم واقعا که حفظ کردن این همه شعر عالی سخته و این همه تسلط!  گفت حفظ کجا بود همه ی این ها را خودم گفتم! مگه می شه این همه شعرو حفظ کرد.
دهانم باز مانده بود!  وقتی گفت که بوده و چه کرده و چند تا کتاب نوشته و ... گفتم لعنت بر ان کسی که مردم را به چه روزی می اندازد که با تمام توانایی هایشان شغل های کاذب دارند...
2)
 فردایش که شد داشتم می رفتم سر امتحان. پرسید رشته ت چیه؟ گفتم این!  گفت خدا شماها رو حفظ کنه که درس می خونین و زحمت می کشین و برای این مردم  جونتونو م ذارین . رشته تون هم سخته. هر چند مردم نمی فهمن.اگه شماها نباشین این مملکت معلوم نیست چه بلایی سرش میاد...  و من تمام مدت سعی می کردم که نگم که آقا بنده در اولین فرصت در می رم از این خراب شده.مردم کیه؟ مملکت چیه؟
3)
 همه ی اطرافیان یه طرف، این یه دونه یه طرف که اینقدر حواسش هست به من بدبخت و در عین حال حواسشم هست که زیادی به روم نیاره که  چقدر توانایی و سگ جونیم زیاده که یه وقت  پررو نشم.  و اعتماد به نفسم نره بالا و آماده نشم برای گند زدن. دوست و همکلاسی به این می گن ها! نه به اون دو رو های هزار چهره ی خیر سرشون دانشگاه تهرانی که وقتی خرت از پل گذشت یا حتی نگذشت ( فی الواقع وقتی دیر شد) میان خیر سرشون همدلی... استغفرالله. بذار دهنم بسته بمونه!

4)
خیلی فکر می کنم... سخخخخخته . نمی دونی چقدر سخخخخخته....
فروریختن سخته. وقتی که همه ی دنیات ذره ذره فرو بریزه و به خودت بیای که کلا خیلی فرق داری با اونی که از خودت سراغ داری سخت تر از فرو ریختن دنیات تو کمتر از یه ساعته. جفتشو تجربه کردم...
5)
خیال انگیز ترین پدیده ای که از وجودش برخوردارم داشتن برادر است. اگر بخواهم از خیال انگیز بودن موجودی دیگر برایتان بگویم دهانتان باز  می ماند از حیرت و آن وجود خواهر است. خودم را در موقعیتی  می یابم که بهتان فخر بفروشم که  هم خواهر دارم هم برادر... دلتان بسوزد  که این همه خیال انگیزی را به چشم می بینم.
6)
 دیگر حتی موقع درس خواندن شعر می گویم، اما درس نمی خوانم! فکر کن!


جمله هایم یادم نمی آید و غصه ام از این بابت فزونی می یابد...


۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

فعلا ِ من




همبستگی عجیبی که پیدا کرده ام این است که همیشه در بدترین شرایط زندگی ام شروع می کنم به تصمیمات مهم گرفتن، به مشکلات اساسی فکر کردن. به کار بزرگ کردن و خودم را نجات دادن. اما می دانی آخرش چه می شود؟ یه هفته افسردگی مفرط و گریه و زاری و آسیب به آن معده ی بیچاره که معلوم نیست چه گناهی کرده این مادر مرده که هر بلایی بود من سرش آوردم. آخرش هم خودت به خودت می گویی که الان وقت این حرفا و این مشکلات اساسی یا حتی فلسفی نیست. بخوان پاس کنی حالا تا بعد. اما الان که نگاه می کنی اصلا پاس کردنی در کار نیست. به قول نسرین. اوضاع خیته. خیت. کجایی نسرین که ببینی اوضاع در چه حد خرابه.
اما چیزی که این وسط برایم جالب است همین همبستگی ست. آیا فشار امتحان باعث تفکرات فلسفی می شود؟
آیا درس های زیاد ذهن آدم را باز می کند که به مشکلات بنیادی شخصیت و هویت و توانمندی خود فکر کند؟
آیا کار های بیش از حد باعث می شود آدم قیافه بگیرد؟
بیایید رویش پژوهش کنیم!!!!

 آن خواننده ی بد بخت فرانسوی را هر روز در گوشم فرو می کنم که می گوید : Carpe diem اما کو گوش شنوا؟ من یکی که کلا کر زاده شده ام. هر چه در سرم می گذرد همان است که هست.
اما ببین! کلا در حال حاضر هیچی روی من جواب نمی دهد.  بی اثر شده ام، بی اثر!
 فعلا هیچی از سر بیرون نمی آید تا اینجا خالی کنم که شماها کامنت های فراوانتان را نثارم کنید :پی اگر دیدید کم پیدا شدم باز ایمیل (!) نفرستید تا از این اوضای خیت بیایم بیرون. حالا شاید در شب بیداری های امتحانی آمدم یه چیزی را گفتم و رفتم اما فعلا چیز هایی مهم تر از من و روحم و هر کوفت دیگری هست و آن اسمش یه مشت امتحان و یه مشت کار نکرده است برای آیندگان... بشارت فرستاده شده است فعلا برای من، که نوبتم است من هم به نوبه ی خودم بفرستمشان برای بدبخت های بعدی...
اما فعلا این را داشته باش:
وضع شد:
1)      قیافه نگیر
2)     کارتو بکن

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

به کجای دنیا بر می خورد اگر من این همه فراموش کردنی نداشتم. اینقدر جدا کردن و دور انداختن نداشتم؟ 

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

اعتراض نامه


این یک متن ادبی "شاهکار" نیست. یک توصیف با ادبیات "عشقولانه " و " پر احساس" و ... از درون من هم نیست. یک خطابه ی مسفقیم  و سرگشاده است به خواننده های این وبلاگ...
بی مقدمه می گویم. خواننده های این وبلاگ حالم را بهم می زنند. بله! دقیقا منظورم همان بود که خواندید. انکار نکنید. به راحتی می فهمم که وقتی پست جدید می گذارم دست کم 20 نفر راهشان به وبلاگم می افتد. پس خواننده ها کم نیست. اما با چیزی در تتناقض است. خودتان را بگذارید جای من. وقتی می بینید صدای هیچ کدام از این خواننده ها در نمی آید به طور واضحی نوشته های تو را دوست ندارند. اما چرا مداوما به سر زدن هایشان ادامه می دهند؟ چرا این خواننده ها هیچ ایده ای ندارند؟ یعنی در پس ذهن هیچ کدامشان فحشی، بد و بیراهی، قربان صدقه ای، چیزی! هیچی نیست که بگویند؟ می دانی بد تر از این چیست؟ آنکه هر از گاهی ایمیل بگیری از خواننده ها یا در جی تاک پیدایت کنند و انگار که در حال منفجر شدن باشند از زیاد بودن نظر هایشان: " از فلان تکه خوشم آمد بسی! " " من شیفته ی فلان پستت شدم" " دختر عجب ذهنی داری با این همه..." .....   صبر کن! بد تر از این هم هست.  آن هم این است که  طرف بگویی آخه آدم حسابی همین ها را کامنت بذار... فردایش که می شود تا ابد نه دیگر در این مورد با تو حرفی می زند نه نظری می دهد. یعنی یک کار ساده ی نظر دادن اینقدر سخت است؟ اصلا نمی توانم درکتان کنم. درک اینکه برای خواننده های این وبلاگ ، که تک تکشان را می شناسم ،  سخت باشد خیلی خیلی سنگین است. اصلا حتی نمی توانم تصور کنم که خجالتی باشید و نظر دادن در یک جای عمومی و در دید همه  ازتان اعتماد به نفس بخواهد. نه! قابل قبول نیست. و کاملا محال است که نوشته هایم بی نقد باشد. چه از نظر اصولی چه از نظر احساسی یا هر چیز دیگر که شما اسمش را می گذارید. اگر هم نقد ندارد، ( بر فرض محال) حد اقل یکی پیدا شود غلط های تایپی ام را به من بگوید. ...
 در اولین پستم نوشته بودم که "نوشتن"  یادم رفته. توانایی و انگیزه اش هم خداحافظی کرده با من انگار. این جا را ساختم که مجبور شوم بنویسم. آدرس را هم دادم به کسانی که قبولشان داشتم و رویشان حساب می کردم.و بهتر از همه آنکه خجالت می کشیدم که خزعبلات من را بخوانند. راحت هم اقرار می کنم که تعداد خواننده ها نسبت به کسانی که آدرس این وبلاگ را دارند اصلا کم نیست. و بیشتر از آنی است که از ابتدا تصورش را می کردم. اما شما ها جدا ذوق آدم را کور می کنید.  خوب بگویید اگر نقد، تشویق و عر گونه ابراز نظری نباشد، فرق این وبلاگ با فایل های جدا جدا و قر و قاطی ذخیره شده در لپ تلپم چیست؟ نمی توانسم همان جا بنویسم و خودم هی بخوانم و هیچکس هم هیچی نگوید؟ این که همان بازگشت به حالت قبل است! می دانم اکثرتان فکر می کنید که الناز از کامنت های فدایت شوم  خوشش نمی آید . یا انقدر حساس، مغرور، زودرنج و ... هستم که اگر به من بگویند مزخرف می نویسی برایم بد است. اما حداقل در مورد اول می گویم که سسسسسخخخخت در اشتباهید. من هیچ وقت به تشویق نه نمی گویم. اتفاقا بسیار هم قند در دلم آب می شود. ... خوب آدمی زاد ها حداقل نظر این است که ارتباط برقرار شد یا نه!
  این هایی که نوشتم نه تهدید است برای دیگر ادامه ندادن، نه درخواست و گدایی برای دریافت نظر. فقط یک گلایه است از کم لطفی همه تان. دیگر خودتان قضاوت کنید.
گوشزد هم می کنم که در بین خواننده های این وبلاگ فقط دو نفرند که این قاعده را شکسته اند. مگر می توانم تشکر نکنم؟ : آقای ولف من مهربان و فاطمه ی عزیز تر از جان... ممنون از نظرات به جایتان! بیشتر هم شود خوشحال تر می شود این دخترک سر خوش و قانع!
دیگر حرفی ندارم تا اطلاع ثانوی!
پ.ن: اخلاقتان را اصلاح کنید بی زحمت!

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

اپیزودیک

 اپیزود 1
  چقدر آدم های خیر زیاد شده اند. می توانم به جرئت بگویم که در هفته ممکن است دو بار پیش بیاید که سوار تاکسی شوم و از من کرایه نگیرند! بگویند مسیرمان بود، آمدیم!!! مگر می شود؟ اینجا؟ اینجا که همه به خون هم تشنه اند؟ تو باورت می شود ؟ تصورش را بکن ، ماشین دربست بگیری که زیر باران  نمیری آخرش آقاهه بگوید دیدم دیرتون شده رسوندمتون.  من که راننده تاکسی نیستم! هیچی  پول نگرفت!!  هفته ی پیش هم صبح هم عصر راننده ها پول نگرفتند! امروز هم کرایه ندادم! نمی گرفت! خبری شده؟ چرا من نمی فهمم پس؟
امروز فهمیدم که یکی از راننده های مسیرم همان آقایی است که کلاس آواز می رود. امروز صدایش گرفته بود. فقط شجریان گوش می داد و بلند بلند غبطه می خورد  به مهارتش. چقدر هم مهربان و مودب است....
 این شهر بدون راننده تاکسی هایش چه می شود؟

 اپیزود 2
 این روزها همه ش دلم برای خودم تنگ می شود. خودی که حتی حد و مرز هایش را یادم نمی آید. گاهی به کتاب های خاک خورده ام نگاهی می اندازم و غم وجودم را می گیرد. " من همان بودم که بهش می گفتند یگانه زیاد خوان دوست داشتنی" . هیچ وقت نمره هایم ایده آل نبود. به غیر از دبستان هیچ وقت شاگرد اول نبودم اما اگر خود بزرگ بینی نباشد همیشه قبولم داشته اند. چون "بلد" بودم. "سرم" می شد. زیاد می خواندم . هر چیزی که تو بگویی. اما الان 6 ماه است که هیچی نخواندم. حتی آن تکست های مزخرف دانشگاه هم که گاهی ذوق زده ام می کرد را هم نمی خوانم. مقاله نمی خوانم. هیچی نمی خوانم.  نمایشنامه ای که به دلم بچسبد، رمان ، فلسفه هر چی! نخوانده ام. اما سوال این است که چه کار می  کنم این روز هایم را؟ چه جوری پر پر می کنم؟
 ساز بیچاره ام خاک می خورد. من غم زده ام.

این ها که همه چرند اند. اما آن چه در ته من می ماند، من بودن من است که دیگر نیست.  دست هایم بوی درخت می دهند . درخت هایی که من هرگز نکاشتم. تمام نگاه هایم وقتی چشمانم را به آینه می دوزم  ته مایه های ابتذال نصفه هایم را پر می کند. تغییر کرده ام خیلی. در همین مدت کوتاه. آنقدری که خودم تحمل خودم را ندارم. و هی می گویم که این من نیستم. نگاه کن: لباس پوشیدنم را ، کلماتی که به کار می برم!  ناراحت شدن هایم، استرس هایم... این منم؟ نه این منم؟ خیلی خیلی بیشتر از حد فکر تو و توان نوشتن من است... اصلا بیا هیچی نگوییم...

 اپیزود 3

 دخترک بیچاره آنقدر خسته بود، چشم هایش به هم می رسید و آرااااااام می خوابید. مثل همیشه...

اپیزود 4
  اشک بود و خون بود و از زمین خون می بارید. خداااااااااااا

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

این من نیستم !

نه. بحث خوش بینی نبود. فقط همه چیز به شدت قابل تحمل و فراموشی بود. نفهمیدم چه شد که ناگهان سینه ام چاک عمیقی خورد و پر از کینه شد که حالا حالا ها با این گریه کردن ها چرکش خالی نمی شود. حالا صبح ها که بیدار می شوم نمی فهمم که بیدار شده ام. توی چشم های خورشید زل می زنم و می پرسم چه طوری رویت می شود باز طلوع کنی؟ و آدم ها را می بینم که همان مسیرهای تکراری خانه تا محل کار را می روند و به یاد می آورم انسان به مقتضای آن که انسان است باید بخورد که نمیرد و برای آن که بخورد باید زانو بزند. من سیرم. اشکال من هم همین است که سیرم. پر از کینه ام و دیگر منتظر هیچ فردایی نیستم که مثل او فکر کنم به فرزندم چه خواهم گفت. می دانم. تقصیر خودم است که پیش خودم کم آورده ام. ترسیده ام. ترسیدن که شاخ و دم ندارد. اصلا همین است که هست. روسری ام ارزانی همه ی آن هایی که این چند وقته از پله افتاده اند. نفس کشیدن عجیب برایم سخت شده. و این سختی به هیچ وجه به عملی نمی گراید. موتورم دارد می سوزد. خانم! آقا! خواهش می کنم بخندید. هیچ دلخوشی ای برایم نمانده.

پ.ن: این  که می خوانید من نیستم. این فقط شکلی از گریه های من است...