۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه

تکرار یک برداشت

صدای عمیق درد عضله از نفس هام بیرون می زنه. خیلی وقت نیست دارم از تنهایی فرار می کنم. نمی دونم از کی دیگه تنها موندن برام جنون آور شد ولی یادم اومد که قبلا حرفای مشابهی که توی سرم چرخ می خورن رو یکی بهم گفته بود...
ولش کن، فکر کن، یکی برات مهم بوده باشه، باهاش قهر کنی، بگه به درک...فک کن کسی برات مهم باشه، باهاش قهر کنی و خیال کنی اونقدری دوستت داره که دلش تنگ بشه برات بعد از بیشتر از یه ماه بی خبری، اما فقط خیال باشه.

۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

من باب چیزهایی که باز هم نتوانستم به قلم بیاورمش چون کلام جاری

کاری به این عکس های قشنگ قشنگ ما و لبخند هایمان نداشته باشید، کلا طرح مقوله ی بسیار کوفتی است. از مزایا و معایبش اصلا نمی گوبم. فقط بدانید در همین حد فرسایشی است (صرفا از لحاظ روحی) که باید جوری در نظرش بگیری که زمانی به طور کاملا ممتد از عمر آدم سپری شود. صرفا سپری شود. حالا بیایید ببینیم چه اتفاقاتی به صورت حاشیه ای که در این میان نمی افتد. چندی پیش یکی از همدانشگاهی های من در جاده زیر یک سنگی که از کوه قل خورده بود تا پای مرگ رفت و برگشت، دوست پزشک دیگری در نقطه های ناکجاآبادی روستاهای خراسان از آتش گرفتن پانسیونش فرار کرد، فرار. دوست دیگری از جراجان مغز و اعصاب در جاده جان باخت. دوست دیگری با دستگاه فشارسنج مورد ضرب و شتم بیماران روستایی قرار گرفت، به خانم پزشکی در یک نا کجا آباد دیگر تجاوز شد، دوستای دیگری هر روز در این شهر ها و ناکجا آباد ها در خطر مرگ و در حال جنگ اعصاب هستند. بماند که اگر حساب سر انگشتی کنیم، از 18 تا 35 سالگی به طور متوسط افرادی که پزشک شدند، در کلافگی چیزی شبیه خدمت سربازی می گذرد که همه ی ما می دانیم چقدر سخت است و جای بحثی ندارد. اما چرا نمی توانیم قبول کنیم که کسی که این بخش از زندگی خود را که تقریبا بهترین دوره ی زندگی هر کسی ست، از دست می دهد، حقی بابت انجام کارهایی که هرکسی ازش بر نمی آید ندارد؟ نباید پول بگیرد؟ نباید بخورد؟ نباید بخوابد؟ نباید افتخار کند؟ آیا کسی آمد بگوید چرا کمپین روپوش سفید هر روز دارد مشکلات تصادفات و مرگ و میرهای پزشکان را نقل می کند؟ این اتفاقات تقصیر چه کسی ست؟ تقصیر مهندسان راه و ساختمان؟ مهندسان برق؟ کارخانه های خودرو سازی؟ و هزارتا چیز دیگر...
بحث کیارستمی یا یک بخیه نیست... همه از فوت کسی که لحظه ای بتواند چیزی به اطرافیانش هدیه کند غمگین می شوند. حتا منی که نه پزشک هستم نه قرار است در حیطه ی بهداشت و درمان چندان باقی بمانم. اما بدانید که این آدم ها چیزهایی در 18 تا 25 سالگی خود دیده اند که شما هرگز تصورش را هم نمی کنید. کارهایی در طرح می کنند که اگر بشنوید از اینکه این آدم ها را قاتل و جانی و بی جنبه بدانید شرم زده می شوید.بدانید که اگر کسی به علت قصور یا اشتباه سهوی و غیر قابل اجتناب جان می بازد ، چندین نفر جان دوباره می گیرند. اگر شما نمی دانید من به عنوان کسی که چندین دوست پزشک و (فقط چندین تا از این همه ) دارم می دانم.
بیایید کمتر فحش دهیم. بیایید کمتر متهم کنیم. بیایید وارد بازی های کثیف مردی که دوست دارد محبوب باشد به قیمت ضرر مردمان روستایی و آسیب روحی هزاران پزشک امیدوار و جوان، به قیمت شکست کمر طرح تحول سلامت نشویم. طرح تحول سلامت مدت هاست شکست خورده. همراه با شکستش کمر همه ی پزشک ها و دندانپزشکان جوانی که چندین سال درس خواندند و در طرح دوری و درد و زحمت بیش از قبل را تحمل کردند اما حقوق نگرفتند هم شکست.
بیایید قبل از نوشتن هر چیزی کمی فکر کنیم. بیایید ارزش هر مرگ و زندگی را فارق از فردش بدانیم. بیایید جو زده نشویم. بیایید دنبال مقصر برای خالی کردن هیجان های خالی نشده مان در این همه سال نباشیم. بیایید یک کار ساده کنیم...همدیگر را دوست داشته باشیم.

۱۳۹۵ تیر ۱۱, جمعه

ناعادلانه

بزرگترین ناعادلانه های بشریت همان است که فکر کنی زندگی چیزی جز یک دست بازی حکم نیست. شبی از شب ها می گفت زندگی چیزی جز یک دست بازی حکم نیست. هرچقدر هم که خوب بازی کرده باشی باز کارت های دیگران از تو بهتر بوده و دست تو بی محتوا. آیا این تقصیر کسی ست؟ حکایت ما هم همین شده. برای یک لبخند خیلی می دویم. اما حیف که دست احتمالات و محاسبات تصادفی و تقدیر و سرنوشت و هرچه که اسمش است به ما نظری نمی کند. ما در مسیرهای تصادفی خیلی بیش از حد تصادفی ای قرار می گیریم. نمی گویم جبر، ولی گاهی اختیار دیگر توان مبارزه با رندمایز کردن طبیعت را ندارد. خیلی وقایع زندگی ما ارتباطی به لیاقت های ما ندارد. ولی بیایید قبول کنیم که این اتفاقات رندم به طرز غمگینانه ای بی انصافانه و ناعادلانه است. بیایید قبول کنیم که هر کسی حق خوشحالی و خشوبختی را دارد  و مقدار کمی از وقایع زندگی مان حاصل تلاش های ماست. بیایید قبول کنیم که زندگی کوتاه و مسخره و اتفاقی است. 
نمی دانم این نگاه به زندگی و اطراف در این سن و سال بعد از این همه کتاب و فلسفه خواندن بسیار احمقانه و کودکانه به نظر برسد . بگذاریمش به حساب خستگی و دوندگی زیاد و بدشانسی. ولی حجم این همه احتمالات و تلاش بیهوده برای اینکه محاسبه   گر این احتمالات خودم باشم برایم غیر قابل هضم شده. به بی اختیاری بیندیشیم. خوب به بی اختیاری بیندیشیم. به حل شدن و دراز کشیدن طاق باز در وسط باتلاق. به دست کشیدن. خوب فکر کنیم.

۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

زنی عاشق در شب‌زنده‌داری پاریسی


چیزی مسخره در دوستی ماست
از من می‌خواهی که جامۀ کریستین دیور  بر تن کنم،
و خود را به عطر شاهزادۀ موناکو عطرآگین سازم
و دائرة‌المعارف بریتانیکا را حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز گوش دهم،
به شرط اینکه همانند مادربزرگم بیندیشم!!...
از من می‌خواهی که پژوهشگری چون مادام کوری باشم،
چون مادونا
و رقّاصه‌ای دیوانه در شبِ سالِ نو چونان لوکریس بورگیا

هم بدین شرط که حجابم را همچون عمه‌ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعۀ عدویه...؟!
اما فراموش کردی که به من بگویی چگونه...


غادة‌السَّمان (بانوی شاعرۀ سوری‌تبار)
مجموعه شعر «زنی عاشق در میان دوات»، ترجمۀ دکتر عبدالحسین فرزاد
 به لطف سید علی منوری 

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

حسرت


حرف زدن خیلی سختم شده. نوشتن و حرف زدن. غرق شدم توی مکالمات روزمره، زندگی روزمره، کارهای روزمره، دغدغه های روزمره، همه چیز روزمره...
شاید ما همون آدم هایی هستیم که دلمون می خواست سختمون نباشه این همه روزمره بودن و مثل بقیه بودن اما حالا که من ذره ذره تبدیل شدم به همون آدما و. وقت گذروندن باهاشون دیگه سختم نیست ؛ از خودم بدم اومده. از روزمره بودنم. از مثل همه بودنم. و از این همه وقت تلف کردن و بی خاصیت بودن وچیزی برای عرضه نداشتن. 
به اینستاگرام نگاه می کنم...به فیسبوک...به بچه های خاص دبیرستان...دلم پر می کشه واسه همون روزا و همون آدم ها...بعضی هاشون هنوز خاص هستن و بعضی هاشون مثل من کم کم خاص بودنشون رو دارن از دست می دن...دارن پا به سن می ذارن...
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم. کاش تو اوج می موندیم همه مون...کاش کنار هم می موندیم.
کاش اینقدر حصرت نمی خوردم برای از دست دادن آدم های خوب و به درد بخور...کاش اینقدر لذت از زندگی برام سخت نبود...کاش راحت تر بر می خوردم بین همه ... 
کاش اینقدر عاطفه برای من سخت نبود . کاش دل بستن به آدمی میسر بود که بفهمه خیلی چیز های عمییییییق و ریشه دوونده تو افکار من...

پ.ن: این پست موقت است...

۱۳۹۵ فروردین ۳, سه‌شنبه

 اینا رو ببین...هر سال این موقع سر در میارن و می شکفن. به امید به بار نشستن . ولی وای از اون روزی که باد و بارون از پا بندازتشون. این حال منه هر سال. با امید سر بر می دارم. اما پیر و فرسوده می شم و دستم رو به آسمون می مونه و پژمرده تر از همیشه م می افتم زمین. هر سال باز نفس تازه می کنم اما دریغ از باد و تگرگ بی موقع.امسال اصلا نشکفتم. باز نشدم و امیدی ندارم. به 94 که نگاه کردم هیچ چیز نداشتم برای مرور و خوشحالی. به 95 که نگاه می کنم می ترسم از اومدنش. هر سال همینم. تکرار و تکرار و تکرار...کاش مثل اینا سفید بودم.

۱۳۹۴ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

پوست می اندازم تن و دست می زنم و پا. چندین سال است. این جوانی من شده و کم کم میانسالی و پیری ام .من نتوانستم به کسی نشان دهم آن سه حرف را. همه جا این ها را با خودم می کشم.هنوز دروغ را نمی شناسم. هنوز می شنوم.هنوز صبحا عاشقم می شوند و شب ها دشمنم.صبح ها هیچ چیز جای من را نمی گیرد و شب ها بدترین آدمم.چند روزی هم کسی سراغم را نمی گیرد.همانهایی که می گفتند هیچ چیز جای من را نمی گیرد. همه شان را باور کردم.. هنوز نفهمیدم هیچ کدام واقعی نیستند. دروغ صدای دری را می دهد که اینقدر جیر جیر می کند که با کابوس خواب ظهر را دامن زند. 
من بدترین رنگ عوض کردن را دیدم. من بدترین جنایت های آدم را دیدم. من بدترین خودخواهی های آدمی را دیدم
خورشید به گونه هایش چنگ می اندازد و من تب کردم. هنوز دست می زنم و پا. اینجا روز ولنتاین با عاشورا فرقی ندارد.  
من به خاک افتادم و هجوم حقیقت دفنم کرد و مادر بچه هایی شدم که شهیدانش را آورده باشند. 
باور کردمش و له شدم از تحقیر و درماندگی.
دست می زنم و پا ...

۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

کاش هرگز دکتر نمی شدم

دنیای کثیفی شده است
و من ار همه ی آرزوهای شدنی خودم خیلی دور شدم
و از همیشه پیر تر و بی حوصله تر
پشتکارم کو؟
انگیزه ام کو؟
از سنگ بودن و خسته نشدنم کو؟

هیچ... فقط سنم بالا رفت
نمی دانستم سن که بالارود خیلی چیزها ازم گرفته می شود
از آرزوهای شدنی ام دورم
خیلی

۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

22 آبان

 امروز صبح من 22 آبان شدم.  این دفعه مثل دفعه ی قبل نبود. دفعه ی قبل 22 آبان چند روز شد. کش آمد. 4 بار سورپرایز شد. اما امسال 22 آبان خسته بود. حوصله نداشت به همه بگوید من 22 آبان هستم. حوصله نداشت خوشحال باشد. حوصله نداشت یاد آوری کند. و لعنت فرستاد به این شهر کثیف که همیشه همه او را یادشان می رود. امسال هیچ کس مرا یادش نبود. به این پیر شدنش لعنت فرستاد و ترسید. به این خنثی شدنش نسبت به 22 آبان شدنش. 22 آبانی شده ام که خسته است. که نمی داند دارد چه می شود. که خنثی خنثی ست. که در یک رابطه ی بی سر و ته گیر کرده. 22 آبانی شدم که بی اعتماد است. 22 آبانی شده ام که غصه ام. 22 آبانی شده ام که با هیچ چیز فرق خاصی ندارد. 22 آبانی شدم که عاشق نمی شود و وقتی عاشق می شود دلسرد است. گریه می کند و بدبین می شود. باور نمی کند.
اصلا چرا 22 آبان شدم؟
22 آبان یک روزی دختری متولد شد که تنها نبود . هر چه گذشت تنها  و تنها تر شد. فانتزی هایش هر باز که 22 آبان می شود نصفشان قتل عام می شود و هیچ وقت آنی نیست که می خواهد.
22 آبانی شده ام که از این همه حجم غصه دار بودنم خسته ام. از این همه حجم آموزشی باید تنهایی و عدم ارزش داشتن را پذریرفت خسته ام. از عشقی که نمی آید خسته ام.
22 آبان عجب روزی ست... باید مبارک باشد تولدم؟
من امروز 22 آبان شدم. برای بار 26 ام...
پ.ن: امروز آنهایی که همیشه یادم بودند یادم نبودند.
پ.ن: امروز آنی که نباید غصه دارم کرد و من هم گریستم
شب به خیر... 

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

 راستش را بخواهی من هم کم بی تقصیر نیستم. خوب می دانم. ولی خب. درد زیادی در قلبم فرو می رود. مگر من چه کردم که اینطور نصف شبی قفسه سینه ام درد بگیرد؟ 
خب...مشکل دارد قبول...او هم مثل من درد کشیده قبول... او هم سختش بوده قبول....ولی چرا اینطور سلسله مراتبی سر هم خالی می کنیم که من نهایتش طرف حسابم بشود دیوار و تنهایی و گریه؟ 
می دانی؟ از روزی که خودم بانی این روابط عحیب سیبلینگ باشم. از پسش بر نیایم و مثل آن یکی پا به پای خودم گریه کنم و غصه بخورم که حاصل عمر 50-60 ساله ام مشکل این یکی و آن یکی باشد. بیا اصلا فکر بجه را از سر بیرون کنیم. به تحمل ونگ ونگ و پوشک و خرج و حرصش نمی ارزد که آخرش اینجوری گریه کنم. نه ... چه تضمینی دارد که یک خل و چل لنگه ی خودم بزرگ نکنم که تا تقی به توقی بخورد تا صبح آژیته شود...زار بزند و خواب از سرش بپرد... نه ... این پروژه را نیستم... 

۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه

 قضیه همیشه از آن جایی شروع می شود که احساس درماندگی نگه ات می دارد. ناگهان و خیلی ناگهان  احساس می کنی که هیچ چیز شبیه آن چیزی که درخور طبع "من" است نیست. نمی دانم از کی ولی همیشه سر در گم بوده ام. هیچ وقت در عمق چیزی فرو نرفتم. همیشه بین چند چیز مانده بودم. همیشه ناراضی بوده ام. اما الان اصلا از 26 سالگی ام راضی نیستم. از اینکه دوستان 18 سالگی خوبی نداشتم. از اینکه "دستاوردی" نداشتم. از اینکه جامعه ندارم. از تغییرات شخصیتی ام ناراضی ام. از وقت گذراندنم...شخصیتم و "من" ام. و از اینکه همیشه منتظر بودم تا روزهای خوب بیایند. از اینکه "بزرگ" نشدم ولی هیج وقت هم "جوانی" و "بچگی" نکردم. ... می دانی... اینجا هیچ چیز اصالت ندارد. هیچ چیز "واقعیت" ندارد و هیچ چیز "کیفیت" ندارد. و هیچ چیز به هیچ دردی نمی خورد....
آخر هم...هرگز نتوانستم حرفم را بنویسم و به کسی بفهمانم که چه دردی دارم...

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

رنج من ... خواب تو...

تو راحت بخواب...من به اندازه تمام رنج های دنیا بیدارم...