۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

زنانگی



زنانگی یک کیفیت ِ تعریف نشده است. یعنی که تعریفش از من تا تو فرق دارد. در عین ِ حال یک کیفیت ِ بالقوه است. می شود بالفعل شود، می شود نه. بعد اما برای من اصلن تازه شناخته شده، کشف شده. من به خرید کردن های زیاد یا ویندو شاپینگ ها نمی گویم زنانگی. به پارتی رفتن ها هم. حتی آن روز که دامن را خودم انتخاب کردم برای اولین بار و پاشنه بلند را هم، حسم اسمش زنانگی نبود. یا حتی صرف ِ عمل ِ آشپزی. خیلی چیزهای دیگر هم. یکی یکی گفتنشان شاید اینجا نشود. 
اما یک روز نگاه کردم دیدم یک مجموعه ای را دارم که دوست دارم باشد، بماند، نگاش کنم. خودش شده. نمی دانم از کی اما دلم توی خانه ماندن می خواهد. من با همه ی شلختگی ِ بی مانندم، دوست دارم جاهای خاصی را تمیز کنم و مرتب نگه دارم. با عدم ِ توانایی در انتخابم، اما گاهی برام مهم است انتخاب کنم و بگویم انتخاب ِ من این است. یک طور ِ عجیبی آرام شده م. آرام نه از نوع ِ طور ِ خاصی حرف زدن یا رفتار کردن یا آن چیزی که بهش می گویند دخترانه بودن. نه. آرام شده ام، طوری که می خواهم آرامشم را تقسیم کنم، آرام زندگی کنم، مصرفش کنم. پذیرا شده م. می توانم بپذیرم و بیشتر نگاه کنم از طرف های مختلف. صبورتر و پذیراتر. شاید بگید مگر مردها نمی شود اینطورها باشند. حرفم این نیست که نمی شود. اینها اما یک جنسی دارد که... اصلن همین فاکتور ِ آخری از همه مهمتر است. من را آنها که بیشتر می شناسند می دانند چطورم. وحشی گری هام را دیده اند، احساس های سخت و سرد بودن هام را. نمی دانم... شاید کار ِ شماهاست که بیاید بگویید. اما فاکتور ِ آخر این است که می خواهم "طرف ِ مقابل" باشم. یعنی شده ام. خودم را می گذارم توی جاهای خالی. سه نقطه هایی را پر می کنم که جنس ِ من می شود پر کند. اینکه هی روی اینها توضیح ِ اضافه می دهم خودش دلیل بر تازه بودن ِ این تغییر است...
بعد حالا فهمیده ام این زنانگی، این طور ِ دیگری شدن، بالفعل شدن، 
یک محرک می خواهد. محرک ِ درست و به موقع و کافی. کسی باید آن سر ِ این رشته قرار بگیرد، دستش را ببرد بالا، که تو کم کم یک قدم برداری بروی این سر ِ رشته را بلند کنی بگیری دستت. چقدررر الان جای لذت بخشی هستم.

زنانگی ام اما خیلی وقت است بیدار شده. اما هر روز رنگ دیگر می گیرد. و رنگش دلنشین تر، هر روز.
...که این قسمت از من اگر بالفعل نمی شد، چقدر دنیا ضرر می کرد ...

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

خدااافظظظظ

صدای جسی رومن گاری از ته گلویم در می آید . تمام حس هایم شبیه همان دختر است. انگار با جفت پا پریده باشم وسط زندگی اش. من نخواهم تجربه کنم باید چه کنم؟ برایم مهم نیست. همین را می خواهم. تو که نمی فهمی.
 تو را می بینم. با لحن مخصوصم می گویم خدافظ...تو می خندی و من می گویم در دلم خداحافظ گری کوپر... مراقب خودت باش.  کاش بهتر تمرین کرده بودیم برای این پرده ی داستان.

تکرار می کنم این پست کذایی رو. لعنت به این روزای گند. لعنت به این نفس هایی که می ره و میاد. لعنت. لعنت.

فکر کن که ناگهان برگردی و ببینی که هیچ چیز پشت سرت نیست و تو پشت سر همه چیز ایستاده ای وتمام این مدت را بیهوده دلبر غمگینی بوده ای  که به قول شاعری در روزهای سرخوشی ها دخترانه بی لبخند به تو می گفت : پاهایت راه نمی رود. تو زمین نداری. تو پرنده ای و بی هوا اوج می گیری.بیهوا و بیهوده بوده ای.... بیا حرف نزنیم.بیا صورتت را به اشک هایم بکش تا بیشتر بفهمم این مفهوم غمگین عصبی تلخ را...



همیشه زمانی که بخواهی باشی ضعف می گیرد.خواب می آید و تنها می مانی و تنها به این فکر می کنی که هیچ کدام از ضمیر های هیچ کس را حتی نپرسیده ای و و خیال کرده ای خوب است و حس می کنی خیانت همیشه آنی نیست که رخ می دهد. خیانت در قبل دخ داده است. فقط سعی می کنی که یر به یر باشی تا زوری روشنفکرانه شاید آرام شوی و ته دلت و سر دلت و وسط دلت و همه جای دل احمقت بدانی که بلاهت چیزی نیست که کسی دچارش باشد. فقط این طور است که آدم هایی که پنهان یا کنار می کنند و می آیند ابله خطاب نمی شوند. و کسی مثل من جدا ابله خنده داری ست. من بعدا را دوست دارم.بعد را که بی نهایت پنهان هستم. نه مثل حالا که پنهانم را پنهان می کنم و نمی کنم. کاش نگفته بودم و نگویم که نگفته بودم. کاش نشانی نداده بودم که تنهایی چقدر می تواند غیر مبتذل و غریب باشد در قربتی که نزدیک ترین ها هم برایشان عادی باشد. کاش بفهمم که باید حرف نزد. باید گذاشت تا دلقک همیشه تصویر شادی باشد که همه خیال کنند که چه جالب. حالم بد می شود و ادامه می دهم. چون ابله خنده داری هستم که با میز و بالش و کمد و کتاب ها دفتر نزدیک ترم تا به تو.



گریه نکن. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

حتی یک بیت شعر

صدایم وقتی شنونده ندارد در نمی آید
منتظر وقتی باشی که...

غزل 3، شهریار شهر سنگستان و یک شب عادی و ساده که می شود شبی که ستاره ها را روی شانه هایم سوار کنم

حس است دیگر، حس است.

گاهی، حس می کنم صدایم فقط گاهی صدای خوش می شود که فقط یک نفر از این همه نفر شعر مورد علاقه اش را بشنود.

و من باید اینقدر منتظر باشم تا شکوه اش صد چندان باشد.




"
...از بس که دور است این "ما" 
سرگیجه گرفته است "من"
سرگیجه گرفته است "تو"...
...بیا پلنگی شویم و بدویم تا ماه...
بیا ماهی شویم و بدویم تا تنگ ِ امنی که ما

"ما" را جا دهد... "

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

توهم همیشگی

 رو به رویم عکس یک متر در یک متر سمیراست. سمیرای آرایش کرده ی  مو براشینگ شده ی لبخند زده. نمی دانم از کی است  که وارد این بازی همیشگی من شده است. لبخندش گاهی خشک می شود. آرام آرام وا می رود، دوباره جشمانش برق می زند و از نو لبخندش را می زند. لبخندش انگار به یه حدی که می رسد گیر می کند و بیشتر نمی شود . دوباره انگار که قیافه ی من تو ذوقش زده باشد لبخندش خشک می شود. لب و لوچه اش وا می رود و ... نمی دانم ، می شنود با خودم چه فکر می کنم؟ حرف های درونی من را می شنود؟ چه می شود که واکنش نشان می دهد. من که نه چیزی می گویم نه فکری می کنم. 
به یه کم بغل ترش نگاه می کنم، همه ی عکس های 20 در 30 ای که خودم ازش گرفتم همینجوری اند. هی لبخند می زنند و هی لبخندشان را جمع و جور می کنند. ولی، وقتی عکس را می گرفتم سمیرا لبخند می زد. خوشحال بود. چون عکس ها را دزدکی ازش گرفتم. چاپ کردم و دوباره سرخوش شد. حالا با این شل کن-سفت کن لبخندش با من، بازی اش گرفته.

از وقتی یادم می آید همه ی عکس ها با من همین بوده اند. لبخند هایشان هی وا می رفت، هی زیاد می شد، هی چشم هایشان برق می زد. گاهی اخم می کردند، ابروهایشان بالا و پایین می رفت. همیشه همین بوده. همیشه همه شان با من همین بودند. همیشه همیشه همیشههمیشههمیشه ........

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

حضورش کوچک است اما...


 روز اول که رفتم مطب استادم اوضام قاراشمیش بود. بیماری فصل بهار گرفته بودم ، ذره ای انرژی نداشتم. دوست خاص زندگی ام هم کم به هم ریخته نبود. خلاصه اوضاعی بود. یه چای داد دستم و شکلات مرسی و یه کم گپ و گفت و گو و خلاصه یونیت دهشتناک دندانپزشکی که گریبان من یکی را بد گرفته. کمپرسور خراب بود. گفت" نگفتم؟ خود رشته یه طرف، مطب داری یه طرف." من هم که آسوده و بیخیال از آینده ای که به من مربوط نیست لبخند می زدم. دوتایی افتادیم به جان کمپرسور. کلافه شده بود. گفت اگه کار نکرد بریم سینما؟ ولی...آخر راه افتاد.
 دفعه ی دوم زیر دستش از فرط دلتنگی زدم زیر گریه... خندید....یه کم بعد گفت تا حالا عاشق شدی؟  لبخندی از روی خجالت زدم. گفت اوه اوه کیه اون شاهزاده ی خوشبخت؟؟؟
دفعه ی سوم دلداری ام می داد.نوازشم می کرد. شعر می خواند، آواز سر می داد. برای من آرزوی خیر می کرد. توصیه می کرد : دخترجون قدر این عشقتو بدون. اشک که ریختی، نفسی کشیدم که دخترک خیلی بزرگ شده.بزرگ ِ بزرگ.
دفعه ی چهارم همه ی ذوق های دخترانگی اش را در 60 سالگی بروز می داد. چطور آخه می شود اینطور نبود؟ می گوید مریض ندارم ، می خوام برم بازی کنم. می خندم، می گوید نقاشی بازیه دیگه، آشپزی، موسیقی، همه ش بازیه. راستی! فردا بعد دانشگاه با من نمیای استخر؟ من جان دررفته می گویم! استخر؟؟؟؟
دفعه ی پنجم یه پوستر نقاشی اش را در آورد ، رویش شعر خودش بود. گفت این هدیه ی من به تو و اون...
دفعه ی ششم می گوید: ای بدجنس! گالری نقاشی را نمیای؟ کی پس میاری ش من ببینمش؟
بیا این پایان نامه را بردار. در بشره ی تو چیزهایی می بینم که...
گاهی بعضی چیز های کوچک چیزهای سخت را برای آدم قابل تحمل می کنند. بعضی مکان ها را بهتر. که سه ترم آن خراب شده یه کم ، حتی خیلی کم، بهتر شود.
و من ، هر روز که از مطبش می آمدم، با لبخند، یاد تو بودم... که حالم را،  می کند ، دگرگون...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

برای تو

مخاطبم تویی. آنگاه که تمام ذهنم می گویدت بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست.بدان که تمام لبخند هایم از توست. همه ی رنگ و رویم و رخسارم از توست که آمدی و با من چنین کردی. و چنین کردی که روزها با خودم بگویم قطعا لحظه هایی که زندگی کردم همان هایی بوده که مهرورزیدم. با تو بودم. و این بود زندگی ناب. و جواب تمام طلب های من برای عاشقیت. می چرخم و می چرخم و می چرخم و هرجا می ایستم به تو می رسم و تو می شوی تماااااااام من و من می خندم و می خندم و لبریزم از حس سرخوش دخترانه. دختری که پوست می اندازد و در دستان تو بالغ می شود و ...لبخندهایش در چشمان تو 
 منعکس می شود. تاحالا به تو گفته اند چه چشمانی داری؟  همه ی روزهایم با توست. طعم مهرورزیدن این بار...
اپسزود های من :
-دستانم بوی سیگارت را می دهند

- این خیلی زیباست



چه اتفاقی خجسته تر از اینکه در یک روز ابری و شلوغ هنگامی که در خود و در کارهایت سرگردانی لباست را به تن کنی و ناگهان بوی سیگارش -که با سماجت و حرارتی مخصوص عشق بر لباست مانده- زنده‌ات کند و برهاندت از این همه آشفتگی و بی ثمری که احاطه‌ات کرده‌است.



احساس مرا آن سوی مرزهای جنون امتحان می‌کنی؛ شاید نمی‌دانی چه میکنی.
شرم شیرین تلاقی نگاهم با تو ....شاید همین باشد معنای زندگی

ذهن من کشش این همه کشاکش را ندارد؛ می‌خواهم صبح به یاد "تو" از خواب بیدار شوم٬ تمام روز به "تو" بیاندیشم و شب به یاد "تو" بخواب روم.


عشق اینچنین دیکتاتوری می‌کند با احکامی سریع و صریح و لازم‌الاجرا.

آن روزهای شیرین را نگه خواهم داشت حتی اگر مجبور شوم تنها زخم‌ها و دردهایش را.

این بار یا من راکب می‌شوم تو مرکب یا من نعش و تو نعش کش؛ آری

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

یک سال

  بارون
بارون
شادی های سال بیست و سوم  و بزرگ شدن و غم هایی که باید پذیرفت . باورهایی که باید کرد و اشک هایی که باید ریخت. ولی در نهایت خوشحال بود.
 بیست و دوم آبان را باران شست
من اما متولد می شوم
هوای دو نفره در گلوی تنهایی ام گیر می کند...

باران خوشحالم کرد که بیست و سه ساله شده ام و باران می آید و ما غم داریم و باید پذیرفت که اقلیت بود، که تنها بود ، که با همین هایی که در این نزدیکی ها داریم، همین آدم های خوب را می گویم، تا ته دنیااااااا شادی کنیم. بقیه ی آدم های ظاهری در کیسه و در جهنم ذهن... اقلیت یعنی همین...


باران می آمد، ابرها هوایم را داشتند، بیست و سه سال تمام شد. :) 

لبخند های امروز ماندنی شد! :) 

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

باز هم تو

 دردهایمان عمیق تر از آنی ست که فکر می کنیم. از جایی ست که سخت است بگویم دقیقا کجا.سخت است بگویم  ضربان دار است یا مبهم. ام یک چیز را خوب می توانم بگویم: مداوم است و آزار دهنده. نوعی آزار لذت بخش. کاش می فهمیدی. کاش حس می ردی که تماااااام نگاه هایت رویم می ماند. کاش می دانستی که درد، نه یکی، نه دوتا، نه مال من، نه مال تو ، کم نیست. اما می توانستم، می توانستی بازگویشان کنم/کنی. می شد بارش را کم کرد. می شد لای لبخندها، بین نگاه ها، بین دستان پیر من پنهانشان کنیم. حالا همه ی این کاش ها شده درد. دردی در من که نمی دانم کجاست و کجا وول می خورد. دردی که با عمود شدن در سرم شروع می شود، عمیق می شود، زخمی می شود و در نهایت استیصال لبخند می شود...کاش اندکی ، به اندازه ی تمام کاش های من حس می کردی که این چهار گوش بی گوشه ی نابسته آنی نیست که تو فکر می کنی ، که تو می بینی که تو می خواهی ببینی... آن من نیستم...کاش کمی قدر می دانستی. که شاید بهتر بتوان دید و قضاوت کرد و فهمید. تصمیمت پیشکش همه ی اینها باشد...


پ.ن: روزهاست که می روم و می آیم و اسطوره وارم. و همیشه گفته ام که قدر دوست داشتن هایمان را بدانیم. خصوصا حالا که زندگی ای برایمان نمانده. آخرین دلخوشی ام بودی...

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

شعری درباره ی من

الناز که های و هوی هجران دارد                                        هر لحظه غمی ز بار حرمان دارد
لب بسته و آسفته سر و شوریده                                           گویی که فراق روی جانان دارد


سروده ی سید علی منوری! 
پ.ن: به علت فراموش کردن و بی حوصلگی نیمچه سفرنامه را بیخیال شدم. زین پس چیزهای دیگر خواهم نوشت. 

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

نظر سنجی

 نمی دانم علاقه ای برای خواندن تجربیات سفر و یا به بیانی نیمچه سفرنامه هست یا نه. اگر هست به نوشتنش تشویقم کنید


با تشکر :) 

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

موسیقی مجسم

آهنگ ها با من حرف می زنند. همیشه اول آهنگ را می شنوم. بعد باید تمرکز کنم تا شعر را بفهمم. اگر به زبان خارجی  باشد که خیلی باید تمرکز کنم تا بفهمم چه می گوید. اما ارتباط اولیه ی من با آهنگ ها همان اولش بوده که هیچی نمی فهمیدم از شعرها. گاهی آدم خودش را می گذارد جای اینهایی که اصلا زبان خارجی بلد نیستند و همه ش از اینها گوش می دهند. خیلی هم خالی از لطف نیست. ریتم های شیش و هشت با آدم حرف می زند. فکر کن یک زمانی باشد که آهنگ ها با ما حرف بزنند. راه بروند و وراجی کنند.آهنگ های هیپ هاپ جوانند.دختر یا پسر های جوان که آستین لباس هایشان بالاست. لباس بسکتبال به تن دارند. با صدا های کلفت و تند تند حرف می زنند.تکه کلامشان هم بی خیال است. آهنگ های پاپ اسپانیایی دامن تنشان است. دامن بلند زرشکی.حرف از لحظه های خوب می زنند. از تجمع های ساکت آدم ها می گویند.آهنگ های متال اما محکم اند.محکم راه می روند.محکم حرف می زنند. جاز ها دوست داشتنی اند. راک ها آرام اند. کلاسیک ها اما کم حرف اند. اتوکشیده و تمیز و لطیف با پوست صاف. دوست دارند فرانسوی حرف بزنند.وقتی می آید سمت من با خوشحالی با او فرانسوی حرف می زنم.اما او با همه حرف نمی زند.فقط لبخند می زند. راک از سازنده هایش تقدیر می کند. همه حرف می زنند. جای سنتی ها خالی ست.که متین و آرام بیایند و گل سرسبد جمع باشند.پیر و سالخورده و حکیم. عین آدم های همه چیز تمام. شاید هم مثل میان سال های پر ابهت. آن هم کم حرف است. احساس می کنم فایل های موسیقی کامپیوترم انسان شده اند.همه راه می روند و حرف می زنند. تصورم جنایت بزرگی کرده. کاش می گذاشتم موسیقی همان مفهوم مبهم بدون ترانه برایم باشد. رفقا ببخشید، دیگر ادامه  نمی دهم
                                               کات! 

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

بازگشت

  بعد از مدت ها ننوشتن در اینجا نمی دانم چرا اینقدر ناگهانی شروع می کنم به دستی بر سر و رویش کشیدن. انگار که چیزی را پیدا کرده باشم. این مدت نوشتن برایم مفهوم دیگر داشت. مفاهیمی با بنیاد های کاغذ کاهی و البته خودنویس. حالا دیگر شاید دکمه های صفحه ی تایپ باشد. یا شاید هم نه.
نمی دانم مشکل از گذراندن دوران پی ام اس است یا واقعیت. ترجیح می دهم واقعیت باشد آخر تلخی اش مثل قهوه لذت بخش است. ولی می دانی راه حل همیشه یک چیز بوده: فراموش کردن.
دیشب داشتم فکر می کردم که چطور می شود آدم را فراموش کرد.آدمی که خودم ساختمش و لی او یکی دیگر بود. چشم هایم را بستم. من و تو کنار پنجره ایستاده بودیم.فکر کنم خانه ی تو بود.می دانی که، هیچ وقت خانه ی تو نیامدم...دستم در دستانت بود. برای اولین بار بدون اینکه بایدی در سر داشته باشی با مهر نگاهم می کردی. دست هایم را بالا آوردم. سینه ات را لمس کردم.فشار دادم.فشار دادم.فشار دادم.عقب رفتی.مقاوت کردی.عقب رفتی.فشار دادم.عقب رفتی.ترسیدی....
افتادی. تو افتاده بودی روی زمین زیر پنجره. نگاهت کردم.خودم را بالای سرت رساندم.گریه کردم. زار زدم.ضجه زدم.فغان، آه ، ناله، فریاد. تو نبودی. تو مرده بودی....سیاه پوشیدم.هفت برایت گرفتم.تو مرده بودی...
دفعه ی بعد که ببینمت با خود می گویم: عجبا، دنیا پر است از آدم های ظاهرا شبیه هم! و زیر لب می خوانم:
این پخش که می کند عطرت، این پخش که می کنند عطرت، غریب ترین مردمان زمانه ام
قریب به اتفاق تو می شوم
بی آنکه
روی دهی
....که یگانه بودی برای من...
و عطرت
یگانه نبود....
پ.ن: صبح که شده بود دستم از موبایلم کنده نمی شد. می خواستم زنگ بزنم. بگویم خوبی؟ دیشب خواب بد دیدم. کشته بودمت...
پ.ن: فکر می کردم.شاید جواب بدهی: زِ رَشک ِ عطری، مردم را عطر می زنند، جای تو به من تحویل می دهند...
پ.ن: راه حل دیگر...